شبکه سیانان به نقل از مقامهای آمریکایی گزارش داد «هکرهایی که گمان میرود با جمهوری اسلامی مرتبط باشند»، سامانههای پایش سوخت جایگاههای بنزین در چند ایالت آمریکا را هدف حملات سایبری قرار دادند.
مهدی صارمیفر، روزنامهنگار علم و تکنولوژی، در مصاحبه با ایراناینترنشنال این رویداد را مورد ارزیابی قرار داد.







شاهزاده رضا پهلوی با انتشار پیامی ویدیویی به نیروهای حکومتی هشدار داد همکاری آگاهانه با ساختارهای سرکوب جمهوری اسلامی، از جمله مشارکت در ایستهای بازرسی و همکاری در خرید و فروش اموال مصادرهشده معترضان، میتواند مصداق یاریرسانی به «جنایت علیه بشریت» باشد و مسئولیت کیفری ایجاد کند.
نازلی صدقی، حقوقدان و عضو شبکه وکلای «یک کلمه»، در مصاحبه با ایراناینترنشنال در این رابطه توضیح میدهد.
واینت در تحلیلی نوشت دونالد ترامپ با وجود اعلام پیروزی در جنگ با جمهوری اسلامی، نتوانسته حکومت ایران را وادار به عقبنشینی کند و اکنون در نبود راهحل دیپلماتیک، با افزایش هزینههای جنگ، فشار اقتصادی داخلی و خطر باختن در یک نبرد راهبردی روبهرو است.
به نوشته واینت، در حالی که ترامپ از «پیروزی» بر جمهوری اسلامی سخن میگوید، منتقدان معتقدند او نتوانسته حکومت ایران را وادار به عقبنشینی راهبردی کند و اکنون با افزایش هزینههای جنگ، فشار اقتصادی داخلی در معرض خطر از دست دادن جنگی قرار گرفته که شاید در آن چند پیروزی نظامی کسب کرده باشد.
واینت در تحلیلی به قلم اورلی آزولای نوشت ترامپ با تکرار مداوم روایت «پیروزی» تلاش میکند تصویر موفقیت کامل در جنگ با حکومت ایران را تثبیت کند، اما واقعیتهای میدانی و سیاسی نشان میدهد دستاوردهای نظامی آمریکا و اسرائیل هنوز به نتیجه سیاسی یا دیپلماتیک منجر نشده است.
این تحلیل استدلال میکند که ترامپ تصور میکرد حمله به ایران یک عملیات سریع خواهد بود که در نهایت او را به عنوان رهبر جهانی پیروز معرفی میکند؛ رییسجمهوری که جهان را از تهدید هستهای ایران نجات داده است. اما به نوشته واینت، این سناریو محقق نشده و جمهوری اسلامی نه تنها از مواضع خود عقب ننشسته، بلکه همچنان ظرفیتهای راهبردی مهمی را حفظ کرده است.
بر اساس این گزارش، ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا نشان میدهد برنامه هستهای ایران آسیب تعیینکنندهای ندیده و تهران همچنان بخش بزرگی از ذخایر موشکی و سامانههای پرتاب خود را حفظ کرده است. نویسنده میگوید [حکومت] ایران «حتی یک میلیمتر» از خواستههایش عقب ننشسته و آنچه «جام مقدس» این رویارویی توصیف میشود - ذخایر اورانیوم غنیشده - همچنان در اختیار جمهوری اسلامی باقی مانده است.
این تحلیل همچنین بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، را متهم میکند که سالها تهدید ایران را به ستون اصلی بقای سیاسی خود تبدیل کرده و اکنون نیز با هدایت آمریکا به سوی جنگ، در حال دنبال کردن اهدافی است که نه چشمانداز روشن دارند و نه پایان مشخص.
واینت مینویسد باراک اوباما نیز مخالف دستیابی [حکومت] ایران به سلاح هستهای بود، اما به جای جنگ، توافق هستهای را انتخاب کرد. به باور نویسنده، ترامپ قادر نیست توافقی بهتر از توافق دوران اوباما به دست آورد و درک کافی از روندهای ژئوپلیتیکی ندارد.
در بخش دیگری از این تحلیل آمده است که بحران تنگه هرمز، که اکنون به یکی از مهمترین محورهای تنش تبدیل شده، پیش از جنگ وجود نداشت اما با اقدامات [حکومت] ایران به ابزاری برای فشار و مطالبه امتیاز بدل شده است.
نویسنده همچنین هشدار میدهد که ادامه جنگ بیش از آنکه رهبران را تحت فشار قرار دهد، زندگی غیرنظامیان را در ایران، اسرائیل و کشورهای خلیج فارس تحت تاثیر قرار داده است؛ از ایرانیهایی که زیر بمباران و قطع برق زندگی میکنند تا اسرائیلیهایی که میان هشدارهای امنیتی و پناهگاهها گرفتار شدهاند.
به نوشته واینت، مخالفت عمومی در آمریکا با جنگ افزایش یافته و حتی از سطح مخالفتهای دوران جنگ ویتنام و عراق فراتر رفته است. همزمان، افزایش تورم و هزینههای زندگی فشار بیشتری بر خانوادههای آمریکایی وارد کرده است. این تحلیل به اظهارات اخیر ترامپ اشاره میکند که در پاسخ به نگرانی درباره وضعیت اقتصادی گفته بود: «حتی ذرهای برایم مهم نیست.» نکتهای که رییسجمهوری آمریکا در مصاحبه تازهاش با فاکسنیوز طرح آن را بخشی از پاسخش به پرسش خبرنگاران دانست که تقطیع شده پخش شده بود.
این تحلیل رفتار ترامپ را به «قماربازی وسواسی» تشبیه میکند که پس از از دست دادن سرمایه، همچنان به امید جبران، به بازی ادامه میدهد؛ استعارهای برای ادامه فشار نظامی بدون دستیابی به توافق سیاسی.
واینت همچنین سفر اخیر ترامپ به چین را نشانهای از تغییر موازنه توصیف میکند و مینویسد رییسجمهوری آمریکا در حالی وارد پکن شد که بیش از گذشته به همکاری چین نیاز دارد؛ بهویژه در موضوع ایران. به گفته نویسنده، ترامپ در دیدار با مقامهای چینی نه مساله حقوق بشر را برجسته کرد و نه درباره تایوان موضع تهاجمی گرفت؛ موضوعی که به تعبیر تحلیلگر نشاندهنده محدود شدن گزینههای واشینگتن است.
این تحلیل در جمعبندی تاکید میکند جنگها با توافقهای دیپلماتیک پایان مییابند و در نبود دیپلماسی، هزینههای انسانی و سیاسی جنگ بیثمر خواهد بود. نویسنده نتیجه میگیرد: «ترامپ شاید چند نبرد را برده باشد، اما جنگ را باخته است» و اکنون یا باید به سمت دیپلماسی همراه با واقعبینی حرکت کند یا خطر ورود به مسیر «ویرانی» را بپذیرد.
شاید در سالهای اخیر، بهتدریج تغییراتی را در سبک زندگی خود یا اطرافیانتان تجربه کرده باشید؛ دگرگونیهایی که در ابتدا کوچک و کماهمیت به نظر میرسیدند، اما بهمرور به بخشی پایدار از زندگی روزمره تبدیل شدند.
ما سالهاست با افزایش مداوم قیمتها در تقریبا همه جنبههای زندگی روبهرو بودهایم؛ افزایشی که نه بهصورت مقطعی، بلکه بهشکل روزانه، هفتگی و گاه حتی لحظهای خود را نشان داده است. در این میان، آنچه آرامآرام تغییر کرده، فقط قیمتها نبوده، بلکه شکل و کیفیت زندگی نیز دستخوش دگرگونی شده است.
سفره بسیاری از خانوادهها بهتدریج کوچکتر شده و هر بار بخشی از خریدها یا نیازهای معمول از آن حذف یا کمتر شده است؛ از حذف گوشت و برخی مواد غذایی اصلی گرفته تا عقبانداختن درمان، صرفنظر کردن از ضرورتها و حتی لغو سفرهای خانوادگی که زمانی بخشی عادی از زندگی محسوب میشدند.
شاید سالها پیش کمتر کسی تصور میکرد که پس از گذشت یک دهه، حتی عادیترین هزینهها و ابتداییترین اقلام خوراکی نیز تا این اندازه دچار تغییر شوند؛ از نان و تخممرغ گرفته تا شیر، پنیر و سایر نیازهای روزمره. اما این تغییرات نه بهصورت ناگهانی، بلکه تکهتکه رخ دادهاند؛ حذفهایی کوچک اما مداوم که بهمرور سبک زندگی افراد را تغییر دادهاند.
کاهش سفرها، محدود شدن تفریحات، حذف برخی خریدها، کمتر شدن رفتوآمدهای خانوادگی و دوستانه، و حتی تغییر در نوع مهمانیها و شکل ارتباطات اجتماعی از جمله این موارد هستند. در بسیاری از موارد، افراد برای جبران فشارهای اقتصادی به چندشغله شدن روی آوردهاند؛ وضعیتی که زمان استراحت، کیفیت روابط خانوادگی و سلامت روان را بیش از پیش تحت تأثیر قرار داده است.
بهتدریج، بسیاری از انتخابهای ساده روزانه نیز تحت تاثیر گرانی و بیثباتی اقتصادی قرار گرفتهاند؛ از نوع تفریح و تغذیه گرفته تا شیوه کار و سبک زندگی.
در چنین شرایطی، آنچه بیش از همه قابل توجه است، نه فقط تغییر در هزینهها، بلکه تغییر در محدوده زندگی روزمره است؛ گویی دایره زندگی افراد کوچکتر شده و بسیاری از تجربههای معمول اجتماعی و فردی بهتدریج کمرنگ یا حذف شدهاند.
در کنار اینها، ناامنی اقتصادی نوعی فشار پایدار و فرساینده ایجاد کرده که بهآرامی در بافت زندگی رسوخ کرده است. شاید بتوان گفت بسیاری از افراد، بهشکلی مستقیم یا غیرمستقیم، تجربه زیستن در چنین شرایطی را داشتهاند؛ تجربهای که در آن، زندگی نه در قالب بحرانهای ناگهانی، بلکه در قالب فرسایش تدریجی و تغییرات مداوم بازتعریف شده است.
بازتولید ناامنی و اختلال در ساختار روان جمعی
در چند دهه اخیر، جامعه با تورم مزمن و بیثباتی اقتصادی مداوم روبهرو بوده است. دادههای رسمی نشان میدهند که در دهه اخیر نرخ تورم بارها بین ۳۰ تا ۵۰ درصد نوسان داشته و قدرت خرید خانوادهها بهشدت کاهش یافته است.
همزمان، نرخ بیکاری رسمی در محدوده ۷ تا ۱۰ درصد گزارش میشود؛ روندی که در کنار گسترش فقر و شکلگیری فقیران جدید نشان میدهد نهتنها گروههای فرودست، بلکه طبقه متوسط نیز بهطور فزایندهای در معرض ناامنی معیشتی قرار گرفته است.
اگرچه در ماههای اخیر بهدلیل شرایط جنگی و تحولات سیاسی، دسترسی به آمارهای دقیق با محدودیتهایی همراه بوده، اما شواهد میدانی نشان میدهد که فشارهای اقتصادی نهتنها کاهش نیافته، بلکه بهطور قابلتوجهی تشدید شده است.
هزینههای بالای زندگی، بیکاری، کمبود گسترده دارو و خدمات درمانی از مهمترین نشانههای این وضعیت به شمار میروند.
در چنین شرایطی، بحران اقتصادی به تجربهای مداوم از ناامنی، فرسودگی و اضطراب تبدیل شده است؛ تجربهای که هم زندگی فردی و هم ساختارهای اجتماعی را تحت تاثیر قرار داده و ظرفیت جامعه برای برنامهریزی و آیندهسازی را بهطور جدی تضعیف کرده است.
این وضعیت، فراتر از کاهش درآمد، نوعی فشار روانی ساختاری ایجاد میکند. شواهد علمی نشان میدهند که اضطراب ناشی از بیثباتی، ناامنی معیشتی و فقدان کنترل بر زندگی، ارتباط مستقیمی با افزایش اختلالات اضطرابی، افسردگی و فرسودگی روانی جمعی دارد.
این فشار نه بهصورت یک شوک ناگهانی، بلکه بهشکل مستمر، ابعاد گوناگون زندگی را تحت تاثیر قرار میدهد. در اینجا، اقتصاد به یک تجربه زیسته بدل میشود؛ فرد در این بستر نهتنها نگران کاهش ارزش پول، بلکه نگران از دست رفتن موقعیت اجتماعی، هویت فردی و کنترل بر آینده خود است. یافتههای پژوهشی نشان میدهند که بیثباتی بلندمدت به اضطراب فراگیر، کاهش ظرفیت تصمیمگیری و اختلال در تنظیم هیجانات میانجامد.
مطالعات همچنین نشان میدهند که سیستم عصبی افراد در این شرایط، بهطور مداوم در وضعیت هشدار قرار دارد. این وضعیت توانایی پردازش مسائل پیچیده را کاهش داده و تمرکز ذهنی را به نیازهای کوتاهمدت و بقا محدود میکند. در نتیجه، ظرفیتهایی مانند خلاقیت، همدلی، آیندهنگری و مشارکت اجتماعی بهشدت تضعیف میشوند.
دادههای آماری گویای آن است که فشار اقتصادی مزمن، پیامدهای جمعی عمیقی ایجاد میکند؛ از جمله کاهش اعتماد به نهادهای اجتماعی، تضعیف سرمایه اجتماعی و ناتوانی در حل مسائل جمعی. به بیان دیگر، نابسامانی اقتصادی نهتنها زندگی فردی، بلکه سلامت روان جامعه را نیز بهطور سیستماتیک فرسایش میدهد. در نتیجه، تورم چالشی روانی و ساختاری است که پایههای هویتی جامعه را هدف قرار میدهد.
در چنین شرایطی، افزایش رفتارهای پرخاشگرانه، خشونتهای خانگی، نزاعهای خیابانی، سرقت و گسترش دیگر آسیبهای اجتماعی مانند اعتیاد و طلاق را میتوان از پیامدهای مستقیم این فشار مستمر دانست.
فقر، پیامد نابسامانی اقتصادی، بحران فردیت و هویت
فقر، فراتر از یک پدیده مادی یا فقدان دارایی، تجربهای روانی، عمیق و مستمر است که زندگی را از درون تحت فشار قرار میدهد.
فردی که درگیر تامین نیازهای اولیه مانند مسکن، غذا و درمان است، تمام توان روانی خود را صرف مدیریت اضطراب روزمره میکند. در این شرایط، دیگر فرصتی برای برنامهریزی بلندمدت، شکوفایی خلاقیت، یادگیری یا مشارکت اجتماعی باقی نمیماند؛ وضعیتی که به فرسایش فردیت و کاهش عاملیت انسان تعبیر میشود.
فشار اقتصادی مزمن باعث اختلال جدی در عملکرد شناختی میشود. افرادی که در شرایط ناامن زیست میکنند، دچار افت تمرکز، ضعف حافظه و کاهش قدرت تصمیمگیری میشوند. این وضعیت که نتیجه مستقیم ساختارهای اجتماعی است، بهتدریج کل روان جمعی جامعه را تحت تأثیر قرار داده و ظرفیت توسعه را محدود میکند.
مطالعات نشان میدهند که:
۱- پایگاه اقتصادی و اجتماعی پایین با افزایش اضطراب و افسردگی در تمامی سنین همراه است؛
۲- فقر مزمن باعث کاهش عملکردهای شناختی، از جمله تمرکز و حافظه میشود؛
۳- سوءتغذیه ناشی از فقر با اختلالات خلقی و مشکلات روانتنی مرتبط است.
فرسایش فردیت و تثبیت در حالت بقا، پیامدهای اجتماعی بالایی دارد. افراد در چنین شرایطی تحریکپذیرتر شده، واکنشهای هیجانی شدیدتری نشان میدهند. این وضعیت، هم آسیبپذیری فرد را افزایش میدهد و هم زمینه را برای شکلگیری خشم فروخورده و اضطراب فراگیر فراهم میسازد.
در این میان، نقش کار و اشتغال بسیار کلیدی است. کار در زندگی، بیش از ابزاری برای درآمد، هویت فردی را تثبیت و احساس کفایت و تعلق ایجاد میکند. اما با گسترش بیکاری یا ناامنی شغلی، این پیوند آسیب میبیند و فرد دچار گسست هویتی میشود؛ وضعیتی که در آن جایگاه اجتماعی و توان مدیریت زندگی از دست میرود. این بحران، ساختار روانی فرد را بهشدت فرسوده میکند.
یکی از پیامدهای روانی گسست هویتی، پدیده جابهجایی خشم است. زمانی که فرد قادر نیست خشم خود را متوجه منبع واقعی فشار کند، آن را به سمت نزدیکترین افراد، مانند اعضای خانواده، اطرافیان و همکاران منتقل میکند. در نتیجه، محیطهایی که باید پناهگاه روانی باشند، به کانون تنش و پرخاشگری تبدیل میشوند.
در کنار این شرایط، شواهد میدانی از کاهش دسترسی به خدمات درمانی و دارویی حکایت دارند؛ بهویژه کمبود داروهای روانپزشکی که در شرایط جنگی و بحرانی، در دسترسترین راهکار برای مدیریت اختلالات خواب، کاهش استرس و تنظیم نوسانات خلقی به شمار میروند.
فقدان این داروها در کنار کمبود اقلام دارویی مرتبط با بیماریهای مزمن و لاعلاج، فشار را بر گروههای آسیبپذیر تشدید کرده و ابعاد تازهای به بحران معیشتی افزوده است. در واقع، ناتوانی در تامین دارو، فرد را در مواجهه با فشارهای محیطی کاملا بیدفاع و درمانده میگذارد؛ وضعیتی که حس رهاشدگی و طردشدگی را در میان آسیبپذیرترین لایههای جامعه بازتولید میکند و افراد را در وضعیتی ناپایدار معلق میگذارد.
پیامدهای روانی و اجتماعی، از فرسایش خانواده تا انسداد آینده
تداوم بیثباتی اقتصادی و فرسایش معیشتی، در بستری از بحرانهای انباشته شکل گرفته است؛ بحرانی که اگرچه در ابتدا ساختاری بود، اما با وقوع شرایط جنگی، ابعاد آن شدیدتر شده است.
اگرچه در ظاهر برخی تنشها فروکش کردهاند، اما ناامنی نسبت به آینده و ترس از بازگشت دوباره بحران، در کنار فقر و بیکاری، زندگی را به سطحی از اضطراب مزمن رسانده است. در چنین شرایطی، پیامدها تنها در سطح فردی باقی نمیمانند، بلکه ساختار خانواده و پیوندهای اجتماعی را نیز فرسوده میکنند.
خانواده بهعنوان نخستین نهاد تنظیمکننده امنیت روانی، در این وضعیت از نقش حمایتی خود فاصله گرفته و به فضایی تنشزا تبدیل میشود. در نتیجه، الگوهای ارتباطی دگرگون شده و ظرفیت همدلی و حل تعارض میان اعضا بهطور قابل توجهی کاهش مییابد. کودکان نیز از این قاعده مستثنا نیستند؛ تجربه کودکی آنها بهجای ثبات، با نوعی ناامنی همراه شده که آثار آن بر رشد روانی وهیجانیشان در بلندمدت باقی خواهد ماند.
در نهایت باید گفت آنچه امروز با آن روبهرو هستیم، فراتر از یک بحران معیشتی، فرآیندی است که سلامت روان جمعی و توان جامعه برای حفظ انسجام و معنا را هدف قرار داده است. تداوم این وضعیت، جامعه را میان فشارهای اقتصادی و تلاش برای حفظ هویت فردی و انسانی معلق نگه میدارد؛ وضعیتی که بازسازی آن، نیازمند توجه فوری به ترمیم روانِ رنجور جامعه و محافظت از بنیانهای روانی است.
* مقاله حاضر بر پایه دادهها و گزارشهای رسمی و پژوهشهای معتبر تدوین شده است. دادههای آماری مربوط به تورم، بیکاری و شاخصهای معیشتی از مرکز آمار ایران و بانک مرکزی ایران استخراج شدهاند و اطلاعات مرتبط با فقر، پیامدهای روانی–اجتماعی و سلامت روان جمعی از منابع بینالمللی معتبر، از جمله World Bank، UNDP و WHO، گرفته شده است.
هوشنگ حسنیاری، کارشناس خاورمیانه و امور نظامی، در مصاحبه با ایراناینترنشنال گفت جمهوری اسلامی با بستن تنگه هرمز، خود را در یک تنگنای دیپلماتیک قرار داده است.
او افزود این اقدام باعث شکلگیری ائتلافی بینالمللی علیه حکومت ایران شده است.
سفر دونالد ترامپ به پکن ظاهراً دو نکته را درباره رویکرد چین به بحران ایران تایید کرده است: پکن مایل است به جلوگیری از تشدید بیشتر بحران کمک کند، اما نه به بهای تضعیف تهران.
گزارشهایی که در جریان و پس از نشست منتشر شد - از جمله اظهاراتی که فاکسنیوز بر آنها تاکید کرد - نشان میدهد چین آمادگی خود را برای ایفای نقشی فعالتر در تثبیت وضعیت پیرامون ایران و تنگه هرمز اعلام کرده است. اما هرگونه همکاری چین احتمالاً محدود، مبتنی بر معامله و وابسته به اولویتهای راهبردی گستردهتر پکن باقی خواهد ماند.
پیش از ترک واشینگتن توسط ترامپ، اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، چین را متهم کرده بود که «بزرگترین حامی دولتی تروریسم» را تامین مالی میکند. خود ترامپ نیز گفته بود قصد دارد «گفتوگویی طولانی» با شی جینپینگ داشته باشد. پیشتر نیز وزارت خزانهداری آمریکا پنج پالایشگاه موسوم به «تیپات» در چین را که نفت ایران را فرآوری میکنند، تحریم کرده بود.
این اقدامات غافلگیرکننده نبود. جنگ میان آمریکا، اسرائیل و ایران خاورمیانه را متزلزل کرده، جریان جهانی انرژی را تهدید کرده و در میان رایدهندگان و مصرفکنندگان آمریکایی بهطور فزایندهای نامحبوب شده است. مساله ایران اکنون به یکی از اولویتهای اصلی کاخ سفید تبدیل شده است.
چین دلایلی برای گوش دادن دارد. پکن پیشتر نیز نشانههایی از تمایل به مهار تهران نشان داده بود؛ از جمله تشویق [حکومت] ایران به حضور در مذاکرات اسلامآباد. چین نمیخواهد آتشبس شکننده کنونی فروبپاشد. همچنین خواهان بسته شدن تنگه هرمز یا رکود جهانیای که به صادرات چین آسیب بزند، نیست.
سرمایهگذاریهای چین در برقرسانی و انرژیهای تجدیدپذیر، تابآوری این کشور را افزایش داده، اما آن را در برابر شوک بزرگ در خاورمیانه مصون نکرده است. با این حال، اگر کمک شی جینپینگ ارائه شود، رایگان نخواهد بود.
وانگ یی، وزیر خارجه چین، در گفتوگوی اخیر خود با مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، بهصراحت اعلام کرد مساله تایوان همچنان محور اصلی نگرانیهای پکن و بزرگترین خطر در روابط آمریکا و چین است. روایت رسمی چین از دیدار ترامپ و شی نیز نشان میدهد تایوان در مرکز گفتوگوها قرار داشته، در حالی که «وضعیت خاورمیانه» در سطح پایینتری از دستور کار مطرح شده است.
پیام این مساله دشوار نیست: اگر واشینگتن خواهان همکاری چین باشد، پکن انتظار خواهد داشت آمریکا موضع نرمتری درباره تایوان اتخاذ کند.
چند مقام کنونی و پیشین آمریکایی ابراز نگرانی کردهاند که ترامپ - که گفته بود قصد دارد «آن گفتوگو» را با شی انجام دهد - ممکن است بسته تسلیحاتی ۱۴ میلیارد دلاری تایوان را که کنگره در ژانویه تصویب کرده، به تعویق بیندازد یا کاهش دهد.
به بیان دیگر، چین دلایل زیادی برای حمایت از کاهش تنش با [حکومت] ایران دارد، اما به نظر میرسد پکن این بحران را در چارچوب یک معامله راهبردی بزرگتر با واشینگتن میبیند.
کمک شی جینپینگ همچنین احتمالاً محدود باقی خواهد ماند. پکن و تهران همچنان در یک هدف اساسی مشترکاند: هر دو خواهان بقای جمهوری اسلامی هستند. هر دو میخواهند [حکومت] ایران از این درگیری بهعنوان بازندهای شکستخورده و تحقیرشده خارج نشود. هر دو با نظمی منطقهای که توسط آمریکا و اسرائیل شکل داده شود مخالفاند.
برای تهران، شکست میتواند فاجعهای تهدیدکننده برای بقای حکومت باشد. برای پکن نیز چنین شکستی نشانهای دیگر از این خواهد بود که قدرت فشار و اجبار آمریکا همچنان قادر است شرکای ضدآمریکایی را در هم بشکند.
بنابراین چین ممکن است تهران را به مذاکره تشویق کند، از ادبیات مربوط به «ثبات منطقهای» حمایت کند یا به ترامپ کمک کند تا ادعای پیشرفت دیپلماتیک داشته باشد. حتی ممکن است تغییرات تاکتیکی آرامی در روابط اقتصادی خود با ایران ایجاد کند. اما هر اقدامی با دقت و در راستای منافع خود چین تنظیم خواهد شد.
چین ممکن است به تثبیت اوضاع کمک کند، اما به واشینگتن برای شکست دادن تهران کمک نخواهد کرد.
اینکه سفارت چین در واشینگتن گزارشها درباره توافق وانگ یی و مارکو روبیو در ماه آوریل مبنی بر اینکه تنگه هرمز باید بدون دریافت عوارض باقی بماند را تکذیب نکرده، نمونه خوبی از این رویکرد است. همچنین اظهارات آمریکاییها که میگویند چین با دستیابی ایران به سلاح هستهای مخالف است نیز همین معنا را دارد. هر دو مورد نشانه حسن نیت هستند، اما هیچکدام تغییر واقعی در موضع پکن یا عدول از منافع آن محسوب نمیشوند.
این بدان معناست که ترامپ ممکن است موفق شده باشد حمایت چین را برای کاهش تنش جلب کند. حتی شاید شی جینپینگ را متقاعد کرده باشد که ادامه جنگ برای چین بیش از حد پرهزینه است و پکن منافعی در سوق دادن تهران به سمت مصالحه دارد. اما او نمیتواند چین را مجبور کند واشینگتن را به تهران ترجیح دهد.
فشار صرف نیز احتمالاً کارساز نخواهد بود، بهویژه اگر مستلزم آن باشد که شی جینپینگ در برابر خواستههای آمریکا علناً تابع به نظر برسد.
مشکل دیگری نیز وجود دارد: هنوز روشن نیست واشینگتن دقیقاً چه میخواهد. صرف متهم کردن چین به حمایت از [حکومت] ایران کافی نیست. آمریکا همچنان فاقد هدفی روشن و تعریفشده است. آیا واشینگتن خواهان آتشبس است؟ ازسرگیری مذاکرات هستهای؟ محدود کردن فعالیتهای منطقهای ایران؟ تضمین امنیت متحدان منطقهای؟ یا ترکیبی از همه اینها؟
بدون راهبردی منسجم، چین همچنان از این بحران برای گرفتن امتیاز در حوزههای دیگر استفاده خواهد کرد و در مقابل، تنها کمک محدودی ارائه میدهد.
شاید این نشست آینده خاورمیانه را تعیین نکرده باشد، اما نکته مهمی را درباره رقابت قدرتهای بزرگ آشکار کرد: آمریکا همچنان از نظر نظامی قدرت برتر است، اما از نظر راهبردی بیثبات و نامنسجم عمل میکند. چین در اقتصاد نقش محوری دارد، اما بهعنوان یک بازیگر امنیتی محتاط باقی مانده است.
ترامپ برای گرفتن کمک چین درباره ایران به پکن رفت. شی جینپینگ ممکن است بخشی از این کمک را ارائه کند. اما بهای آن سنگین خواهد بود و این کمک به بهای تضعیف تهران نخواهد بود.