صنعت ایران اسفند ۱۴۰۴ را با نمره ۲۶ از ۱۰۰ به پایان رساند؛ پایینترین رقم در تاریخ شاخص مدیران خرید ایران. این عدد را مرکز پژوهشهای اتاق بازرگانی ایران از زبان مدیران بنگاههای کشور ثبت و منتشر کرده است.
در میان انبوه آمارهای این هفتهها، کمتر عددی به این اندازه گویای وضعیت صنعت ایران پس از جنگ است.
شاخص مدیران خرید، که اتاق ایران آن را با نام «شامخ» منتشر میکند، نسخه ایرانی شاخصی است که در دنیا PMI نامیده میشود.
هر ماه از مدیران بنگاهها پرسیده میشود وضعیتشان نسبت به ماه قبل چگونه بوده است: تولید، سفارش جدید، فروش، استخدام، موجودی انبار. پاسخها به شاخصی از صفر تا صد تبدیل میشود که در آن عدد ۵۰ مرز سلامت است؛ بالای ۵۰ رونق و زیر ۵۰ انقباض. بانکهای مرکزی و سرمایهگذاران در سراسر دنیا این شاخص را جدیتر از بسیاری از آمارهای رسمی دنبال میکنند، چون زودتر خبر میدهد و رکود را ماهها پیش از آنکه در آمار رشد اقتصادی ظاهر شود نشان میدهد.
خاصیت دیگر آن این است که با سبد تورم و روش محاسبه میتوان بازی کرد، اما دفتر سفارش کارخانه با میل سیاستگذار بالا و پایین نمیرود.
صنعت ایران اسفند ۱۴۰۴ را با نمره ۲۶ از ۱۰۰ به پایان رساند؛ پایینترین رقم در تاریخ شاخص مدیران خرید ایران. این عدد را مرکز پژوهشهای اتاق بازرگانی ایران از زبان مدیران بنگاههای کشور ثبت و منتشر کرده است.
در میان انبوه آمارهای این هفتهها، کمتر عددی به این اندازه گویای وضعیت صنعت ایران پس از جنگ است.
شاخص مدیران خرید، که اتاق ایران آن را با نام «شامخ» منتشر میکند، نسخه ایرانی شاخصی است که در دنیا PMI نامیده میشود.
هر ماه از مدیران بنگاهها پرسیده میشود وضعیتشان نسبت به ماه قبل چگونه بوده است: تولید، سفارش جدید، فروش، استخدام، موجودی انبار. پاسخها به شاخصی از صفر تا صد تبدیل میشود که در آن عدد ۵۰ مرز سلامت است؛ بالای ۵۰ رونق و زیر ۵۰ انقباض. بانکهای مرکزی و سرمایهگذاران در سراسر دنیا این شاخص را جدیتر از بسیاری از آمارهای رسمی دنبال میکنند، چون زودتر خبر میدهد و رکود را ماهها پیش از آنکه در آمار رشد اقتصادی ظاهر شود نشان میدهد.
خاصیت دیگر آن این است که با سبد تورم و روش محاسبه میتوان بازی کرد، اما دفتر سفارش کارخانه با میل سیاستگذار بالا و پایین نمیرود.
بر اساس گزارش مرکز پژوهشهای اتاق ایران، شامخ بخش صنعت در اسفند ۱۴۰۴، همزمان با حمله نظامی به ایران، به ۲۶.۲ سقوط کرد؛ کف تاریخی این شاخص در هشت سالی که اجرا میشود، دورهای که سالهای کرونا را نیز در بر میگیرد.
نکته معنادار آنکه گزارش مستقل اسفند هرگز منتشر نشد و این رقم بعدا، بیسروصدا، از نمودار گزارش فروردین بیرون آمد. در فروردین ۱۴۰۵ شاخص صنعت به ۳۷.۴ و شامخ کل اقتصاد به ۳۸.۵ رسید؛ ارقامی که به جز اسفند، پایینترین اعداد کل دوره اجرای این طرحاند. صنعت ایران اکنون پنج ماه پیاپی است که زیر خط ۵۰ مانده است.
عمق این اعداد در مقایسه روشن میشود. آوریل ۲۰۲۰، اوج تعطیلی کرونا، ماهی است که رکورد منفی بسیاری از کشورها در آن ثبت شد. شاخص آمریکا در آن ماه به ۴۱.۵ رسید، اسپانیا به ۳۰.۸ و بریتانیا به ۳۲.۶ که بدترین رقم حدود سه دهه اخیرش بود. هند، با قرنطینه سراسری یک میلیارد و چهارصد میلیون نفر، ۲۷.۴ گرفت؛ کف تاریخ این شاخص در آن کشور.
صنعت ایران در اسفند از همه این ارقام پایینتر رفت، با یک تفاوت اساسی: آن کشورها اقتصادشان را عامدانه و موقتا متوقف کرده بودند تا جان شهروندان را نجات دهند و چند ماه بعد همه به بالای خط ۵۰ بازگشتند. اما در ایران صنعت زیر فشار جنگ و تحریم و محاصره از نفس افتاده است.
اجزای گزارش فروردین تصویر را کامل میکند. از ۱۱ مولفه شاخص، ده مولفه زیر خط ۵۰ است. مقدار تولید ۳۸.۶، از کمترین ارقام هشت سال گذشته.
سنجه سفارشهای جدید با ۳۷.۴ نشان میدهد که تقاضا هم در بازار داخلی و هم در بازارهای صادراتی خشکیده است.
سرعت تحویل سفارش در محدوده ۳۹.۶ قرار گرفته، که گزارش از جمله دلایل آن را قطعی اینترنت، اختلال در مبادلات مالی و محدودیت واردات میداند. موجودی مواد اولیه ۳۲.۶ حکایت از خالی شدن انبارها دارد و گزارش اتاق هشدار میدهد که در صورت ادامه این وضعیت، ریسک توقف کامل یا جزئی خطوط تولید در ماههای آینده افزایش خواهد یافت.
سنجه صادرات با ۳۹.۸ نشان میدهد یکی از مهمترین کانالهای نقدینگی بنگاهها بسته شده است. و تلخترین سطر جدول، استخدام با ۳۶.۸ گویای این حقیقت است که تعدیل نیرو پس از جنگ تمام نشده، بلکه در حال عمیقتر شدن است.
در این جدول اما یک استثنا وجود دارد. در میان اعدادی که همه در محدوده ۳۰ و ۴۰ میچرخند، یک عدد بالای ۷۷ ایستاده است: قیمت خرید مواد اولیه، در محدوده شدیدا تورمی. بنگاهی که کمتر تولید میکند و کمتر میفروشد، برای هر چه میخرد ماه به ماه بهای بیشتری میپردازد.
برای نشان دادن رکود تورمی معمولا باید دو آمار از دو نهاد مختلف را کنار هم گذاشت؛ اینجا هر دو سوی ماجرا در یک صفحه از یک گزارش نشسته است. این فشار هزینه راه خود را به قیمت مصرفکننده نیز باز میکند؛ بخشی از تورم ماهانه نزدیک به ۹ درصدی اردیبهشت از اینجا آغاز میشود.
فروش محصولات با ششمین کاهش پیاپی به ۴۱.۳ رسیده و در اسفند ۱۹.۱ بود. و انتظارات تولید برای ماه آینده با ۳۲.۲ از پایینترین سطوح تاریخ طرح، پیشبینی مدیران بنگاهها راجع به چشمانداز پیش رو را نشان میدهد.
آنچه این گزارش را از یک تصویر بد به یک پیشبینی بدتر تبدیل میکند، ترکیب صنایع است. در سالهای گذشته میانگین شامخ صنعت را عملا دو گروه سرپا نگه میداشتند: فولاد و پتروشیمی، ارزآوران اصلی کشور که معمولا بالای خط ۵۰ میایستادند.
به گواه گزارش اتاق، همین دو گروه در حمله نظامی مستقیما هدف قرار گرفتهاند و دیگر نمیتوانند میانگین را بالا بکشند. این وضعیت حلقهای بسته میسازد: صادرات فولاد و پتروشیمی کم میشود، ارز کمتری وارد کشور میشود، مواد اولیه وارداتی گرانتر و کمیابتر میشود و تولید باز هم پایینتر میآید.
این حلقه را باید کنار موجودی مواد اولیه ۳۲.۶ گذاشت که از توقف خطوط تولید در ماههای آینده خبر میدهد، و کنار محاصره دریایی که بنا بر برآوردها روزانه حدود ۴۳۰ میلیون دلار بر اقتصاد ایران هزینه تحمیل میکند و همچنان برقرار است. با کنار هم نشاندن این عوامل میتوان پیشبینی کرد که شامخ در ماههای آینده رکوردهای پایینتری ثبت خواهد کرد.
در فرهنگ ما کودکان همواره جایگاه ویژهای داشتهاند؛ مایه شادی خانوادهاند، برایشان جشن میگیریم، از آیندهشان سخن میگوییم و حضورشان را برکت زندگی میدانیم. اما در پس این همه محبت، یک پرسش مهم وجود دارد: آیا واقعا کودکان را بهعنوان انسانهایی مستقل و صاحب حق به رسمیت میشناسیم؟
واقعیت این است که در بسیاری از موارد هنوز مرزهای کودکی را به رسمیت نمیشناسیم. هنوز حق بازی و رشد، حق انتخاب و تجربه هویت مستقل، و حق امنیت روانی و کودک بودن در فرهنگ، آموزش و روابط اجتماعی ما جایگاه پیدا نکرده است.
به همین دلیل، روز جهانی مبارزه با کار کودک (۱۲ ژوئن) فرصتی است برای طرح یک پرسش بزرگتر: آیا تنها کودکی که در خیابان کار میکند، از حق کودکی محروم شده است یا هر کودکی که به ابزاری برای تحقق خواستهها، باورها و اهداف جهان بزرگسالان تبدیل میشود نیز بخشی از کودکی خود را از دست میدهد؟
شاید کمتر کسی باشد که در خیابانها، چهارراهها، متروها و بازارها با کودکان کار مواجه نشده باشد. کودکانی با لباسهای کهنه و چهرههایی که بیش از سنشان، خستگی و رنج را نشان میدهند.
اغلب با دیدن آنان دلمان میگیرد، احساس ترحم میکنیم و برای سرنوشتشان افسوس میخوریم. اما مساله کودکی تنها به کودکانی که در خیابان کار میکنند، محدود نمیشود.
وقتی از کار کودک سخن میگوییم، معمولا ذهن به سمت کار فیزیکی و اقتصادی میرود؛ کودکانی که در خیابان دستفروشی میکنند، زباله جمع میکنند، در کارگاهها مشغول کارند یا بخشی از هزینههای زندگی خانواده را تامین میکنند. بیتردید این یکی از آشکارترین و دردناکترین اشکال نقض حقوق کودک است.
اما اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، شاید لازم باشد تعریف خود از «کار» را مورد بازنگری قرار دهیم. آیا کار تنها به معنای فعالیت جسمی و کسب درآمد است، یا میتوان از اشکال دیگری نیز سخن گفت؛ کار عاطفی، نمادین، فرهنگی و حتی ایدئولوژیک؟
در همه این موارد یک عنصر مشترک وجود دارد: کودک بهجای آنکه فرصت تجربه طبیعی دوران کودکی را داشته باشد، در خدمت نیازها و اهدافی قرار میگیرد که متعلق به جهان بزرگسالان است.
گاه این هدف کسب درآمد است، گاه کسب اعتبار و مشروعیت، گاه بازتولید باورها و ارزشها، و گاه تحقق آرزوها و انتظاراتی که جامعه و خانواده بر دوش او میگذارند.
شاید به همین دلیل است که مساله اصلی تنها کار کودک نیست، بلکه مصادره کودکی است؛ وضعیتی که در آن کودک فرصت بازی، رشد، تجربه و کشف جهان و شکل دادن به هویت مستقل خود را از دست میدهد و پیش از آنکه فرصت کودک بودن داشته باشد، ناچار میشود نقشهایی را ایفا کند که به جهان بزرگسالان تعلق دارند.
کودک؛ نیروی کار اقتصادی
نخستین و شناختهشدهترین شکل بهرهکشی از کودکان، استفاده از آنان بهعنوان نیروی کار اقتصادی است؛ همان تصویری که اغلب با شنیدن عبارت کودک کار در ذهن ما شکل میگیرد.
کودکانی که در چهارراهها گل میفروشند، در متروها دستفروشی میکنند، زبالهگردی میکنند، در کارگاههای کوچک و غیررسمی مشغول کار هستند یا در مشاغل خانوادگی بخشی از بار اقتصادی خانواده را بر دوش میکشند.
کار کودک معمولا با فقر اقتصادی پیوند خورده است، اما در پس آن، مجموعهای از عوامل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و ساختاری قرار دارند؛ از نابرابریهای اقتصادی و ضعف نظامهای حمایتی گرفته تا ترک تحصیل، حاشیهنشینی و آسیبهای خانوادگی.
بسیاری از این کودکان نه از سر انتخاب، بلکه در نتیجه شرایطی خارج از اراده خود وارد بازار کار میشوند.
آنچه کار کودک را به یک آسیب جدی تبدیل میکند، تنها سختی کار نیست، بلکه از دست رفتن فرصتهایی است که باید در اختیار کودک قرار داشته باشد.
کودکی که بخش قابل توجهی از زمان خود را صرف کار میکند، از فرصت آموزش، بازی، تعامل اجتماعی، تجربههای رشدی و شکلگیری طبیعی هویت محروم میشود. او ناچار است پیش از موعد، وارد دنیایی شود که برای آن آمادگی روانی و عاطفی کافی ندارد.
از منظر روانشناسی، کودکی دورهای برای تجربه، یادگیری، بازی، کشف جهان و شکلگیری تدریجی شخصیت است. هنگامی که این دوره تحت فشار مسئولیتهای اقتصادی قرار میگیرد، بخشی از فرآیند طبیعی رشد مختل میشود.
بسیاری از کودکان کار، علاوه بر خستگی جسمی، با اضطراب، احساس ناامنی، افت تحصیلی و محرومیت از روابط اجتماعی سالم نیز مواجه میشوند.
کار کودک بازتولید چرخهای از محرومیت است. چرخهای که در آن فقر، محرومیت آموزشی و آسیبهای اجتماعی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. جامعهای که کودکانش ناچار به کار میشوند، بخشی از سرمایه انسانی و آینده خود را از دست میدهد.
شاید لازم باشد در همین نقطه مکث کنیم و به پرسشی اساسیتر بپردازیم: آیا بهرهکشی از کودکان فقط زمانی رخ میدهد که آنان نیروی کار اقتصادی باشند؟ آیا تنها کودکانی که در خیابانها و کارگاهها دیده میشوند، از حق کودکی محروم شدهاند؟
اگر معیار ما محروم شدن کودک از حق رشد، انتخاب، تجربه و هویت مستقل باشد، آنگاه ناگزیر باید به اشکال دیگری از مصادره کودکی نیز توجه کنیم؛ اشکالی که گاه در خدمت اقتصاد نیستند، بلکه در خدمت قدرت و ایدئولوژی قرار میگیرند.
کودک؛ ابزار ایدئولوژی و مشروعیت
در بسیاری از موارد، کودکان نه برای تولید ثروت، بلکه برای تولید مشروعیت، باور و هویت به کار گرفته میشوند. در اینجا کودک دیگر کارگر اقتصادی نیست، بلکه به ابزاری برای بازتولید ارزشها و ایدئولوژیها تبدیل میشود.
در بستر جامعه ما، این الگو در اشکال مختلف اما با یک هدف مشترک تداوم یافته است: استفاده از کودک برای نمایش، تثبیت و بازتولید ارزشهای سیاسی و ایدئولوژیک.
این روند را میتوان از سالهای نخست پس از انقلاب مشاهده کرد: از مفهوم کودک-رزمنده و کودک-سرباز در دوران جنگ ایران و عراق و حضور کودکان در جبههها، تا تداوم آن در ساختارهایی مانند بسیج دانشآموزی و نهادهای مشابه.
همزمان، نظام آموزشی نیز به یکی از بسترهای اصلی این نگاه تبدیل شد. در بسیاری از کتابهای درسی، مفاهیمی چون شهادت، ایثار و مقاومت حضوری پررنگ دارند و بخش قابل توجهی از روایتهای آموزشی حول این مفاهیم شکل گرفته است.
در مقابل، آموزش مهارتهای زندگی، تفکر انتقادی، سواد هیجانی و مهارتهای ارتباطی، جایگاهی در نظام آموزشی نداشتهاند.
وجه مشترک همه این موارد آن است که کودک پیش از آنکه فرصت تجربه طبیعی کودکی را داشته باشد، در نقشهایی قرار میگیرد که به جهان بزرگسالان تعلق دارند.
او بهجای بازی، تجربه، کشف و رشد مستقل، در خدمت اهدافی قرار میگیرد که از سوی ساختارهای سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی تعریف شدهاند.
این الگو البته به گذشته محدود نمیشود. در ماههای اخیر نیز حضور کودکان در برخی فضاهای سیاسی و امنیتی بار دیگر این پرسش را مطرح کرده است: آیا میتوان کودکی را که هنوز در حال شکلگیری هویت روانی، شناختی و اجتماعی خود است، وارد میدانهایی کرد که حتی برای بسیاری از بزرگسالان پیچیده و پرتنش است؟
حقوق کودک در سطح بینالمللی بر یک اصل روشن تاکید میکند: کودکان نباید به ابزار منازعات سیاسی، ایدئولوژیک یا نظامی تبدیل شوند.
این اصل تنها به جنگها یا گروههای مسلح محدود نیست، بلکه هر موقعیتی را در بر میگیرد که در آن کودک بهجای سوژه رشد، به ابزاری برای تحقق اهداف سیاسی تبدیل میشود.
شاید مهمترین نکته آن باشد که این بهرهبرداری همیشه با اجبار یا خشونت آشکار همراه نیست و گاه در قالب ارزش، هویت، آموزش، مشارکت یا حتی افتخار اجتماعی بازنمایی میشود؛ اما در سطحی عمیقتر، نتیجه یکسان است: کاهش فرصت تجربه کودکی و جایگزینی آن با نقشهایی که به جهان بزرگسالان تعلق دارند.
در نهایت، مساله الگویی تکرارشونده است. الگویی که در آن، کودک بهجای آنکه مسیر رشد خود را طی کند، به حامل نمادها و نقشهایی تبدیل میشود که دیگران برای او تعریف کردهاند.
این یکی از پیچیدهترین و در عین حال کمتر دیدهشدهترین اشکال مصادره کودکی است.
بهرهکشی از کودکان همیشه در خیابان یا میدان سیاست رخ نمیدهد و گاهی در خانواده و مدرسه اتفاق میافتد. زمانی که کودک ناخواسته حامل آرزوها، ترسها و اضطرابهای بزرگسالان میشود.
بسیاری از والدین و مدارس، آگاهانه یا ناآگاهانه بخشی از نیازهای روانی خود را بر دوش کودک میگذارند. کودکی که باید فرصت کشف علایق و هویت مستقل داشته باشد، مامور تحقق رویاهای ناتمام بزرگسالان میشود و از او انتظار موفقیت و جبران نگرانیهای خانواده و فشارهای آموزشی مدرسه میرود.
در چنین شرایطی، کودک به نوعی سپر روانی خانواده و مدرسه تبدیل میشود. محلی برای تخلیه ترسها و تعارضهایی که متعلق به جهان بزرگسالان است.
این وضعیت در قالب انتظارات تحصیلی افراطی، ساختارهای رقابتی، نقشهای زودهنگام یا تصویر آرمانی از کودک ظاهر میشود.
در کنار این موارد، میتوان به اشکال دیگری از مصادره کودکی نیز اشاره کرد؛ از جمله استفاده از کودکان در فضای مجازی برای نمایش زندگی خانوادگی.
در همه این شکلها، مساله اصلی نادیده گرفتن کودک بهعنوان فردی مستقل و صاحب حق است. هنگامی که حق انتخاب و تجربه مستقل او به رسمیت شناخته نمیشود، تصمیمگیری درباره زندگیاش امری بدیهی برای بزرگسالان تلقی میشود.
به همین دلیل، بسیاری از فشارها و اشکال مختلف خشونت در خانواده و مدرسه تا زمانی که به شدیدترین شکل خود نرسند، چندان جدی گرفته نمیشوند، زیرا همچنان این تصور وجود دارد که بزرگسالان بهتر از خود کودک میدانند چه چیزی به صلاح اوست.
اما پیامد اصلی این وضعیت، محروم شدن کودک از حق رشد است. حقی که شامل فرصت تجربه کودکی، بازی، کشف جهان، یادگیری مهارتهای زندگی، سواد هیجانی و استقلال روانی است.
از همینجا، پیوند حق کودکی و سلامت روان شکل میگیرد، زیرا بخش مهمی از رشد روانی در همین تجربهها تحقق پیدا میکند.
محرومیت از این فرصتها پیامدهایی عمیق دارد. کودکانی که فرصت تجربه هویت مستقل را ندارند، در بزرگسالی بیشتر با بحران هویت، وابستگی روانی، ضعف در تصمیمگیری و آسیبپذیری در برابر فشارهای اجتماعی مواجه میشوند.
این وضعیت میتواند به اضطراب، افسردگی، احساس بیارزشی و ناتوانی در برقراری ارتباطات در آینده منجر شود.
در سطحی گستردهتر، جامعه نیز هزینه آن را میپردازد. جامعهای که کودکانش فرصت رشد آزاد، تجربه، پرسشگری و شکلگیری شخصیت مستقل را از دست میدهد، در آینده با شهروندانی روبهرو میشود که توان کمتری برای گفتوگو، مشارکت اجتماعی، خلاقیت و حل مسائل پیچیده دارند.
بنابراین، محرومیت از حق رشد فقط آسیب به کودک نیست، بلکه آسیب به ظرفیت انسانی جامعه است.
در روز جهانی مبارزه با کار کودک، مساله فقط کودکان کار نیستند، بلکه همه کودکانی هستند که فرصت کودکی از آنان گرفته شده. کودکانی که به ابزار اقتصاد، سیاست، ایدئولوژی یا فرهنگ تبدیل میشوند.
در نهایت، شاید مهمترین پرسش همین باشد: آیا هنوز برای کودکی حق بودن قائل هستیم یا آن را فقط در نقشهایی که برایش تعریف کردهایم، میبینیم؟
فناوری اتصال مستقیم ماهواره به موبایل (Direct-to-Cell) میتواند در آینده بخشی از دیوار ارتباطی جمهوری اسلامی به دور شهروندان ایرانی را دور بزند، اما امروز راهحل قطع اینترنت ایران نیست.
زیرا برای پوشش نقاط کور شبکههای زمینی طراحی شده و بنابراین ظرفیت استفاده انبوه ندارد و در برابر اختلال رادیویی و تلاش برای شناسایی و ردیابی کاربران آسیبپذیر است.
بیش از ۱۰۰ روز از قطع گسترده اینترنت در ایران میگذرد. هرچند در هفتههای اخیر بخشی از دسترسیها بهصورت محدود، گزینشی و تحت کنترل حکومت برقرار شده است، اما روندی که از «دسترسی مشروط به احراز هویت» و انتقال کسبوکارها به سکوهای داخلی تا ایجاد فهرستهای سفید برای دسترسی به اینترنت را در بر میگیرد، نشان میدهد جمهوری اسلامی قصدی برای عقبنشینی از ساختار چندلایه سانسور، نظارت و کنترل ارتباطات ندارد.
شبکه ملی اطلاعات، دروازههای متمرکز اتصال به اینترنت جهانی، تنظیمات کنترلشده شبکههای تلفن همراه، سامانههای احراز هویت و رجیستری دستگاهها، مجموعهای از ابزارهایی هستند که میتوانند دسترسی جامعه به اینترنت جهانی را محدود یا قطع کنند و در عین حال مسیرهای ارتباطی پایدار را برای گروههای منتخب حفظ کنند. در چنین شرایطی، دسترسی شهروندان ایرانی به فناوری اتصال مستقیم ماهواره به تلفن همراه (Direct-to-Cell یا D2C) بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است. از همین رو، ضرورت تسریع در فراهم شدن این امکان بهطور مستمر از کانالهای مختلف به توسعهدهندگان خدمات اینترنت ماهوارهای، بهویژه شرکت اسپیساکس بهعنوان ارائهدهنده سرویس استارلینک، منتقل میشود.
افکار عمومی در ایران «وعده ارتباط مستقیم گوشی با ماهواره، بدون دیش، ترمینال، اپراتور داخلی یا درگاه حکومتی» را آخرین راه نجات از زندان دیجیتال جمهوری اسلامی میدانند. تا جایی که پنتاگون با اسپیساکس درباره فعالسازی سرویس اتصال مستقیم ماهواره به موبایل برای شهروندان ایران مذاکره کرد؛ طرحی که به گفته رویترز، اسپیساکس برای راهاندازی آن تا ۵۰۰ میلیون دلار و برای بهرهبرداری از آن ماهانه ۱۰۰ میلیون دلار درخواست کرده بود.
با این حال، پرسشهای اصلی این است که آیا نسخههای فعلی اتصال مستقیم ماهواره به موبایل واقعا میتوانند چنین انتظاری را در مقیاس ایران برآورده کنند یا نه؟ آیا این فناوری هنوز فقط کانالی اضطراری و محدود است، یا میتواند راه فراری مقیاسپذیر برای میلیونها کاربر ایرانی باشد؟ آیا اگر نسلهای بعدی این فناوری بدون اتکا به دکلها و اپراتورهای داخلی فعال شوند، دیوار دیجیتال ایران شکسته خواهد شد؟
وابستگی به اپراتورهای موبایل و سناریوی eSIM خارجی در استارلینک معمولی، ماهواره به یک «ترمینال اختصاصی» روی زمین وصل میشود؛ همان دیشی که کاربر باید تهیه، نصب، نگهداری و از دست جمهوری اسلامی پنهان کند. گوشی با وایفای به مودم استارلینک متصل میشود. اما در اتصال مستقیم ماهواره به موبایل، ایده متفاوت است: گوشی معمولی، خودش گیرنده و فرستنده ارتباط ماهوارهای میشود.
نسخههای فعلی اتصال مستقیم ماهواره به موبایل، عمدتا اینترنت ماهوارهای مستقل نیستند بلکه تکمیلکننده پوشش شبکه موجود اپراتورهای موبایل در هر منطقه هستند و ماهواره را به نوعی دکل موبایل فضایی تبدیل میکنند که کارش در حقیقت پوشش نقاط کور اپراتورهاست. استفاده از فرکانسهای مستقل S-Band و استقرار ماهوارهها در مدارهای بسیار پایین و نزدیکتر به سطح زمین یا VLEO، از مسیرهایی است که میتواند فناوری D2C را برای حل مساله ایران مهمتر کند.
در این حالت، فرض بر این است که اپراتورهای همکار خارجی استارلینک، مانند T-Mobile، Kyivstar یا One NZ در نیوزیلند، سرزمین ایران را مانند یک منطقه فاقد پوشش زمینی تحت پوشش خود اعلام کنند. چنین مدلی از نظر سیاسی و فنی به همان چیزی نزدیکتر است که شهروندان ایرانی از آن انتظار دارند. در این صورت، گوشی با سیمکارت یا eSIM این اپراتورها میتواند اتصال D2C به ماهوارههای نسل جدید اسپیساکس را از داخل خاک ایران برقرار کند. گفته میشود هماکنون ۷۰۰ ماهواره از این نوع در مدار قرار گرفته است.
تحقق این سناریو تنها به اراده و تصمیم شرکت اسپیساکس محدود نمیشود؛ اتصال به زنجیرهای کامل نیاز دارد: از طیف فرکانسی، مجوزهای تنظیمگری تا گوشیهای سازگار، مودم، آنتن، توان ارسال و چیپستهای پشتیبان باندهای جدید ماهوارهای. شرکتهایی مانند کوالکام، مدیاتک، اپل، سامسونگ و گوگل در این مسیر تعیینکنندهاند، چون اگر سختافزار گوشی آماده نباشد، حتی منظومه ماهوارهای پیشرفته هم به اتصال عملی برای کاربران داخل ایران تبدیل نمیشود. اما حتی در این سناریوی خوشبینانه برای ایران هم سه مانع بسیار مهم باقی میماند: ظرفیت محدود، امکان اختلال رادیویی و خطر شناسایی کاربران از مسیر رجیستری دستگاه و سامانه همتا.
۱) محدودیت ظرفیت در مناطق پرتراکم نخستین مانع جدی در پیادهسازی فراگیر D2C در ایران، ظرفیت است زیرا این اتصال برای جایگزینی اینترنت شهری طراحی نشده، بلکه برای رساندن اتصال حداقلی به مناطقی ساخته شده که پوشش زمینی ندارند یا پوشش آنها ضعیف است. اما در ایران، فقط وصل کردن چند کاربر در یک جاده یا کوهستان مساله نیست؛ مساله، قطع ارتباط در شهرهایی است که صدها هزار نفر همزمان به پیامرسان، تماس صوتی و تصویری، خبر، نقشه، ایمیل، خدمات مالی، ارسال عکس و ویدئو و … نیاز دارند.
در برخی آزمایشهای اولیه، پهنای باند رکورد شده برای یک اتصال منفرد به حدود ۱۴ مگابیت بر ثانیه رسیده است؛ اما این رقم نباید با تجربه سرعت اینترنت شهری اشتباه گرفته شود. در دنیای واقعی، این پهنای باند ناچیز باید میان تمامی کاربران حاضر در محدوده وسیع تحت پوشش هر ماهواره تقسیم شود. برای درک بهتر مقیاس در شهری مانند تهران، اگر تنها یک درصد از ساکنان همزمان خواهان اتصالی بسیار پایه با سرعت ۱ مگابیت بر ثانیه باشند، شبکه به ظرفیتی معادل ۹۹ گیگابیت بر ثانیه نیاز خواهد داشت. این تقاضا در مقایسه با ظرفیت فعلی هر پرتو فعال D2C که بین ۴ تا ۱۷ مگابیت بر ثانیه نوسان میکند، و حتی در برابر چشمانداز خوشبینانه ۱۵۰ مگابیتی برای نسلهای آینده، شکافی چند صد برابری را نشان میدهد.
۲) اختلال رادیویی با سیگنالهای زمینی حتی اگر D2C بتواند مشکل ظرفیت و وابستگی به اپراتورهای داخلی را کاهش دهد، همچنان با مانعی روبهروست که به فیزیک امواج رادیویی مربوط میشود. گوشی برای برقراری ارتباط باید سیگنال بسیار ضعیفی را از ماهوارهای دریافت کند که صدها کیلومتر بالاتر از زمین حرکت میکند، در حالی که همان گوشی در محیطی قرار دارد که دکلهای موبایل نزدیک، فرستندههای زمینی و سیگنالهای محلی بسیار قویتر حضور دارند. در اینجا نسبت شدت سیگنال مطلوب و سیگنالهای مزاحم اطراف، تعیین میکند که گیرنده اصلا بتواند سیگنال ماهواره را از میان نوفه (نویز) و تداخل زمینی تشخیص دهد یا نه.
سیگنال یک دکل زمینی همراه اول یا ایرانسل در نزدیکی میتواند آنقدر قویتر از سیگنال ماهواره باشد که گیرنده گوشی عملا سیگنال ضعیفتر را نبیند یا نتواند روی آن اتصال پایدار بسازد. در چنین وضعیتی، حکومت لازم نیست ماهواره را هدف بگیرد؛ کافی است با استفاده از دکلها، فرستندهها و کنترل توان شبکههای موبایل، محیط رادیویی اطراف کاربر را برای اتصال ماهوارهای نامساعد کند.
برای جمهوری اسلامی، این نوع اختلال میتواند سریع، محلی و کمهزینه باشد. بنابراین حتی اگر ماهواره خارج از دسترس حکومت باشد، گوشی کاربر روی زمین و در محیط رادیویی قابل دستکاری قرار دارد. نسخههای آینده با طیف اختصاصی، مودم بهتر و پروتکلهای مقاومتر ممکن است بخشی از این آسیبپذیری را کاهش دهند، اما کاملا آن را برطرف نمیکنند.
۳) سامانه رجیستری و شناسایی کاربران پرسش امنیتی مهمتر این است که کاربری که در ایران از D2C استفاده میکند، چقدر قابل شناسایی است؟ در ایران، گوشی فقط وسیله ارتباطی نیست؛ سیمکارت، شناسه مشترک، شناسه دستگاه و هویت واقعی کاربر در لایههای مختلف به هم گره خوردهاند.
هر گوشی یک شناسه یکتای سختافزاری (IMEI) دارد که در شبکههای موبایل نقش هویت دستگاه را بازی میکند. سامانه همتا میتواند این شناسه را با سیمکارت، سابقه فعالسازی، مالکیت و در بسیاری موارد هویت واقعی کاربر پیوند دهد.
در چنین محیطی، استفاده از سیمکارت یا eSIM خارجی برای اتصال ماهوارهای لزوما کاربر را ناشناس نمیکند. اگر گوشی با IMEI شناختهشده ناگهان با شناسه اپراتوری خارجی برای اتصال به مسیر ماهوارهای غیرمجاز تلاش کند، این رفتار میتواند به الگویی غیرعادی و قابل علامتگذاری تبدیل شود. ترکیب رجیستری دستگاه، دادههای اپراتوری، پایگاههای سیمکارت و ابزارهای پایش محلی ممکن است چنین اتصالی را به تهدید امنیتی تبدیل کند. بنابراین سوال این است که چطور میتوان این کار را بدون افشای هویت، موقعیت و الگوی رفتاری کاربر انجام داد.
فرصت راهبردی، نه راهحل فوری اتصال مستقیم ماهواره به موبایل را باید جدی گرفت، اما نباید درباره آن اغراق کرد. برای ایران، جذابیت این فناوری روشن است: اگر روزی گوشی معمولی بتواند بدون دیش، ترمینال جداگانه، اپراتور داخلی و گیتویهای جمهوری اسلامی با ماهواره ارتباط بگیرد، یکی از پایههای معماری کنترل اینترنت به چالش کشیده میشود. اما آن روز هنوز نرسیده است. نسخههای در حال توسعه فعلی عمدتا برای پوشش نقاط کور طراحی شدهاند، نه جایگزینی اینترنت شهری برای دهها میلیون کاربر.
ظرفیت محدود، امکان اختلال و خطر افشا و شناسایی کاربران باعث میشود این فناوری امروز راه فرار عمومی و مقیاسپذیر از قطع اینترنت در ایران نباشد. ارزش فعلی این فناوری بیشتر در نقش اضطراری است: ارسال پیام، موقعیت مکانی، هشدار یا ارتباط کوتاه در لحظه بحران. آینده میتواند متفاوت باشد، اگر نسل بعدی ماهوارهها ظرفیت بالاتر، طیف مستقل، گوشیهای سازگار، امنیت کاربر و قواعد حمایتی جهانی را کنار هم بیاورد. تا آن زمان، اتصال مستقیم ماهواره به موبایل روزنهای مهم برای آینده است، نه راهحل امروز زندان دیجیتال.
کارشناسان در نشست عمومی ایراناینترنشنال در واشینگتن دیسی گفتند که خاورمیانه ممکن است وارد دورهای شود که در آن آتشبسها دیگر به جنگها پایان نمیدهند، بلکه صرفا آنها را بهشکلی مدیریت میکنند که حملات محدود طرفهای درگیر در سطحی پایینتر از آستانه جنگ تمامعیار ادامه یابد.
این نشست که با میزبانی نگار مجتهدی از ایراناینترنشنال برگزار شد، بر این پرسش متمرکز بود که آیا آخرین آتشبس در لبنان پایان یک جنگ است یا آغاز مرحلهای خطرناکتر؛ مرحلهای از درگیری منطقهای که در آن جمهوری اسلامی بیش از پیش حمله به نیروهای نیابتی خود را حمله به خود تلقی میکند.
آتشبسی که به جنگ پایان نمیدهد
الکس وطنخواه، پژوهشگر ارشد موسسه خاورمیانه، گفت که موضع اخیر جمهوری اسلامی در قبال لبنان باید در چارچوب حضور طولانیمدت جمهوری اسلامی در این کشور بررسی شود.
او یادآور شد که بیش از چهار دهه از ورود نخستین افسران رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به لبنان میگذرد و این کشور به یکی از ستونهای اصلی پروژه منطقهای تهران تبدیل شده است.
وطنخواه گفت حکومت ایران سالها از لبنان و حزبالله برای نمایش قدرت خود، بهویژه در برابر اسرائیل، استفاده کرده است، اما تحولات اخیر نشان میدهد تهران ممکن است وارد «فصل جدیدی» شده باشد؛ فصلی که در آن مرز میان جمهوری اسلامی و شبکه نیروهای نیابتیاش بیش از پیش محو میشود.
کارشناسان در نشست عمومی ایراناینترنشنال در واشینگتن دیسی گفتند که خاورمیانه ممکن است وارد دورهای شود که در آن آتشبسها دیگر به جنگها پایان نمیدهند، بلکه صرفا آنها را بهشکلی مدیریت میکنند که حملات محدود طرفهای درگیر در سطحی پایینتر از آستانه جنگ تمامعیار ادامه یابد.
این نشست که با میزبانی نگار مجتهدی از ایراناینترنشنال برگزار شد، بر این پرسش متمرکز بود که آیا آخرین آتشبس در لبنان پایان یک جنگ است یا آغاز مرحلهای خطرناکتر؛ مرحلهای از درگیری منطقهای که در آن جمهوری اسلامی بیش از پیش حمله به نیروهای نیابتی خود را حمله به خود تلقی میکند.
آتشبسی که به جنگ پایان نمیدهد
الکس وطنخواه، پژوهشگر ارشد موسسه خاورمیانه، گفت که موضع اخیر جمهوری اسلامی در قبال لبنان باید در چارچوب حضور طولانیمدت جمهوری اسلامی در این کشور بررسی شود.
او یادآور شد که بیش از چهار دهه از ورود نخستین افسران رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به لبنان میگذرد و این کشور به یکی از ستونهای اصلی پروژه منطقهای تهران تبدیل شده است.
وطنخواه گفت حکومت ایران سالها از لبنان و حزبالله برای نمایش قدرت خود، بهویژه در برابر اسرائیل، استفاده کرده است، اما تحولات اخیر نشان میدهد تهران ممکن است وارد «فصل جدیدی» شده باشد؛ فصلی که در آن مرز میان جمهوری اسلامی و شبکه نیروهای نیابتیاش بیش از پیش محو میشود.
او گفت: «از این پس، حمله به حزبالله، حمله به حوثیها یا حمله به حشدالشعبی، از نگاه حکومت ایران حمله به خود جمهوری اسلامی تلقی خواهد شد.»
وطنخواه این موضوع را بخشی از دکترین دفاعی جدیدی دانست که مقامهای جمهوری اسلامی مطرح کردهاند.
او هشدار داد که اگر چنین دکترینی بهطور کامل اجرا شود، میتواند به رویارویی منطقهای بیپایانی منجر شود زیرا در این صورت، هر حمله به حزبالله در لبنان، حوثیها در یمن یا گروههای مورد حمایت جمهوری اسلامی در عراق میتواند پاسخ مستقیم تهران را در پی داشته باشد و میدانهای نبرد محلی را به محرکهایی برای تشدید تنش در سطح منطقه تبدیل کند.
وطنخواه افزود تهران در حال دفاع از راهبرد نیروهای نیابتی خود در زمانی است که بسیاری از تحلیلگران انتظار عکس آن را داشتند. پس از رویدادهای هفتم اکتبر و ضربات سنگینی که به گروههای مورد حمایت تهران وارد شد، برخی تصور میکردند جمهوری اسلامی به این نتیجه برسد که راهبرد «دفاع پیشرو» شکست خورده است.
او گفت اما به نظر میرسد صداهای تاثیرگذار در تهران اکنون معتقدند که دقیقا زمان آن رسیده است که این سیاست با شدت بیشتری دنبال شود.
چتر جمهوری اسلامی بر فراز لبنان
رابرت ساتلوف، مدیر اجرایی موسسه واشینگتن، گفت لبنان اکنون میان دو چشمانداز رقیب برای آینده خود گرفتار شده است.
او گفت: «در لبنان دو واقعیت رقیب وجود دارد. یک واقعیت این است که جمهوری اسلامی در تلاش است چتر نفوذ خود را برای کنترل لبنان گسترش دهد. واقعیت دیگر، تلاش لبنان و اسرائیل برای مذاکره درباره یک توافق امنیتی و حتی احتمالا یک توافق صلح است.»
به گفته ساتلوف، این تقابل ممکن است مرحله بعدی درگیری را تعریف کند. در یک سناریو، جمهوری اسلامی تلاش میکند از طریق حزبالله کنترل خود را دوباره تثبیت کند و نشان دهد که لبنان همچنان بخشی از معماری امنیتی منطقهای تهران است. در سناریو دیگر، دولت لبنان میکوشد حاکمیت خود را بازیابد و با حمایت آمریکا به سمت ترتیبات امنیتی با اسرائیل حرکت کند.
ساتلوف گفت تلاش جمهوری اسلامی برای قرار دادن لبنان زیر چتر خود موفق نبوده، اما در عین حال تلاشها برای خلع سلاح کامل حزبالله نیز به نتیجه نرسیده است.
او این وضعیت را نبردی میان جمهوری اسلامی بهعنوان قدرتی منطقهای و دولتی شکننده در لبنان توصیف کرد که سالها وعدههایی داده اما بارها در اجرای آنها ناکام مانده است.
او همچنین استدلال کرد که آخرین حمله مستقیم جمهوری اسلامی به اسرائیل بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، نشانه ضعف بود.
به گفته او، برخلاف حملات پیشین که شامل صدها موشک میشد، حمله اخیر محدود بود و رهگیری شد؛ موضوعی که بیش از آنکه اعتماد به نفس راهبردی تهران را نشان دهد، فرسایش تواناییهای این کشور را آشکار کرد.
حزبالله تضعیف شده، اما از میدان خارج نشده است
دیوید هیل، دیپلمات برجسته موسسه خاورمیانه و سفیر پیشین آمریکا در لبنان، اردن و پاکستان، نیز در نشست عمومی ایراناینترنشنال گفت یکی از مهمترین تغییرات کنونی، آسیبپذیری حزبالله است.
او گفت: «حزبالله آنقدر تضعیف شده که دیگر قادر به دفاع از خود نیست. از بین نرفته، اما بسیار ضعیف شده است. اکنون جمهوری اسلامی برای دفاع از نیروی نیابتی خود وارد عمل شده؛ در حالی که همیشه برعکس بود.»
هیل این تغییر را بسیار مهم دانست. حزبالله مدتها به عنوان یکی از مهمترین ابزارهای بازدارندگی جمهوری اسلامی شناخته میشد؛ نیرویی که میتوانست اسرائیل را تهدید کند و سیاست لبنان را به نفع تهران شکل دهد.
به گفته او، اما اکنون دخالت مستقیم جمهوری اسلامی نشان میدهد حزبالله دیگر قادر نیست همان نقش سنتی خود را با همان کارایی ایفا کند.
با این حال، هیل هشدار داد که نباید تصور کرد مساله حزبالله تنها از طریق اقدام نظامی حل خواهد شد.
او گفت حاکمیت ملی مانند «یک کلید برق» نیست که بتوان آن را ناگهان روشن کرد و خلع سلاح حزبالله به فرآیندی سیاسی در کنار فشار نظامی نیاز دارد.
به گفته او، نهادهای دولتی لبنان عمدا ضعیف طراحی شدهاند؛ ضعفی که بازتاب ساختار فرقهای این کشور است. اگرچه ژوزف عون، رییسجمهوری لبنان، و نواف سلام نخستوزیر، تمایل خود را برای حرکت در مسیری جدید نشان دادهاند، بعید است ارتش لبنان به سادگی و با «سلاحهای آماده شلیک» وارد مناطق تحت کنترل حزبالله شود.
او تاکید کرد که هر راهحل پایدار نیازمند حمایتهای انسانی، ایجاد گزینههای سیاسی برای جامعه شیعه لبنان و حضور موثر دولت در جنوب این کشور خواهد بود.
آمریکا؛ متغیر تعیینکننده
شرکتکنندگان در نشست توافق داشتند که تبدیل شدن یا نشدن این وضعیت به الگوی جدید منطقه تا حد زیادی به تصمیمهای واشینگتن بستگی دارد.
ساتلوف گفت حملات جمهوری اسلامی در سراسر منطقه، از جمله علیه کویت، بحرین و یک پایگاه آمریکایی در اردن، باید به کشورهای عربی یادآوری کند که «متجاوز واقعی چه کسی است» و فرصتی برای دونالد ترامپ فراهم کند تا شرکای منطقهای را علیه تهران متحد سازد.
اما او هشدار داد که اگر واشینگتن خیلی سریع بهدنبال هر نوع توافقی با جمهوری اسلامی برود، این فرصت از دست خواهد رفت.
هیل نیز گفت آمریکا باید کمتر به اظهارات عمومی تکیه کند و بیشتر بر فشار مستمر تمرکز داشته باشد.
به گفته او، تهران زبان خشونت و ارعاب را میفهمد و واشینگتن باید آماده باشد با فشارهای نظامی، اقتصادی و سیاسی مداوم پاسخ دهد.
با این حال، کارشناسان شرکتکننده در نشست عمومی ایراناینترنشنال درباره انسجام راهبرد آمریکا نیز ابراز تردید کردند. وطنخواه گفت برای او شگفتآور بوده که چه میزان برنامهریزی برای بخش نظامی این رویارویی انجام شده و در مقابل، تا چه اندازه برای مرحله سیاسی پس از آن برنامهریزی نشده است.
او یادآور شد که هدف اعلامی آمریکا از تشویق ایرانیان برای به چالش کشیدن حکومت، به اهداف محدودتری مانند پرونده هستهای، تجارت و تنگه هرمز تغییر کرده است.
به گفته او، همین ابهام است که لحظه کنونی را خطرناک میکند. آتشبس ممکن است شدت درگیریها را کاهش دهد، اما اگر جمهوری اسلامی همچنان نیروهای نیابتی خود را امتداد وجودی خود بداند، اسرائیل به حمله به تهدیدهای احتمالی ادامه دهد، کشورهای عربی در تیررس قرار بگیرند و واشینگتن میان فشار و مذاکره در نوسان باشد، منطقه ممکن است در چرخهای از تشدید تنش کنترلشده گرفتار بماند.
راهبرد واشینگتن مشخص است؟
بخش پرسش و پاسخ حاضران، بحث را از تحولات میدانی به این موضوع کشاند که آیا واشینگتن راهبرد سیاسی مشخصی متناسب با فشار نظامی خود بر تهران دارد یا نه.
در پاسخ به پرسشی درباره تغییر حکومت در ایران، هیل هشدار داد که نباید در میان ایرانیان انتظار ایجاد کرد، مگر آنکه آمادگی لازم برای پیگیری آن وجود داشته باشد.
ساتلوف گفت واشینگتن بهتر است روی روشهایی سرمایهگذاری کند که زمینه را برای تغییر فراهم میکنند؛ از جمله تقویت رسانههای فارسیزبان، فراهم کردن دسترسی به اینترنت و ایجاد مسیرهای ویزا یا پناهندگی برای مخالفان حکومت.
وطنخواه نیز گفت مشکل اصلی همچنان نبود یک راهبرد منسجم در آمریکا در قبال جمهوری اسلامی است.
در این نشست در نهایت بر یکی از محورهای اصلی نشست تاکید شد: بدون یک چشمانداز سیاسی روشن، فشار نظامی به تنهایی ممکن است منطقه را در چرخهای از آتشبسها، حملات و اقدامات تلافیجویانه گرفتار نگه دارد.
در حال حاضر، به گفته این کارشناسان، خاورمیانه بهطور مشخص در حال حرکت از جنگ به سوی صلح نیست، بلکه ممکن است وارد منطقهای خاکستری و بیثبات شده باشد: عصر آتشبسهایی که در آن سلاحها هرگز کاملا خاموش نمیشوند.