منابع مطلع به ایراناینترنشنال گفتند یلدا محمدخانی، نوجوان ۱۶ ساله، شامگاه ۱۹ دیماه در جریان اعتراضات فردیس کرج، در حالی که دست در دست پدرش داشت هدف شلیک نیروهای حکومتی قرار گرفت و کشته شد.
به گفته این منابع، یلدا از روز قبل برای حضور در اعتراضها اصرار داشت و ۱۸ دیماه نیز همراه پدر و خواهر کوچکترش به منطقه کانال فردیس در کرج رفته بود.
شامگاه ۱۹ دیماه، یلدا بار دیگر همراه اعضای خانواده به محل اعتراضات رفت. او خود را به صفهای جلوی جمعیت رساند و شعار «جاوید شاه» سر داد. همزمان با آغاز تیراندازی و شلیک گاز اشکآور، یلدا به سمت یکی از کپسولهای گاز اشکآور رفت، آن را با پا دور کرد و از معترضان خواست نترسند و جلو بروند.
بر اساس روایت منابع نزدیک به خانواده، با رسیدن گشتهای موتوری، اعضای خانواده به داخل کوچه «بهار ۲» گریختند.
در میانه کوچه، ابتدا گلولهای به پای چپ یلدا اصابت کرد. او با وجود درد چند قدم دیگر برداشت، اما لحظاتی بعد از ناحیه پشت، کتف، کمر و پهلوها هدف چندین گلوله قرار گرفت و در همان محل در حالی که دست در دست پدرش داشت، کشته شد.
خانواده یلدا پیکر او را به بیمارستان منتقل کردند، اما پیکرش پس از انتقال به بهشت سکینه، پنج روز بعد در ۲۴ دیماه، به خانواده تحویل داده شد.
او در آرامستان «بهشت علی» در جاده اشتهارد (قطعه یک، ردیف ۵۶، شماره ۱۵۶)، به خاک سپرده شد.
نوجوانی شاگرد ممتاز با آرزوی انیماتور شدن
یلدا، دانشآموز ممتاز پایه یازدهم رشته انیمیشن بود و آرزو داشت در آینده انیماتور شود.
به گفته منابع نزدیک به خانواده، او از طرفداران گروه موسیقی «بیتیاس» و از دوستداران نیکا شاکرمی بود و از سال ۱۴۰۱ تصویر نیکا را پشت قاب تلفن همراهش نگه میداشت.
در یکی از آخرین گفتوگوهای خانوادگی پیش از رفتن به اعتراضات، یلدا در پاسخ به نگرانی درباره احتمال آسیبدیدن گفته بود: «پدر و مادر نیکا چه کار میکنند؟ شما هم همان کار را بکنید.»
بنا بر اطلاعات دریافتشده، یلدا ساعاتی پیش از کشته شدن، پرده آبیرنگ اتاقش را دور خود پیچیده و به شوخی گفته بود: «ببینید …، عروس شدم.»
این نوجوان ۱۶ ساله چند ساعت بعد در کنار خانوادهاش هدف گلوله قرار گرفت و جان باخت.
اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال نشان میدهد مهرشاد قائدی، جوان ۲۵ ساله اهل ممسنی و ساکن تهران، شامگاه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات میدان بهشت نازیآباد هدف شلیک نیروهای حکومتی قرار گرفت.
او پس از اصابت گلوله جنگی به گردن، به بیمارستان هفتتیر تهران منتقل شد و دو روز بعد جان باخت.
شلیک از بالای مسجد و ساختمان پزشکی قانونی
بر اساس گزارشهای رسیده، پیش از حضور مهرشاد و دوستانش در تجمعات مردمی، یک سرهنگ به آنها هشدار داده بود نیروهای حکومتی آن شب «دستور تیر» دارند و از آنها خواسته بود وارد محل اعتراض نشوند.
با این حال، مهرشاد و دوستانش به مسیر خود ادامه دادند و در میدان بهشت نازیآباد در میان معترضان حاضر شدند.
روایتهای رسیده حاکی از آن است که نیروهای مستقر بر بام یک مسجد و ساختمان پزشکی قانونی در محدوده این میدان، ابتدا با لیزر معترضان را نشانه میرفتند و سپس به سمت آنها شلیک میکردند.
به گفته منابع آگاه، مهرشاد و دوستانش با آگاه کردن افرادی که هدف لیزر قرار گرفته بودند، جان شماری از معترضان را نجات دادند، اما در نهایت از بالای مسجد به سمت مهرشاد شلیک کردند و گلوله جنگی به گردنش اصابت کرد.
دوستان مهرشاد پس از زخمی شدنش، او را به پشت مجسمه میدان بهشت نازیآباد منتقل کردند تا نیروهای حکومتی به او تیر خلاص نزنند.
بنا بر روایتهای دریافتی، خانواده مهرشاد با کمک دوستانش توانستند او را در نازیآباد پیدا کنند و با سختی به بیمارستان هفتتیر تهران برسانند.
با این حال، در ساعات نخست، کارکنان بیمارستان خانواده را به داخل راه ندادند و از پذیرش مهرشاد خودداری کردند.
نزدیکان مهرشاد گفتند خانواده پس از پیگیریهای فراوان توانستند شرایط انتقال او را به اتاق عمل فراهم کنند.
خروج گلوله جنگی از گردن و قطع کامل نخاع
پزشکان در جریان عمل جراحی، گلوله جنگی را از گردن مهرشاد خارج کردند. همچنین هنگام انتقال او به بیمارستان، یک ترکش نیز در کاپشنش دیده شده بود.
به نقل از بستگانش، پس از بررسیهای پزشکی مشخص شد اصابت گلوله به گردن باعث قطع کامل نخاع او شده است.
وضعیت مهرشاد پس از عمل جراحی در ابتدا پایدار توصیف شده بود، اما او دو روز بعد، ۲۰ دی، در بیمارستان جان باخت.
منابع آگاه گفتند لولههای متصل به بدن مهرشاد پیش از مرگ، از او جدا شده بود و همین موضوع را علت مرگش میدانند.
مهرشاد ۲۶ دی در شهر ممسنی به خاک سپرده شد.
طبق اطلاعات رسیده، بسیاری از معترضان مجروحی که شامگاه ۱۸ دیماه همراه مهرشاد در بیمارستان هفت تیر بستری بودند، جان باختند.
شلیک به محمدمعین محمدیوسفی پس از بازگشت برای کمک
محمدمعین محمدیوسفی، دوست صمیمی مهرشاد، شامگاه ۱۸ دی همراه او در اعتراضات میدان بهشت نازیآباد حضور داشت.
محمدمعین پس از تیر خوردن مهرشاد برای کمک به سمتش بازگشت، اما خود نیز هدف قرار گرفت.
به گفته دوستانش، نیروهای حکومتی پس از شلیک به محمدمعین، به او تیر خلاص زدند.
او در شب ۱۸ دی ناپدید و پیکرش حدود یک هفته بعد در کهریزک پیدا شد.
اطلاعات و ویدیوهای رسیده به ایراناینترنشنال نشان میدهد کادر پزشکی قانونی در کهریزک پیکر جمشید مومنی ثانی، از جانباختگان اعتراضات دیماه، را مقابل چشمان خانوادهاش شکافتند تا گلولههای جنگی باقیمانده در بدن او را پیش از صدور جواز دفن خارج کنند.
به گفته منابع آگاه، کالبدشکافی برای خارج کردن گلولهها با هدف از بین بردن شواهد مربوط به نوع سلاح و عاملان تیراندازی انجام گرفت.
در یکی از ویدیوهای رسیده، خواهر جمشید با گریه و التماس از مسئولان میخواهد پیکر برادرش را نشکافند و «پارهپاره» نکنند.
با این حال، کادر حاضر در محل با او برخوردی تهاجمی دارند و حتی نواری را که شماره شناسایی پیکر روی آن ثبت شده، در اختیار او میگذارند تا شخصا دور پای برادرش ببندد.
جمشید مومنی که متولد سال ۱۳۶۵ بود، شامگاه ۱۸ دی در جریان اعتراضات مردمی در خیابان سلسبیل تهران هدف گلوله جنگی قرار گرفت.
بر اساس اطلاعات رسیده، گلولهها به ناحیه شکم و پهلوی جمشید اصابت کردند و پس از عبور از ریه، به مرگ او منجر شدند.
خانواده این جاویدنام پس از ساعتها جستوجو، پیکر او را در حالی در کهریزک پیدا کردند که آثار اصابت دو گلوله بر بدنش وجود داشت.
فشار برای معرفی مومنی بهعنوان شهید حکومتی
طبق اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، خانواده مومنی برای تحویل گرفتن پیکر او با مطالبه یک میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان مواجه شدند.
پس از آنکه خانواده اعلام کردند توانایی پرداخت این مبلغ را ندارند، نهادهای حکومتی آنها را تحت فشار قرار دادند تا جمشید را بهعنوان «شهید» معرفی کنند و پیکرش با پرچم جمهوری اسلامی به خاک سپرده شود.
اعضای خانواده او تحت فشارهای شدید امنیتی قرار داشتند و با گرفتن تعهد، از اطلاعرسانی آزادانه درباره نحوه کشته شدن جمشید منع شدند.
منابع مطلع میگویند خارج کردن گلوله از بدن جمشید پیش از صدور جواز دفن، با تلاش نهادهای حکومتی برای معرفی او بهعنوان «شهید» مرتبط بوده است.
به گفته آنها، باقی ماندن گلوله جنگی در بدن میتوانست شواهدی درباره نوع مهمات و احتمال شلیک از سوی نیروهای سپاه پاسداران یا نیروی انتظامی به جا بگذارد.
ایراناینترنشنال پیشتر نیز گزارشهایی دریافت کرده بود که نشان میداد در کهریزک، پیکر شماری از جانباختگان مقابل چشمان خانوادههایشان شکافته شده و گلولههای باقیمانده در بدن آنها خارج شده است.
در جریان اعتراضات دیماه، کهریزک به یکی از هولناکترین مراکز نگهداری پیکر جانباختگان تبدیل شد.
خانوادهها ناچار بودند ساعتها در میان انبوه کیسههای سیاه به دنبال عزیزان خود بگردند و در بسیاری از موارد با پیکرهایی خونآلود، آثار تیر خلاص، لولههای احیا در دهان و چسبهای نوار قلب روی بدن مواجه میشدند.
این شواهد نشان میداد شماری از قربانیان پیش از انتقال به کهریزک زنده یا قابل احیا بودهاند، اما نیروهای امنیتی مانع ادامه روند درمان آنها شدهاند.
ایراناینترنشنال در ادامه کارزار مردمی کشف حقیقت درباره سرکوب خونین اعتراضات در اصفهان، به اطلاعات تازهای درباره وقایع بیمارستان غرضی دست یافته است.
اطلاعاتی که نشان میدهد نیروهای امنیتی پس از انتقال مجروحان و کشتهشدگان به این بیمارستان، در روند شناسایی درمان، ثبت اطلاعات و تحویل پیکرها دخالت کرده و بهگفته شاهدان، آثار جنایت را از بیمارستان پاک کردهاند.
بر اساس یک فایل صوتی ارسالشده به ایراناینترنشنال، نیروهای امنیتی در روزهای ۱۹ و۲۰ دی، مجروحان را از خانوادهها تحویل گرفته، مانع ورود همراهان به بخشهای درمانی شده و سپس خانوادهها را برای یافتن عزیزانشان میان بیمارستان غرضی، باغ رضوان و سردخانه میوه و ترهبار اصفهان سرگردان کردهاند.
شاهد عینی در این فایل صوتی میگوید بیمارستان غرضی روز ۲۰ دی ماه چنان پاکسازی شده بود که انگار نه انگار شب قبل در آن خون و خونریزی بوده است.
روایت دختر یک کشتهشده؛ بیمارستانی پاکسازیشده و خانوادههایی سرگردان
یک شاهد عینی به ایراناینترنشنال گفت پدرش روز شنبه ۱۹ دی، حدود ساعت هشت شب، از خانه خارج شد و پس از آن خانواده هیچ خبری از او نداشتند.
بهگفته او، یک روز بعد، پس از تماس با تلفن همراه پدر، فردی از بیمارستان غرضی پاسخ داده و گفته است وسایل او از اتاق عمل تحویل داده شده است.
او در ادامه روایت خود از وضعیت بیمارستان گفت: «بیمارستان تمیز بود، دریغ از یک لکه خون. تمیزِ تمیزِ تمیز، یعنی بیمارستان کاملا پاکسازی شده بود.»
این شاهد گفت هنگام ورود به بیمارستان، جمعیت زیادی از خانوادهها در حال جستوجوی عزیزانشان بودند.
به گفته او، مسئولان بیمارستان ابتدا اعلام کردند که هیچ پیکری در سردخانه نیست، اما وقتی وارد سردخانه شده، سه پیکر از سه پسر جوان را در کاور دیده است.
او سپس به حراست بیمارستان مراجعه کرده و از رییس حراست، که نام خانوادگی او را «کیانی» عنوان کرده، درباره پدرش پرسیده است.
بهگفته این شاهد، رییس حراست به او گفته: «پدرتان فوت شده.» اما در پاسخ به این پرسش که پدرش چه زمانی و چگونه کشته شده، گفته است: «ما نمیدانیم»
این شاهد میگوید پس از آن، به خانواده گفته شد برای پیگیری به باغ رضوان مراجعه کنند، اما در باغ رضوان نیز به آنها اعلام شد که هنوز هیچ فهرستی از پیکرها به آنجا ارسال نشده است.
انتقال پیکرها به سردخانه میوه و ترهبار
بر اساس همین روایت، در نهایت یکی از بستگان خانواده که برای شناسایی پیکر یکی دیگر از کشتهشدگان به سردخانه رفته بود، پیکر پدر این شاهد را در میدان ترهبار اصفهان، پیش از انتقال به باغ رضوان، شناسایی کرده است.
این شاهد میگوید هنگام شناسایی، لوله احیا و سرم هنوز در دست پدرش بوده و دو گلوله به قفسه سینه او اصابت کرده بود.
بهگفته او، خانواده فردای آن روز برای تحویل گرفتن پیکر به باغ رضوان مراجعه کردهاند؛ جایی که با جمعیتی گسترده از خانوادههایی روبهرو شدهاند که برای پیدا کردن یا تحویل گرفتن پیکر عزیزانشان آمده بودند.
این روایت، در کنار دیگر گزارشهای رسیده به ایراناینترنشنال، نشان میدهد که سردخانه بازار میوه و ترهبار اصفهان به یکی از نقاط اصلی پنهانسازی و جابهجایی پیکر کشتهشدگان تبدیل شده بود.
ابوالفضل زارع؛ پیکری که ۱۲ روز بعد در باغ رضوان پیدا شد
یکی از روایتهای رسیده به ایراناینترنشنال مربوط به ابوالفضل زارع، جوان ۱۸ ساله اهل اصفهان است؛ جوانی که شامگاه ۱۹ دی در محدوده پنجطبقه خانه اصفهان نزدیک مسجد محمودی هنگام کمک به مجروحان هدف شلیک قرار گرفت.
نیروهای حکومتی در آن محدوده مردم را به رگبار بسته بودند و ابوالفضل در حالی که همراه مادرش در حال رسیدگی به زخمیها بود، مقابل چشم او تیر خورد. گلوله از پشت کمر وارد بدن او شد و به قفسه سینه رسید. او پس از اصابت گلوله به مادرش گفته بود: «کمک کن، دارم میسوزم.»
ابوالفضل حدود ساعت ۲۲:۲۵ همان شب، از سوی خانواده و رهگذران به بیمارستان غرضی اصفهان منتقل شد، اما به مادرش اجازه ورود به بیمارستان داده نشد. مادر او سرانجام حدود ساعت چهار صبح توانست وارد بیمارستان شود، اما دیگر اثری از ابوالفضل نبود.
ابوالفضل را پس از انتقال به بیمارستان، با نام و نشانی دیگر از آنجا خارج کرده بودند. خانواده او ۱۲ روز در جستوجویش بودند تا سرانجام پیکرش را در سردخانه باغ رضوان اصفهان پیدا کردند. پیکر او به دلیل گذشت زمان و شرایط نامناسب نگهداری، ورم کرده و در ابتدا قابل شناسایی نبود.
بهگفته منابع نزدیک به خانواده، پیکرها در سردخانه روی هم قرار گرفته بودند و به دلیل فعال نبودن سیستم سرمایش، بسیاری از اجساد تغییر شکل داده بودند. مادر ابوالفضل در نگاه اول نتوانست پیکر او را شناسایی کند و در نهایت، در بررسی دوباره، او را از نشانهای در پشت کمرش تشخیص داد.
خانواده ابوالفضل زارع سرانجام پس از ۱۵ روز توانستند او را به خاک بسپارند.
روایت کادر درمان؛ ربایش مجروحان پس از جراحی
در بخش دیگری از اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، یک منبع آگاه بهنقل از یک متخصص ارتوپد میگوید شمار زیادی از مجروحان، بهویژه افرادی که از ناحیه دست و پا هدف گلوله قرار گرفته بودند، به بیمارستان غرضی منتقل شدهاند.
بهگفته این منبع، برخی از این مجروحان پس از ساعتها جراحی، به محض انتقال از اتاق عمل به بخش، توسط نیروهای امنیتی از بیمارستان خارج و به مکان نامعلومی منتقل شدهاند.
یک منبع دیگر نیز به نقل از دو نفر از کارکنان بیمارستان غرضی، از جمله یک نیروی بیهوشی و یک انترن، گفته است که حجم مجروحان و پیکرها در بیمارستان چنان بالا بوده که فضای بیمارستان مملو از خون شده بود.
بهگفته این منبع، کادر درمان در شرایطی کار میکردند که بسیاری از آنان با گریه مشغول رسیدگی به مجروحان بودند.
تسلط نیروهای امنیتی بر بیمارستان و ممانعت از ورود خانوادهها
گزارشهای رسیده به ایراناینترنشنال حاکی از آن است که در شب ۱۹ دی، بیمارستان غرضی بهطور کامل تحت کنترل نیروهای امنیتی قرار داشته است.
منابع گفتهاند نیروهای امنیتی مانع ورود خانوادهها به بخشها میشدند و برخی از پزشکان و پرستاران نیز از دسترسی آزادانه به بیماران و مجروحان محروم شده بودند.
در یکی از گزارشهای رسیده به ایراناینترنشنال، در همان شب نیروهای امنیتی برخی مجروحان را در داخل بیمارستان هدف تیر خلاص قرار دادهاند.
طبق اطلاعات رسیده، خانوادهها پس از تحویل دادن مجروحان به بیمارستان برای ساعتها و گاه روزها از سرنوشت آنان بیخبر ماندهاند. برخی به باغ رضوان فرستاده شدهاند و برخی به سردخانه میوه و ترهبار و برخی دیگر هیچ پاسخ روشنی درباره محل نگهداری یا وضعیت عزیزانشان دریافت نکردهاند.
ضرورت ثبت حقیقت و پاسخگویی
ایراناینترنشنال در کارزار مردمی «کشف حقیقت» تلاش میکند روایتهای خانوادهها، مجروحان، شاهدان عینی و کادر درمان را درباره وقایع بیمارستان غرضی و دیگر مراکز درمانی اصفهان ثبت و راستیآزمایی کند.
ایراناینترنشنال از خانوادههای کشتهشدگان، مجروحان، پزشکان، پرستاران، کارکنان بیمارستانها، نیروهای اورژانس و شاهدان عینی میخواهد هرگونه سند، تصویر، ویدیو، فایل صوتی، نام، تاریخ، محل انتقال یا جزییات قابل راستیآزمایی درباره وقایع بیمارستان غرضی اصفهان را برای ادامه این کارزار ارسال کنند.
ششمین ماه پس از کشتار خونین ۱۸ دی، با مراسم حکومتی دفن بقایای علی خامنهای، دیکتاتور کشتهشده ایران، همزمان شده است. این روزها تمامی دستگاههای جمهوری اسلامی در تلاش برای بخشیدن هویتی ویژه به مردی هستند که نسبتی با زندگی معمولی نداشت: تحمیل انسانیت به یک تابوت احتمالا خالی.
مراسم چندین روزه سوگواری برای کسی که ۱۸۰ روز پیش نیروهای تحت فرمانش بزرگترین کشتار تاریخ معاصر ایران را رقم زدند و پس از آن، دهها هزار تن دیگر به خانههایشان بازنگشتند، در حالی انجام میشود که بازماندگان، هرگز امکان یک سوگواری شایسته را پیدا نکردند و در این میان، افرادی پشت خطوط قرمز و شرع جمهوری اسلامی، به سوگواران نامرئی و خاموش تبدیل شدند.
عشقهایی که اندوه نبودنشان به رسمیت شناخته نمیشود
در پس آمارهای هولناک و نامها و روایتهایی که تاکنون از کشتار دی ثبت و ارائه شدند، لایه پنهانی از رنج وجود دارد که کمتر به آن پرداخته شده است: سوگوارانی که اندوه ایشان به رسمیت شناخته نمیشود و ناچارند رنج از دست دادن عشق و شریک عاطفی خود را در انزوا پنهان کنند.
جامعه ایران در سالهای اخیر با تلاشهای بسیار برای عبور از روایت رسمی سیستم و شکستن قواعد تحمیلشده بر زندگی و روابط انسانی، تلاش کرده است تا خواست حکومت در یکدست کردن سبک زندگی دینی را پس بزند.
با این حال، بسیاری شهروندان همچنان در قید و بندهای برآمده از خانواده، جغرافیای محل زندگی، سایه سنگین مذهب و قوانین کیفری جمهوری اسلامی، گرفتارند.
در حالی که روابط عاطفی خارج از چارچوبهای رسمی و سنتی میان جنس مخالف، دستکم در شهرهای بزرگتر و میان برخی طبقات اجتماعی تا حدی پذیرفته شده است، اما در خانوادههای مذهبی-سنتی و شهرهای کوچک و روستاها، این روابط همچنان پشت خط قرمزهایی از جمله به نام «آبرو»، پنهان ماندهاند.
این فشارهای اجتماعی در کنار استبداد سیاسی و دینی، پس از کشتار دی، گروه بزرگی از بازماندگان را به سوگوارانی بیصدا تبدیل کرده است.
در میان بازماندگان روزهای خونین دی ۱۴۰۴، کسانی وجود دارند که نامشان بر روی برگههای هویتی نوشته نشده، در مناسبات خانوادگی تعریف نمیشوند و نامی از آنها روی سنگهای مزار، اعلامیهها و حتی شبکههای اجتماعی نیست؛ نامی که این روزها به عنوان «خانوادههای دادخواه» شناخته میشود.
این افراد اغلب در یک تاریکی بیانتها، برای عشق از دست رفته خود سوگواری میکنند.
یکی از این سوگواران خاموش، دختر جوانی است که شریک عاطفیاش ۱۸ دی در تهران، با شلیک مستقیم گلوله کشته شد. او حالا شش ماه است از بدیهیترین حق انسانی، یعنی سوگواری برای عشق از دست رفته و بیان احساسات و رنجی که متحمل شده، محروم مانده است.
فشار وارد شده بر او، هم از خانوادهای سنتی میآید که داشتن روابط خارج از چارچوب ازدواج را «نامناسب» میداند و برایش، بیان علنی این اندوه، معادل «به مخاطره افتادن آینده زندگی شخصی» است و هم از سوی دیگر، وابستگی یکی از اعضای خانواده پسر کشتهشده به سپاه پاسداران و باورهای عمیق مذهبی آنان، فضای انسانی بروز عواطف را برایش ناممکن کردهاند.
ناممکن کردن گریستن، سوگواری و در پی آن نبودن فضای همدلی و همدردی جمعی با بازماندگانی که شریک عاطفی خود را از دست دادهاند، تنها از آستین جامعه سنتی بیرون نمیآید، بلکه ابعاد سیاسی و امنیتی وسیعتری دارد.
در جریان انقلاب ملی ایرانیان، افرادی کشته شدند که خانوادههایشان بهدلیل همراستا بودن با ایدئولوژی حکومت، وابستگی به نهادهای نظامی و انتظامی، یا قرار گرفتن تحت فشارهای امنیتی، از روایت حقیقت کشتهشدن عضو خانواده خود امتناع کردند.
این خانوادهها، مایل یا مجبور به پذیرش روایت رسمی حکومت شدند؛ روایتی که جانباختگان را «کشتهشده به دست تروریستها» یا قربانی «اغتشاشگران» معرفی میکند.
پذیرش سناریوهای امنیتی، راه را بر سوگواری واقعی بسته است و شریک عاطفی جانباختگان را در بنبستی روانی قرار داده است. آنها نه تنها در رنج بزرگ یک فقدان گرفتار شدهاند، بلکه شاهدی بر این فاجعه هستند که هویت و دلیل مرگ نیز بهوسیله سیستم و عاملان آن، جعل و تحریف میشود.
در این میان، گروهی از سوگواران با نادیدهانگاری و سرکوب سیستماتیک و خشنتری روبهرو هستند: زوجهای همجنس و اعضای جامعه الجیبیتیکیوپلاس (LGBTQ+).
اگر روابط دگرجنسگرایانه خارج از ازدواج همچنان در ایران با موانعی روبهروست که برآمده از «عرف» هستند، روابط همجنسگرایانه در قوانین برآمده از شرع جمهوری اسلامی تماما جرمانگاری شده و احکام سنگینی چون اعدام، شلاق و زندان برای آن در نظر گرفته شده است. این موضوع، در میان بخش بزرگی از جامعه ایران نیز همچنان پذیرفته نیست.
افرادی از این جامعه که در جریان کشتار دی شریک عاطفی و زندگی خود را از دست دادهاند، در سکوتی مطلق رها شدند.
بیان این اندوه، نه تنها با احتمال عدم پذیرش اجتماعی مواجه میشود، بلکه میتواند تبعات قضایی جبرانناپذیری نیز به همراه داشته باشد.
بسیاری از این افراد، حتی در زمان حیات شریک عاطفیشان نیز ناچار به زندگی در سایه بودند؛ پنهانی عاشقی کردند و محکوم به داشتن یک زندگی موازی در کنار هویتی شدند که جامعه آن را میپذیرد.
بازماندگانی که حالا با مرگ عشق، شریک عاطفی و زندگی خود، برای سانسور، پنهان کردن و حتی انکار این فقدان در عرصه عمومی تلاش میکنند.
این خفقان مضاعف، علاوه بر ناممکن کردن بیان رنج شخصی و برخوردار شدن از همدلی و احترامی که ملت ایران برای خانوادههای جاویدنامان انقلاب ملی قائل است، روند ثبت روایات، مستندسازی جنایات و روشن کردن تکثر و گستره هویتی کشتهشدگان در این بازه زمانی را نیز با چالشهای جدی و پیچیدهای مواجه کرده است.
اکنون باید به طبقهبندی آسیبهای ناشی از سلب آزادیهای اجتماعی، حقوقی و شهروندی زیر سایه جمهوری اسلامی، از دست رفتن حق بروز اندوه، ریختن اشک و روایت خاطرات را هم اضافه کرد. حق سوگواری برای جانهای عزیز خفته در خاکی که در لایههای پنهان و پیچیده ساختار تحمیلی اجتماعی و سیاسی برآمده از جمهوری اسلامی میزیستند، حالا تحت کنترل درآمده است.
… و بازماندگانی که رنج و اندوهشان را در قلبشان نگه داشتهاند، تا روزی که با فروریختن این حصارهای تحمیلی، هویت غایبان عاشق، کنار سنگ مزارها و در تمام شهر، به رسمیت شناخته شود.