«تمام زندگیام را پای بچهها گذاشتم، از همهچیز خودم زدم تا آنها به جایی برسند». این روایتی آشنا در فرهنگ ماست. سالها چشمپوشی آگاهانه یا اجباری از سلامت، تفریح و آسایش فردی برای ساختن آیندهای بهتر برای فرزندان؛ فداکاری عمیقی که در حافظه جمعی ما مقدس و ارزشمند شمرده میشود.
اما اگر همین قاب انسانی را یک یا دو دهه جلو ببریم، چه میبینیم؟
فرزندی که اکنون خودش به آستانه ۴۰ یا ۵۰ سالگی رسیده است و در میانسالی باید برای حفظ جایگاهش در بازار با رباتها و نرمافزارهای هوشمند رقابت کند، همزمان زیر بار اجارههای سنگین و هزینههای روزمره کمر خم کرده، نگران آینده فرزندان خویش است، یا کیلومترها دورتر، در شهری دیگر یا آنسوی مرزها زندگی میکند.
حال این پرسش پیش میآید: در چنین وضعیتی، آن قرارداد نانوشته و انتظار برای حضور روزمره در کنار والدین و مراقبت مداوم از آنها، چگونه قرار است عملی شود؟
پاسخ نه در ناسپاسی فرزندان نهفته است و نه در پرتوقعی والدین. واقعیت این است که دنیا تغییر کرده، خانوادهها کوچکتر، مردم سالمندتر، فرزندان پراکندهتر و زندگی اقتصادی پیچیدهتر شده است. اما بخشی از انتظارات ما از رابطه والد و فرزند هنوز متعلق به ساختار اجتماعی چند دهه قبل است.
پایان عصری که گذشت
برای قرنهای متمادی، خانواده تنها نهاد پشتیبان برای بقای انسان بود و یک «قرارداد نانوشته بیننسلی» جریان داشت: والدین در جوانی تمام دارایی و جان خود را خرج بچهها میکردند و در پیری، بچهها نانآور، پرستار و تکیهگاه والدین میشدند.
این سازوکار در دنیایی کار میکرد که در آن خانوادهها پرجمعیت بودند و بار مراقبت میان چند خواهر و برادر سرشکن میشد. از طرفی فرزندان در همان محله یا روستا کنار والدین میماندند و تقسیم سنتی کار باعث میشد زنان بار مراقبتهای طولانی را به دوش بکشند. گذشته از این، طول عمر انسانها کوتاهتر بود و دوران بیماری و ناتوانی کهنسالی چندان کش پیدا نمیکرد.
امروز تقریبا تمام اجزای آن معادله تغییر کردهاند؛ متوسط طول عمر با پیشرفت پزشکی افزایش یافته، دوران سالمندی طولانیتر شده، حضور زنان در بازار کار گسترش یافته و هزینههای زندگی، حضور همزمان زوجها در محیط کار را اجباری کرده است. در این شرایط تکیه بر مدلی که مختص روزگار دیگری بود، هر دو نسل را فرسوده میکند.
وارونگی هرم جمعیت
آمارهای سازمان ملل متحد نشان میدهد نرخ باروری جهان از حدود پنج فرزند به ازای هر زن در دهه ۱۹۶۰، در سال ۲۰۲۴ به مرز ۲.۲ فرزند رسیده است و اکنون بیش از نیمی از کشورهای جهان زیر سطح جانشینی قرار گرفتهاند.
در سوی دیگر این معادله، سازمان بهداشت جهانی گزارش میدهد سهم سالمندان بالای ۶۰ سال جهان تا سال ۲۰۵۰ به حدود ۲۲ درصد، یعنی ۲.۱ میلیارد نفر، خواهد رسید.
معنای این اعداد در زندگی روزمره این است: درست در همان دورانی که شمار سالمندان نیازمند مراقبت اوج میگیرد، تعداد فرزندانی که بالقوه میتوانند بار مراقبت را به دوش بکشند رو به کاهش است. این یعنی افت شدید ظرفیت مراقبت خانوادگی.
ایران نمونهای شتابان و کمنظیر از همین موج دگرگونی است. طبق دادههای صندوق جمعیت سازمان ملل متحد، جمعیت ایران در سال ۲۰۲۵ به حدود ۹۲ میلیون نفر رسید که نزدیک به ۹ درصد آنها بالای ۶۵ سال سن دارند.
پیشبینیها نشان میدهند با نرخ باروری حدود ۱.۷ فرزند، تا سال ۲۰۵۰ نزدیک به ۲۸ درصد جمعیت ایران بالای ۶۰ سال خواهند بود. این جهش جمعیتی یک بحران پنهان عاطفی دارد: نسلی که خود در خانههای شلوغ و پر از خواهر و برادر رشد کرده و امر سالمندی را در نزدیکان خود تجربه کرده است، اکنون با یک یا نهایتا دو فرزند وارد مرحله سالمندی میشود.
هزینههای پنهان مراقبت از سالمندان
مراقبت از سالمندان در خانواده، فقط یک مسئولیت عاطفی یا خانوادگی نیست، بلکه مستلزم صرف زمان و گاه چشمپوشی از فرصتهای شغلی است.
طبق گزارشهای سازمان همکاری و توسعه اقتصادی، بررسی ۱۹ کشور عضو نشان میدهد، حدود ۶۰ درصد سالمندانی که مراقبت دریافت میکنند فقط به مراقبت غیررسمی خانواده، دوستان یا بستگان وابستهاند.
نکته اساسی اینجاست که این دادهها متعلق به کشورهایی است که معمولا سطحی از بیمههای حمایتی، خدمات توانبخشی و خانههای سالمندان استاندارد را در اختیار دارند. این وابستگی به مراقبتهای خانوادگی و خویشاوندی، در جوامعی چون ایران، افغانستان یا عراق بهدلیل کمبودهای بنیادین در سیستم درمانی و خدماتی، به مراتب فراتر و سنگینتر است.
وقتی این رسیدگی و مراقبت به بیش از ۲۰ ساعت در هفته میرسد، فرزند شاغل چارهای ندارد جز اینکه از اضافه یا تمام ساعت کارش بزند یا حتی استعفا دهد. بهایی سنگین که بیش از همه سهم زنان میشود و امنیت مالی و بازنشستگیشان را در میانسالی میسوزاند. نتیجه یک تناقض تلخ است: هرچه نیاز سالمندان به مراقبت بالاتر میرود، توان خانوادهها برای تامین رایگان این نیاز کمتر میشود.
خودمراقبتی؛ سرمایهای برای نسل بعد
کمتحرکی در دوران بازنشستگی و سالمندی معمولا حاصل تنبلی ناگهانی نیست، ریشه در سالها کار فرساینده، کمبود وقت و غفلت ناخواسته از سلامت دارد. با این حال، واقعیت تلخ این است که استقلال حرکتی در کهنسالی، درست در همان سالهای میانسالی پیریزی میشود یا از دست میرود.
گزارش سال ۲۰۲۲ سازمان بهداشت جهانی نشان میدهد حدود ۳۱ درصد بزرگسالان جهان، معادل ۱.۸ میلیارد نفر، تحرک بدنی کافی ندارند. این وضعیت ریسک بیماریهای قلبی، دیابت نوع ۲ و زوال عقل را بالا میبرد. طبق همین توصیهها، دستکم ۱۵۰ دقیقه فعالیت بدنی متوسط در هفته میتواند نجاتبخش باشد.
ورزش، تغذیه درست و مراقبت از توده عضلانی در میانسالی صرفا یک سرگرمی یا انتخاب شخصی نیست، بلکه نوعی «سرمایهگذاری بیننسلی» است. مادر یا پدری که مراقب قلب و عضلات خود است، در عمل ناتوانی جسمی را به تعویق میاندازد و بخشی از فشار سنگین مراقبت را از روی دوش فرزندانش برمیدارد.
دام فداکاری و فرهنگ خودحذفی
در فرهنگهایی که فداکاری والدین برای فرزندان را یک فضیلت میشمارد، والد خوب کسی است که از سلامت، تفریح و زندگی شخصیاش بهخاطر فرزندش چشمپوشی و خود را «وقف» زندگی فرزند کند. این فداکاری در نگاه نخست ستودنی به نظر میرسد، اما الگوی والدگری مبتنی بر خودفراموشی در بلندمدت نهتنها مصداق فداکاری نیست، بلکه میتواند هزینههای فرسایندهای برای فرزندان به بار آورد.
البته این وضعیت همیشه انتخاب آزادانه نیست، فقر، فشار کاری، کمبود حمایت اجتماعی و دشواری بزرگ کردن فرزند میتواند افراد را به چنین مسیری بکشاند.
مساله زمانی جدی میشود که خودفرسایی نه یک اجبار موقت، بلکه بهعنوان تنها شکل ایدهآل والدگری ستایش شود.
این در حالی است که پژوهشها پیرامون «احترام به والدین» نشان میدهند مراقبت از پدر و مادر که ریشه در مهر و دلبستگی دارد، تابآوری فرزند را بیشتر میکند، اما وقتی این رابطه به یک وظیفه اجباری، احساس بدهکاری ابدی و حس گناه فلجکننده تبدیل شود، اضطراب و خشم را جایگزین محبت میکند.
وظیفه فردی یا زیرساخت عمومی؟
حل این گره فقط با گفتن این جمله که «والدین ورزش کنند و فرزندان مهربانتر باشند» ممکن نیست. اگر دولتها کنار بنشینند و بار مراقبت از سالمندان را روی دوش خانوادهها رها کنند، بحران فقط از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود.
سالمندیِ باکیفیت و مبتنی بر کرامت انسانی، به مستمری مناسب، بیمه درمانی، خدمات مراقبت در خانه، شهرهای مناسب برای سالمندان و حمایت از افرادی نیاز دارد که از اعضای خانواده مراقبت میکنند.
در غیر این صورت، نسل میانسالی که امروز از والدین خود مراقبت میکند، ممکن است با کاهش درآمد و پسانداز، خودش در آینده به نسلی آسیبپذیرتر تبدیل شود.
بازآرایی یک پیوند انسانی
طرح این مسائل به معنای نادیده گرفتن مسئولیت فرزندان در قبال والدین سالمند یا دعوت به رها کردن آنها نیست؛ سخن بر سر بازتعریف و تقسیم عادلانه مسئولیتهاست.
خانواده سالم در دنیای امروز خانوادهای نیست که هر نسل تمام زندگی خود را قربانی نسل بعد کند. در چنین خانوادهای والدین تا حد امکان برای سلامت، استقلال و امنیت مالی دوران سالمندی خود برنامهریزی میکنند، فرزندانْ متناسب با توان و امکاناتشان از والدین حمایت میکنند، بیاینکه ناچار به چشمپوشی از آینده خود شوند، و مسئولیت خود را در تأمین امنیت و رفاه سالمندان بر عهده میگیرند.
شاید یکی از ارزشمندترین میراثهایی که والدین امروز میتوانند برای فرزندانشان به جا بگذارند، تنها فراهم کردن آیندهای بهتر برای آنها نباشد؛ بلکه ساختن آیندهای برای خودشان باشد که در آن، بار سالمندی بهتمامی بر دوش فرزندان نیفتد.
گردشگران در حال بالا رفتن از هرم نوهوچ مول در محوطه باستانی کُبا در مکزیک، آذر ۱۳۹۱
پژوهشگران با بررسی رسوبات دریاچههای دو شهر باستانی مایا در مکزیک دریافتند که جیوه موجود در شنگرف، رنگدانه سرخ و مقدس مایاها، قرنها آب این دریاچهها را آلوده کرده و با راه یافتن به زنجیره غذایی، جان بسیاری از آبزیان را گرفته است.
خبرگزاری رویترز گزارش داد دانشمندان برای بررسی دامنه این آلودگی، از بستر دریاچههای دو شهر کُبا و اکسکاچ در شبهجزیره یوکاتان نمونهبرداری کردند.
پیشتر نیز در برخی شهرهای باستانی مایا، از جمله تیکال در گواتمالا، آثاری از آلودگی به جیوه یافت شده بود، اما از میزان آن در سرزمینهای پست شمالی قلمرو مایاها اطلاعات چندانی در دست نبود.
شنگرف برای مایاها نماد خون، زندگی و روح بود. آنها با رنگ سرخ این کانی دیوارنگارهها و معابدشان را میآراستند و در آیینهای مذهبی و مراسم خاکسپاری نیز آن را به کار میبردند، بیآنکه بدانند بخش عمده وزن این کانی را جیوه تشکیل میدهد.
به گفته پژوهشگران، شنگرف که شکل طبیعی سولفید جیوه است، احتمالا در کُبا و اکسکاچ از کالاهای مهم تجاری به شمار میرفت، زیرا در اطراف این دو شهر بهوفور یافت نمیشد.
کُبا که امروز گردشگران برای دیدن یکی از بلندترین هرمهای باستانی یوکاتان به آن سفر میکنند، در دل جنگل جای دارد.
بر اساس برآوردها، این شهر در عصر طلایی تمدن مایا، موسوم به «دوره کلاسیک»، بین ۶۰ تا ۹۰ هزار نفر جمعیت داشت.
نمایی از دیوارهای سنگی در یکی از محوطههای باستانی مایا در مکزیک
از اکسکاچ اطلاعات کمتری در دست است. این محوطه باستانی که چند هرم و بنای دیگر را در خود جای داده، مالک خصوصی دارد و تاکنون کاوشهای اندکی در آن انجام شده است.
پژوهشگران با بررسی لایههای رسوبی بستر دریاچههای این دو شهر توانستند دورههایی را شناسایی کنند که غلظت جیوه در آنها بهشدت بالا رفته بود.
غلظت جیوه در برخی نمونهها از بالاترین مقادیری بود که تاکنون برای دوران مایاها ثبت شده است.
در کُبا، غلظت جیوه حدود سال ۲۵۰ میلادی، همزمان با آغاز دوره کلاسیک، بهشدت افزایش یافت و این دوره آلودگی نزدیک به ۱۵۰ سال طول کشید.
در اکسکاچ، نخستین دوره آلودگی شدید زودتر و بین سالهای ۱۲۵ تا ۲۰۰ میلادی رخ داد. بار دوم، غلظت جیوه تقریبا همزمان با کُبا افزایش یافت و بار سوم، آلودگی از حدود سال ۵۳۵ تا ۸۲۰ میلادی، نزدیک به پایان دوره کلاسیک، ادامه داشت.
مت واترز، استاد علوم محیط زیست دانشگاه آبرن در ایالت آلابامای آمریکا که درباره گذشته دریاچهها تحقیق میکند، نویسنده اصلی این پژوهش است.
او درباره یافتههای این مطالعه که در نشریه «ساینس ادونسز» منتشر شد، گفت آلودگی در اطراف این دو شهر قرنها دوام داشت و غلظت جیوه در اوج آن بسیار بالاتر از حدی بود که معیارهای امروزی سمشناسی و مقررات زیستمحیطی مجاز میدانند.
هرم کوکولکان در شهر باستانی چیچن ایتزا، مکزیک
آیا جیوه از راه آب و ماهی به بدن مایاها میرسید؟
پژوهشگران در همان لایههای رسوبی، آثار بهجامانده از باکتریها، جلبکها، سیانوباکتریها، جانداران صدفدار و حشراتی موسوم به پشهریزهها را نیز بررسی کردند.
به گفته واترز، با نفوذ جیوه به خاک و آب، جمعیت این جانداران در دریاچهها کاهش یافت و برخی از آنها بهکلی ناپدید شدند.
او افزود این تغییرات از نفوذ جیوه به چندین سطح از زنجیره غذایی حکایت دارد.
جیوه میتواند به مغز و دیگر بخشهای دستگاه عصبی مرکزی انسان آسیب برساند و سلامت کلیهها، ریهها و قلب را نیز به خطر بیندازد.
ساوانا ووتن، پژوهشگر پسادکتری مرکز پژوهشی جونز در ایالت جورجیای آمریکا و از نویسندگان این مطالعه، گفت ساکنان این دو شهر ممکن است با نوشیدن آب دریاچهها یا خوردن ماهی در معرض جیوه قرار گرفته باشند، هرچند در رسوبات شواهد مستقیمی از ورود این ماده به بدن انسان یافت نشد.
در پایان دوره کلاسیک، بسیاری از شهرهای بزرگ مایا فروپاشیدند و ساکنانشان آنها را ترک کردند. پژوهشگران تاکنون برای توضیح این رخداد فرضیههای گوناگونی مطرح کردهاند که جنگ و تغییرات اقلیمی از جمله آنهاست.
به گفته ووتن، شواهد این مطالعه برای برقراری پیوندی مستقیم میان مسمومیت با جیوه و فروپاشی شهرها محدود است.
او افزود آنچه میتوان گفت این است که آلودگی جیوه نیز در کنار دیگر فشارهای محیطی و اقلیمی بر زندگی مایاها در آن دوران سایه انداخته بود.
قلمرو تمدن مایا پیش از ورود کریستف کلمب به قاره آمریکا، بخشهایی از مکزیک، گواتمالا، بلیز، هندوراس و السالوادور امروزی را در بر میگرفت.
مایاها افزون بر ساخت بناهای عظیم و خلق آثار هنری، در اخترشناسی و ریاضیات نیز به دانشی پیشرفته دست یافتند، تقویمی دقیق تدوین کردند و برای نوشتن، نظامی پیچیده پدید آوردند.
واترز با اشاره به دیرپایی فرهنگ مایا و ظرافت دستاوردهای این تمدن در علم، معماری و هنر گفت شنگرف احتمالا از رنگدانههایی بود که به زندگی این مردم زیبایی میبخشید و فرهنگشان را غنا میداد.
از راست: جیمز اسپایسر، الن الیس، متیو مونتگومری و راس الدر، اعضای ماموریت شبیهسازی سفر به مریخ
چهار عضو خدمه ماموریت شبیهسازی سفر به مریخ، پس از ۳۷۸ روز زندگی در انزوا در مرکز فضایی جانسون ناسا در هیوستون، از زیستگاه خود خارج شدند.
این گروه در ماموریت «شبیهسازی اکتشاف برای بررسی سلامت و عملکرد خدمه»، با منابع محدود زندگی کردند و نگهداری از زیستگاه و کارهای روزمره را در شرایطی مشابه حضور در مریخ بر عهده داشتند تا ناسا بتواند چالشهای سفرهای طولانیمدت فضایی و نیازهای فضانوردان آینده را بهتر بشناسد.
الن الیس، مسئول پزشکی ماموریت، پس از خروج به همراه سه همکارش گفت: «عجب سالی بود. ما در نقش فضانوردان یک ماموریت شبیهسازیشده، داوطلبانه در اسارت زندگی میکردیم.»
راس الدر، فرمانده ماموریت، متیو مونتگومری، مسئول علمی و جیمز اسپایسر، مهندس پرواز، دیگر اعضای این گروه بودند.
این چهار نفر ۲۷ مهر ۱۴۰۴ وارد زیستگاهی به مساحت ۱۵۸ متر مربع شدند که با فناوری چاپ سهبعدی ساخته شده بود.
آنها در طول ماموریت، فعالیتهایی از جمله پرورش محصولات کشاورزی در خاک شبیهسازیشده مریخ را انجام دادند.
در جریان این ۳۷۸ روز، ارتباط خدمه با مسئولان ناسا با تاخیر برقرار میشد تا فاصله زمانی میان ارسال پیام و دریافت پاسخ در ارتباطات میانسیارهای بازسازی شود.
ونسا وایچ، مدیر مرکز فضایی جانسون، که هنگام خروج خدمه به استقبال آنها رفت، از توانایی این گروه در زندگی با منابع محدود، نگهداری از زیستگاه و اجرای عملیات شبیهسازیشده مریخ سخن گفت.
او با اشاره به وقفه در تبادل پیامها افزود: «این تاخیرها به صبر، برنامهریزی دقیق و استقلال بیشتر نیاز دارند. این ویژگیها برای فضانوردان آینده که میلیونها کیلومتر از خانه دور میشوند، ضروری خواهند بود.»
به گفته وایچ، تجربههای خدمه و درسهای این ماموریت، راه را برای سفرهای آینده به ماه و در نهایت مریخ هموار خواهد کرد.
این دومین ماموریت ناسا از این نوع به شمار میرفت. در ماموریت نخست گروهی چهارنفره در سالهای ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴، به مدت ۳۷۸ روز در مرکز فضایی جانسون در انزوا زندگی کرده بودند.
خدمه ماموریت اخیر قرار است طی دو هفته در ارزیابیها و نشستهایی با دانشمندان ناسا حضور یابند و تجربههای خود را با آنها به اشتراک بگذارند.
ناسا با بررسی این تجربهها میکوشد دریابد چگونه میتوان به فضانوردان کمک کرد تا در ماموریتهای طولانیمدت دور از زمین، با زندگی روزمره سازگار شوند و سلامت، کارایی و ارتباط خود با دیگران را حفظ کنند.
ناسا که تاکنون با کاوشگرهای رباتیک و فضاپیماهای مداری به بررسی مریخ پرداخته، امیدوار است بتواند در نخستین فرصت در دهه ۲۰۳۰ میلادی، فضانوردان را به این سیاره بفرستد.
پیش از آن نیز بازگرداندن فضانوردان به ماه، برای نخستین بار از سال ۱۹۷۲، در دستور کار این سازمان قرار دارد.
الدر پس از پایان ماموریت گفت سفر به مریخ خطرات بزرگی دارد، ولی با شناخت بیشتر، چشماندازی روشن و رهبری قوی میتوان بر این چالشها غلبه کرد.
او افزود خلاقیت، استقامت، سختکوشی و پشتوانهای مستحکم، فرستادن انسان به این سیاره را «نهتنها دستیافتنی، بلکه اجتنابناپذیر» میکند.
الیس نیز با تاکید بر اینکه فرصت حفظ برتری آمریکا در فضا رو به کاهش است، به طرح دولت دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، برای تاسیس دانشکده نظامی ویژه عملیات فضایی و برنامههای ایجاد پایگاه در ماه اشاره کرد.
او اضافه کرد: «بیایید ابتکار عمل را به دست بگیریم و با تکیه بر علمی که به اقتصادمان سود میرساند، پیشگام شویم و میراث فضایی خود را برای نسلهای آینده تضمین کنیم.»
فسیل ماهی تیکتالیک در موزه فیلد شیکاگو؛ عکس: ادوارد سولا
پژوهشی تازه نشان میدهد پیدایش گردن در نیاکان اولیه جانوران چهاراندام احتمالا با آغاز راه رفتن و استفاده از اندامهای جلویی برای حرکت مرتبط بوده است؛ یافتهای که تصور رایج درباره نقش گردن در حرکت آزادانهتر سر را به چالش میکشد.
به گزارش پایگاه خبری سایتک دیلی، پژوهشگران در این مطالعه که بهتازگی در نشریه «نیچر» منتشر شد، دریافتند گردن نخستین جانوران در حال گذار از آب به خشکی، برخلاف انتظار، سفت و کمتحرک بوده است.
پژوهشگران با ترکیب شواهد فسیلی و آزمایش روی ماهیان خاویاری، مدلهایی ساختند تا دریابند جدا شدن سر از کمربند شانهای چه تاثیری بر حرکت این جانوران داشته است.
نتایج حاکی از آن بود که این جدایی بهتنهایی آزادی حرکت چندانی برای سر فراهم نمیکرد.
چهاراندامها (Tetrapoda) گروهی از مهرهداران شامل دوزیستان، خزندگان، پرندگان و پستانداران هستند که از ماهیهای گوشتیباله تکامل یافتهاند.
نیاکان آنها دو جفت اندام حرکتی داشتند که در تبارهای مختلف به دستوپا، بال یا اندامهای بالهمانند تبدیل شدهاند.
جانورانی مانند مارها نیز با وجود از دست دادن اندامها، در این گروه جای میگیرند.
در ماهیها، کمربند شانهای مستقیما به جمجمه متصل است و جانور برای نگاه کردن به دو طرف باید تمام بدنش را بچرخاند.
حدود ۳۸۰ میلیون سال پیش، در برخی ماهیهای در حال گذار به زندگی در خشکی، این اتصال از میان رفت و گردنی مجزا پدید آمد.
فسیلهای دوره دوونین، مربوط به حدود ۴۲۰ تا ۳۶۰ میلیون سال پیش، جانورانی را به نمایش میگذارند که ویژگیهای آبزیان و سازگاریهای زندگی در خشکی را همزمان داشتند.
بالههای نیرومند برخی از آنها احتمالا وزنشان را تحمل میکرد و امکان بلند کردن بدن یا پیش رفتن روی بستر آبهای کمعمق را فراهم میآورد.
تیکتالیک یکی از این جانوران بود که فسیلهایش در جزیره الزمیر در شمال کانادا کشف شد. نخستین توصیف علمی این ماهی در سال ۲۰۰۶ انتشار یافت.
تام استوارت، استادیار زیستشناسی دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا و از پژوهشگران این مطالعه، تیکتالیک را یکی از نزدیکترین خویشاوندان مهرهداران اندامدار دانست و گفت فسیلهای آن به شناخت مراحل گذار از شنا به راه رفتن و از تغذیه با مکش در آب به گاز گرفتن در خشکی کمک میکنند.
او افزود این دگرگونیها همزمان با شکلگیری برخی از نخستین جنگلها رخ داد؛ دورهای که زمین تغییراتی بنیادین را تجربه میکرد.
شناخت زمان و چگونگی خروج نیاکان ما از آب بخشی از درک همین تحولات است و آثار بسیاری از تغییرات اسکلت آنها هنوز در بدن انسان دیده میشود.
تا پیش از این، تصور میشد حرکت مستقل سر به نیاکان چهاراندامان امکان میداد در آبهای کمعمق یا خشکی بهتر غذا پیدا کنند و از شکارچیان بگریزند.
بر همین اساس، افزایش تحرک گردن از عوامل اصلی جدا شدن سر از کمربند شانهای دانسته میشد.
ماهیان خاویاری
سرنخهایی از ماهیان خاویاری
آزمودن این فرضیه دشوار بود، زیرا ستون مهرههای این جانوران با بیشتر مهرهداران امروزی تفاوت داشت. ساختاری بلند و میلهمانند به نام «طناب پشتی» در سراسر آن امتداد مییافت و مهرههای کوچک پیرامون این هسته بزرگ بافت نرم قرار داشتند.
این بافت، برخلاف استخوان، بهندرت در فسیلها حفظ میشود. پژوهشگران برای شناخت ویژگیهای مکانیکی آن به ماهیان خاویاری روی آوردند؛ جانورانی که هنوز ستون مهرههایی با ساختار مشابه دارند.
آنها سفتی طناب پشتی این ماهیها را اندازه گرفتند و دادهها را در مدلهای گردن چهاراندامان اولیه و خویشاوندانشان به کار بردند تا دامنه احتمالی حرکت سر را برآورد کنند.
دانا کورنایزل، پژوهشگر پسادکتری دانشگاه اوپسالا در سوئد و نویسنده نخست مقاله، گفت: «وقتی مدلسازی نشان داد تقریبا هیچیک از این جانوران توانایی حرکت دادن چشمگیر سر را نداشتند، بسیار شگفتزده شدیم.»
برآوردها حاکی از آن است که این جانوران در بالا آوردن سر، توانایی بیشتری از ماهیها نداشتند و گاهی حتی محدودتر بودند. هیچیک نیز نمیتوانستند سر خود را مانند انسان به چپ و راست بچرخانند.
راه رفتن پیش از انعطاف گردن
این مدلها فقط محدودیتهای ستون مهرهها را در نظر میگرفتند. ماهیچهها، پوست و استخوانهای جایگرفته در پوست بسیاری از این جانوران میتوانستند دامنه حرکت را باز هم کاهش دهند؛ بنابراین گردن آنها در زمان حیات احتمالا حتی کمتحرکتر از برآوردها بوده است.
پژوهشگران احتمال میدهند پیدایش گردن نتیجه تغییرات بدنی مرتبط با استفاده از اندامهای جلویی برای جابهجایی بوده باشد.
در این برداشت، انعطاف بیشتر گردن مزیتی است که بعدها پدید آمد، نه عاملی که از ابتدا این دگرگونی را رقم زد.
کورنایزل گفت: «چهاراندامان سرانجام به تحرک بیشتر گردن دست یافتند، ولی نیاکان اولیه آنها بهدلیل محدودیتهای ساختار بدنشان هنوز از این مزیت برخوردار نبودند.»
کبوتر دریایی مانکس در حال پرواز در اطراف جزیره اسکومر در ولز
یافتههای پژوهشی تازه حاکی از آن است که پروازهای طولانی میتواند ساعت زیستی پرندگان دریایی را بر هم بزند و با مختل کردن جهتیابی آنها به کمک خورشید، باعث انحرافشان از مسیر بازگشت به خانه شود.
به گزارش خبرگزاری رویترز، پژوهشگران با بررسی حرکت گونهای از پرندگان دریایی موسوم به «کبوتر دریایی مانکس» دریافتهاند جابهجایی سریع بر فراز اقیانوس اطلس میتواند پدیدهای مشابه پرواززدگی انسان (جت لگ) در آنها ایجاد کند.
مسافرانی که از چند منطقه زمانی میگذرند، مانند کسانی که از لندن به توکیو میروند، ممکن است دچار پرواززدگی شوند؛ زیرا ساعت درونی ۲۴ ساعته بدنشان با زمان مقصد هماهنگ نیست.
یافتههای این پژوهش که در نشریه «ساینس» منتشر شده، نشان میدهد همین ناهماهنگی میتواند بر مسیریابی پرندگان نیز اثر بگذارد.
پژوهشگران برای شناخت شیوه جهتیابی این پرندگان بر فراز اقیانوس، دادههای ۲۰ سال ردیابی جیپیاس ۱۰۴۵ کبوتر دریایی مانکس را در دوره زادآوری مورد بررسی قرار دادند.
این پرندگان هنگام جستوجوی غذا گاهی از زیستگاههای خود در جزایر نزدیک بریتانیا، حدود هزار کیلومتر به سوی غرب پرواز میکنند.
خورشید چگونه راهنما میشود؟
رویترز در ادامه نوشت پرندگان برای یافتن راه از نشانههای گوناگونی بهره میبرند و خورشید یکی از آنهاست.
پرندهای که رو به جنوب میرود، هنگام طلوع خورشید را در سمت چپ و نزدیک غروب در سمت راست خود میبیند؛ بنابراین برای حفظ مسیر باید جابهجایی خورشید در آسمان را در محاسباتش لحاظ کند.
پاتریک لوین، پژوهشگر زیستشناسی دانشگاه آکسفورد و از سرپرستان این پژوهش، گفت جانوران برای این کار به ساعت درونی خود متکی هستند؛ همان ساعتی که زمان خواب و فعالیت را در بدن انسان تنظیم میکند.
پژوهشگران با بررسی موقعیت پرندگان و حرکت خورشید محاسبه کردند اگر ساعت درونی آنها همچنان با زمان محلی نقطهای که هنگام سپیدهدم در آن بودند تنظیم بماند، تا چه اندازه از مسیر منحرف خواهند شد.
بررسی ۳۳۵ پرواز بازگشت به زیستگاه در محدودههایی که خشکی دیده نمیشد، نشان داد جهت حرکت پرندگان با خطاهای پیشبینیشده مطابقت نزدیکی دارد.
به گفته لوین، ناهماهنگی ساعت درونی با زمان محیط بر اثر جابهجایی در امتداد طول جغرافیایی، همان سازوکاری است که انسان را دچار پرواززدگی میکند.
پرندگان حتی نزدیک سواحل آشنا نیز همچنان از قطبنمای خورشیدی استفاده میکردند. فاصله آنها از ساحل در جهتی تغییر میکرد که پژوهشگران بر پایه خطاهای ناشی از ناهماهنگی ساعت زیستی پیشبینی کرده بودند.
تیم گیلفورد، استاد رفتارشناسی جانوران در دانشگاه آکسفورد و دیگر سرپرست پژوهش، این رفتار را با فرایندی دو مرحلهای توضیح داد: جانور ابتدا موقعیت خود را نسبت به مقصد مشخص میکند و سپس با کمک قطبنما، جهت حرکت را برمیگزیند.
از این رو، پرندگان ممکن است حتی در مناطق آشنا هم ترکیبی از سامانه نقشهیابی و قطبنما را به کار بگیرند.
لوین گفت اگر انحرافها کوچک باشند، احتمالا فشار انتخاب طبیعی برای حذف این شیوه چندان زیاد نیست.
احتمال دیگر این است که قطبنمای خورشیدی به پرندگان کمک کند هنگام دنبال کردن خط ساحلی، جهت درست را برگزینند.
به گفته لوین، پرندگان حتی در هوای ابری نیز میتوانند با تشخیص نور قطبیده، موقعیت خورشید را تخمین بزنند و از آن برای جهتیابی استفاده کنند، مگر آنکه آسمان بهشدت ابری باشد.
نور قطبیده نوری با الگوی مشخص در جهت ارتعاش میدان الکتریکی است و برخی پرندگان از الگوی آن در آسمان برای جهتیابی بهره میگیرند.
احتمال اختلال در تغذیه و استراحت
هنوز روشن نیست ناهماهنگی ساعت زیستی، جز مسیریابی، چه اثری بر این پرندگان دارد. با این حال، این ساعت زمان تغذیه و استراحت را تنظیم میکند و اختلال در آن ممکن است برنامه این فعالیتها را بر هم بزند.
کبوترهای دریایی معمولا اندکی پس از سپیدهدم و پیش از غروب شکار میکنند؛ زمانی که ماهیها و دیگر طعمهها به سطح آب نزدیکتر هستند. در نتیجه، استراحت در ساعت نامناسب میتواند فرصت یافتن غذا را از آنها بگیرد.
پرواززدگی در انسان پیامدهای ناخوشایند کوتاهمدتی دارد و در افرادی مانند خلبانان و مهمانداران که مرتب آن را تجربه میکنند، با مشکلات بلندمدت سلامت مرتبط دانسته شده است.
لوین گفت هنوز معلوم نیست پرندگان نیز چنین پیامدهایی را تجربه میکنند یا نه، ولی گونههایی که مرتب در مسیر شرق و غرب جابهجا میشوند، شاید در روند تکامل راههایی برای سازگاری یافته باشند.
او افزود: «آگاهی از وقوع این پدیده تنها گام نخست است، ولی شاید این پرندگان بتوانند درباره چگونگی درمان یا پیشگیری از پرواززدگی چیزی به ما بیاموزند.»
دانشمندان برای نخستین بار فسیلهای دایناسوری میوهخوار را کشف کردهاند که بیدندان و بهاندازه بوقلمون بود. این جانور سری شبیه طوطی داشت و ساختار منقار و آروارههایش برای خوردن میوه و دیگر خوراکهای گیاهی نرم سازگار شده بود.
خبرگزاری رویترز جمعه هشتم آبان گزارش داد این دایناسور با نام علمی «اینفرنوگالوس جیمزی» حدود ۶۶ میلیون سال پیش، در دوره کرتاسه و واپسین روزگار فرمانروایی دایناسورها، زندگی میکرد و فسیلهایش در ایالتهای مونتانا و داکوتای شمالی آمریکا کشف شدهاند.
دایناسورها رژیمهای غذایی گوناگونی داشتند و برخی حتی یکدیگر را میخوردند. با این حال، تا پیش از این کشف، شواهدی برای تایید میوهخواری آنها در دست نبود.
نام اینفرنوگالوس به معنای «مرغ جهنمی» است و به ظاهر پرندهمانند آن و محل کشف فسیلها در سازند زمینشناسی «هِل کریک» اشاره دارد؛ منطقهای که بقایای شماری از مشهورترین دایناسورها در آن پیدا شده است.
این سازند در بخشهایی از چهار ایالت مونتانا، داکوتای شمالی، داکوتای جنوبی و وایومینگ آمریکا گسترده است و از مناطق مهم کشف فسیل دایناسورها به شمار میرود.
این جانور در دشتهای سیلابی ساحلی با آبوهوای نیمهگرمسیری، در کنار دایناسورهایی چون تیرانوسوروس، تریسراتوپس سهشاخ و آنکیلوسوروس زرهپوش زندگی میکرد.
طول آن حدود یکونیم متر و وزنش نزدیک به ۱۱٫۳ کیلوگرم بود. یافتهها شامل یک اسکلت تقریبا کامل و استخوانهایی از آرواره و سقف دهان است.
هرچند اثری از پر در این فسیلها باقی نمانده، پژوهشگران بر پایه بررسی خویشاوندان نزدیک آن، بدنش را پوشیده از پر میدانند.
گرگ فانستون، دیرینهشناس دانشگاه استونی بروک در نیویورک و نویسنده اصلی این پژوهش، سه ویژگی را مهمترین شواهد میوهخواری این دایناسور معرفی کرد.
آرایش ماهیچههای آرواره، حرکت رفتوبرگشتی هنگام جویدن را ممکن میکرد؛ مفصلی متحرک به آرواره اجازه میداد به جلو بلغزد و برجستگیها و شیارهای منقار نیز به له کردن و بریدن خوراکهای نرم کمک میکردند.
بهگفته فانستون، این ویژگیها امروزه بهصورت جداگانه در جانورانی مانند طوطی کرکسی انجیرخوار و لاکپشت سبز دریایی دیده میشوند، ولی هیچ جانور زندهای هر سه را با هم ندارد.
یافتههای این تحقیق در نشریه «نیچر کامیونیکیشنز» منتشر شده است.
اینفرنوگالوس به گروه تروپودها تعلق داشت که همه دایناسورهای گوشتخوار، شماری از دایناسورهای گیاهخوار و تمامی پرندگان را در بر میگیرد.
فانستون افزود این کشف از سازگارپذیری بالای تروپودها و تنوع شیوههای زندگی دایناسورها حکایت دارد.
او همچنین توضیح داد جایگزینی دندان با منقار میتوانست دامنه خوراکهای در دسترس را بهشدت گسترش دهد، به شرط آنکه جانور توانایی هضم آنها را داشته باشد.
بیشتر تروپودهای گیاهخوار با بلعیدن سنگ، غذا را در معده خرد میکردند؛ در حالی که اینفرنوگالوس و دیگر اعضای تبار «کائناگناتیدها» غذا را پیش از بلعیدن میجویدند.
کائناگناتیدها گروهی از دایناسورهای بیدندان و پرندهمانند بودند.
گیاهان گلدار حدود ۱۳۰ تا ۱۴۰ میلیون سال پیش پدیدار شدند و بهتدریج در بسیاری از زیستگاهها جای گیاهانی مانند مخروطیان و جینکو را گرفتند. پیدایش میوه منبع غذایی تازهای در اختیار جانوران گذاشت.
توماس داجن، پژوهشگر موزه سلطنتی انتاریو در تورنتو و از نویسندگان پژوهش، گفت احتمال میوهخواری برخی دایناسورها پیشتر مطرح شده بود، ولی پشتوانهای نداشت.
به باور او، این کشف از تنوع رژیم غذایی دایناسورها فراتر از برآوردهای پیشین حکایت دارد.
رویترز نوشت خوراک اینفرنوگالوس احتمالا شامل انواع میوههای سته و میوههای هستهدار بوده است. گروه دوم امروزه میوههایی مانند هلو، گیلاس، انبه و زیتون را در بر میگیرد.
جانوران میوهخوار با پراکندن بذرها به گسترش گیاهان کمک میکنند. به گفته فانستون، پستانداران و پرندگان دوره کرتاسه نیز احتمالا میوه میخوردند، ولی بهدلیل جثه کوچکشان، بعید بود بتوانند بذرهای بسیار درشت را جابهجا کنند یا بذرها را به نقاط دوردست برسانند.
پژوهشگران احتمال میدهند میوههای دارای بذرهای درشت در آن دوره در حال گسترش بودند و کائناگناتیدها در پراکندن آنها نقش داشتند، هرچند تایید این ارتباط به شواهد بیشتری نیاز دارد.