«زن، زندگی، آزادی» از ابتدا برنامه، سازمان یا نماینده واحدی نداشت، و دقیقا به همین دلیل، از همان نخستین روز، در معرض تفسیرهای رقیب قرار داشت.
این فقدانها، در روزهای نخست اعتراضات ۱۴۰۱، نه ضعف، که موتور بسیج بودند. مطالبههای سیاسی، فمینیستی، هویتی و طبقاتی، بدون آنکه نخ تسبیح ایدئولوژیک واحدی داشته باشند، کنار هم حرکت کردند؛ همین گشودگی بود که به خواستههای ناهمجنس اجازه داد، بدون پذیرش رهبری واحد، وارد خیابان شوند.
این وضعیت در نگاه اول «تکثر» به نظر میرسید، اما جای خود را به بیشکلی داد. تکثر زمانی به قدرت سازمانی بدل میشود که بتواند به تصمیم و نهاد ترجمه شود.
در «زن، زندگی، آزادی» چنین جهشی رخ نداد؛ تکثر خام ماند و با خاموش شدن خیابان، به بیشکلی فرسایشدهندهای بدل شد که هیچ ساختاری برای دفاع از خود نداشت. نیروهای سیاسی نیز، اگرچه در حرف از این تکثر تمجید میکردند، در عمل فقط بخشی از آن را میپذیرفتند که با آن موافق بودند.
اما بعد از افول خیابان، جریانهای سیاسی متفاوت، به رقابت بر سر تصاحب این جنبش مشغول شدند.
جنبشی بدون بستار سیاسی
از منظر سیاست نهادی، جنبش دستاورد چندانی نداشت. جمهوری اسلامی را سرنگون نکرد، تشکیلات خودش را نساخت و حتی اختلاف میان نیروهای اپوزیسیون خارج کشور را تشدید کرد.
حکومت، از راه سرکوب و بازداشت، اقتدار خود را حفظ کرد و کشتار دیماه ۱۴۰۴ نشان داد که این دستگاه سرکوب، فروکش نکرده، بلکه عمیقتر شده است.
اما جنبش «زن زندگی آزادی»، از راه امتناع گسترده زنان از حجاب اجباری، سبکهای زندگی متفاوت را ملموس کرد. حضور عمومی زنان بدون حجاب، قانون را ملغی نکرد، اما رابطه میان قانون و اجرای حکومتی را بر هم زد.
اثرهای فرهنگی هم گسترده بودند؛ بر موسیقی و سینما، گفتار عمومی، حافظه جمعی. بنابراین میتوان گفت برآیند این جنبش متناقض بود: جنبش در تصرف قدرت ناکام ماند اما مرزهای اطاعت اجتماعی را جابهجا کرد.
دلیل این تناقض را میتوان در محوریت شعار «زن، زندگی، آزادی» جست.
این شعار مثل یک دال تهی عمل کرد. ظرفی که هر جریان مضمون خودش را در آن میریخت؛ برای فمینیستها خودمختاری بدن زنان، برای پادشاهیخواهان امکانی برای تغییر قدرت، برای چپگرایان پیوند استثمار طبقاتی و سلطه قومی.
همین خالی بودن معنا بود که اجازه داد همه صداهای گوناگون زیر یک نام بایستند. اما یک دال تهی، برای آنکه به قدرت سیاسی پایدار بدل شود، باید در جایی به ترجمه نهادی و تصمیم سیاسی برسد. به سازمانی که بتواند از جانب آن سخن بگوید.
این جهش هرگز رخ نداد و تلاشهایی که انجام شد بینتیجه ماند. به همین سبب، گشودگی جنبش که بسیج اجتماعی را ممکن کرده بود، بعد از افول خیابان، به میدان جنگ معنا میان گروههای سیاسی بدل شد که اختلافات در میان اپوزیسیون جمهوری اسلامی را عمیقتر کرد.
از اختلافنظر تا تصاحب
اختلافنظرهای سیاسی پس از جنبش صرفا بر سر تاکتیک نبود، بر سر ماهیت خود اعتراضات بود. سوژه جنبش چه کسی بود، با چه سلطهای مخالفت میکرد، چرا ناکام ماند، آینده چگونه باید ساخته شود و ….
اینها سوالاتی با پاسخهای مبهم یا متفاوت برای هر گروه سیاسی بود. فمینیستها بر بدن زنان، خوانش قومی بر تبار و خاستگاه کُردی شعار، جمهوریخواهان بر نفی همزمان جمهوری اسلامی و حکومت موروثی، چپ رادیکال بر روابط طبقاتی، و پادشاهیخواهان بر شورش ملی تاکید داشتند.
این تفسیرها در فاز فعال جنبش کنار هم میماندند، چون هنوز افقی برای کنش مشترک باز بود. با سرکوب و بسته شدن این افق، پرسش عوض شد. دیگر مساله این نبود که کنش بعدی چگونه باید بهتر انجام شود، بلکه این بود که چه کسی حق نمایندگی جنبش را دارد.
به این معنا، وقتی راه کنش مشترک بسته شد، تنها میدانی که برای گروههای مختلف باقیماند، جنگ بر سر معنای این جنبش بود.
این موضوع صرفا یک خطای راهبردی نبود، برای جریانهای سیاسی بازنویسی و باز اندیشی تاریخی، ابزار قدرت است. در غیاب خیابان، تنها ارزی که در بازار اپوزیسیون خارج از کشور معامله میشود، روایت است و هرکس سهم بیشتری از روایت داشته باشد، یا روایتش دست بالا را بسازد، سهم بیشتری از مشروعیت فردا را هم خواهد داشت.
جریان چپ در طول خیزش «زن زندگی آزادی» از آن حمایت میکرد، اما طیفی از آنها آن را در عین حال به دلیل نبود اعتصاب کارگری ناکافی میدانستند و حتی گروههای رادیکالی نیز در این میان بودند که شعار جنبش را بورژوایی میخواندند.
چهار سال بعد، همین طیفها بیآنکه از نقد دیروزشان بگویند، جنبش ۱۴۰۱ را بزرگترین دستاورد جامعه مدنی خواندند.
پادشاهیخواهان مسیر متفاوتی رفتند. آنها از همان ابتدا از جنبش حمایت کردند، اما شعار موازی «مرد، میهن، آبادی» را هم خیلی زود به آن افزودند. شعاری که محل اختلاف با فمینیستها شد.
پادشاهیخواهان امروز میگویند دستاورد اصلی «زن، زندگی، آزادی» هموار کردن راه برای خیزش دیماه بوده و بدینترتیب جنبش پیشین را مرحله نخست فرآیندی میداند که لحظه تکاملش دیماه است.
نتیجه این است که دو جریان، از دو مسیر متضاد، به یک نقطه رسیدهاند. هر دو مدعی انحصاری تعلق و مالکیت همان سرمایه نمادین هستند. ادعایی که آنها را رو در روی هم قرار داده و این در حالی است که جنبشِ ۱۴۰۱ از رویکرد هر دو، گستردهتر بود.
منازعه بر سر آینده
اعتراضات دیماه نبرد میان جریانها را وارد مرحله تازهای کرد. این اعتراضات، اگرچه از دل نارضایتی اقتصادی برآمد، اما درون همان میدانی قدم گذاشت که خیزش پیشین ساخته بود؛ با این تفاوت بزرگ که اینبار یک چهره مشخص در مرکز توجه قرار گرفت.
همین تفاوت، پرسش رهبری را دوباره به مساله اصلی بدل کرد.
دقیقا در همینجاست که بحث بر سر علت ناکامی «زن، زندگی، آزادی» به یک نبرد سیاسی زنده تبدیل میشود. پاسخ به این پرسش که «چرا ۱۴۰۱ به نتیجه نرسید؟»، راهنمای برنامه امروز هر دو جریان است:
جریان پادشاهیخواهی تمام علت شکست را در «نبود رهبری واحد و تمرکز سیاسی» میبیند تا از این طریق، ضرورت گردهمآمدن حول یک چهره مشخص را تنها راه گذار عنوان کند.
در مقابل، جریان چپ و بعضا جمهوریخوهان، علت ناکامی را نه در فقدان رهبری، بلکه در «عدم پیوند مطالبات با معیشت فرودستان»، «نیامدن طبقه کارگر به میدان اعتصابات سراسری» و «نبود تشکلها و شوراهای افقی مستقل» میبینند؛ و بدین ترتیب، برنامه خود را بر ساختن تشکیلات طبقاتی و سازماندهی از پایین استوار میکنند.
به همین دلیل، نزاع بر سر چرایی ناکامی دیروز، بحثی تاریخی درباره گذشته نیست. این از هم اینک، بخشی از نبرد جانشینی و تعیین الگوی حکمرانی برای فرداست.