جمشید برزگر، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی، گفت: «اگر بر اساس اطلاعات و گزارشهای منتشرشده تاکنون قضاوت کنیم، ارزیابی غالب این است که دستکم در کوتاهمدت جمهوری اسلامی از این تفاهم فرصت تنفس و بازسازی بیشتری به دست میآورد.»
او افزود: «با این حال، قضاوت نهایی همچنان به جزییات توافق و نحوه اجرای آن بستگی خواهد داشت.»






برای حدود سه ماه، بخشی از جمعیت ۲۰۰ هزار نفری اندیمشک برای دریافت خدمات تخصصی درمانی ناچار بودند شهر خود را ترک کنند.
آسیب واردشده به بیمارستان امام علی، تنها بیمارستان اصلی این شهرستان، باعث شد بخشی از خدمات درمانی از جمله اتاق عمل و زایشگاه از مدار خدمترسانی خارج شود و بیماران برای دریافت خدمات تخصصی به دزفول یا حتی اهواز ارجاع داده شوند.
اختلال در خدمات بیمارستان امام علی تنها یک مشکل درمانی برای اندیمشک نیست. در شهری که تمام ظرفیت بستری و درمان تخصصی آن به یک بیمارستان وابسته است، هر آسیب به این مرکز مستقیما بر دسترسی شهروندان به خدمات سلامت اثر میگذارد.
همین مساله باعث میشود ماجرای اندیمشک فراتر از یک خبر محلی قابل بررسی باشد زیرا دو چالش مزمن نظام سلامت ایران را بهصورت همزمان نمایان میکند: کمبود زیرساختهای درمانی از یک سو و کمبود نیروی انسانی متخصص از سوی دیگر.
سالهاست که کارشناسان حوزه سلامت نسبت به پیامدهای این دو بحران هشدار میدهند، اما در شرایط بحران، آثار آنها با وضوح بیشتری آشکار میشود.
جنگ و تشدید محدودیتهای نظام درمان
پیش از آنکه موج انفجار و آسیبهای ناشی از آن بخشی از ظرفیت بیمارستان امام علی را از دسترس خارج کند، اندیمشک هم مانند بسیاری از شهرهای کشور با محدودیت ظرفیت درمانی مواجه بود.
این شهرستان با جمعیتی نزدیک به ۲۰۰ هزار نفر تنها ۱۳۳ تخت بیمارستانی در اختیار دارد. به عبارت دیگر، هر تخت بیمارستانی باید پاسخگوی حدود ۱۵۰۰ نفر باشد.
در ایران بهطور متوسط هر تخت بیمارستانی برای حدود ۵۹۰ نفر است. عددی که در کشورهای توسعه یافته برای هر ۲۲۰ نفر یک تخت است.
این ارقام نشان میدهد سرانه تخت بیمارستانی در اندیمشک فاصله قابل توجهی با میانگین کشور دارد و شکاف آن با استانداردهای کشورهای توسعهیافته بسیار بیشتر است. در چنین شرایطی، حتی پیش از وقوع هر بحران، ظرفیت درمانی شهر تحت فشار قرار دارد.
با این حال، مساله تنها به تعداد تختهای بیمارستانی محدود نمیشود. کارشناسان حوزه سلامت سالهاست نسبت به فرسودگی زیرساختهای درمانی کشور هشدار میدهند.
براساس گزارشهای منتشرشده، بخش قابل توجهی از بیمارستانهای ایران عمر بالایی دارند و بسیاری از آنها با مشکلاتی مانند فرسودگی ساختمانها، کمبود تجهیزات بهروز، محدودیت منابع مالی و چالشهای مدیریتی روبهرو هستند.
در چنین شرایطی، هر حادثه یا آسیب فیزیکی میتواند بخشی از ظرفیت درمانی یک منطقه را برای مدت طولانی از دسترس خارج کند. بر اساس مطالعات انجام شده، بیش از ۳۰ درصد از هزینههای هر تخت بیمارستانی صرف تامین تجهیزات و اقلام پزشکی میشود.
شهری بدون بیمارستان
در بسیاری از شهرهای بزرگ، تعطیلی یا اختلال در یک مرکز درمانی با توزیع بیماران میان چند بیمارستان دیگر جبران میشود. اما در اندیمشک شرایط متفاوت است.
با از مدار خارج شدن بخشی از خدمات تخصصی بیمارستان امام علی، بیماران ناچار شدند برای دریافت خدمات درمانی به شهرهای دیگر مراجعه کنند.
نزدیکترین مرکز ارجاع، دزفول در فاصله حدود ۱۵ تا ۲۰ کیلومتری است و برای برخی خدمات تخصصیتر، مسیر تا اهواز به حدود ۱۵۰ کیلومتر میرسد.
برای بیماری که نیاز به جراحی فوری، مراقبتهای تخصصی یا خدمات مرتبط با زایمان دارد، این فاصله صرفا یک فاصله جغرافیایی و عدد نیست. هر کیلومتر به معنای زمان بیشتر، هزینه بیشتر و در برخی موارد افزایش خطر برای جان بیمار است.
اما اگر بحران اندیمشک تنها به کمبود تخت و آسیب یک ساختمان محدود بود، شاید حل آن چندان پیچیده به نظر نمیرسید. مسئله اینجاست که زیر پوست این بحران، مشکل دیگری نیز جریان دارد؛ مشکلی که بسیاری از کارشناسان آن را تهدیدی جدیتر برای آینده نظام سلامت میدانند.
کمبود نیروی انسانی، مشکل بزرگ نظام درمان
در حالی که توجه افکار عمومی بیشتر بر ساختمانها، تجهیزات و تختهای بیمارستانی متمرکز است، مسئولان حوزه سلامت بارها درباره کمبود نیروی انسانی هشدار دادهاند.
رییس کل سازمان نظام پرستاری اخیرا اعلام کرده است که بخش قابل توجهی از پرستارانی که در سالهای اخیر از حرفه خود خارج شدهاند، نیروهای رسمی و باسابقه بودهاند؛ افرادی که سالها تجربه کاری و آموزشی در نظام سلامت داشتهاند.
همزمان آمارهای وزارت بهداشت نیز نشان میدهد هزاران پرستار در سالهای اخیر یا مهاجرت کردهاند، یا استعفا کردهاند و یا حرفه خود را ترک گفتهاند.
این آمارها تنها به معنای کاهش تعداد کارکنان نیست. خروج هر پرستار باتجربه به معنای از دست رفتن بخشی از سرمایه انسانی نظام سلامت است؛ سرمایهای که جایگزینی آن به سالها زمان و هزینه نیاز دارد.
نه فقط یک استثنا
شاید مهمترین نکته درباره اندیمشک این باشد که این شهر یک استثنا نیست.
در بسیاری از نقاط کشور، بیمارستانها همزمان با دو چالش روبهرو هستند؛ کمبود ظرفیت فیزیکی و کمبود نیروی انسانی.
در چنین شرایطی حتی اگر دولت موفق شود بیمارستانهای جدید احداث کند، بدون جذب و نگهداشت پزشکان، پرستاران و نیروهای تخصصی، بخش مهمی از این ظرفیت بلااستفاده خواهد ماند.
از سوی دیگر، تامین نیروی انسانی بدون توسعه زیرساختها نیز پاسخگوی نیاز رو به رشد جامعه نخواهد بود.
به همین دلیل تجربه اندیمشک را میتوان هشداری برای کل نظام سلامت دانست. هشداری که نشان میدهد بحران سلامت در ایران تنها بحران ساختمانها و تجهیزات نیست؛ بلکه بحرانی دووجهی است که از یک سو به کمبود زیرساخت و از سوی دیگر به فرسایش سرمایه انسانی بازمیگردد.
اندیمشک امروز بیش از آنکه یک استثنا باشد، نشانه یک روند است؛ روندی که در آن کمبود زیرساختهای درمانی با فرسایش نیروی انسانی گره خورده است.
تجربه این شهر نشان میدهد بحران سلامت تنها با ساخت بیمارستان یا خرید تجهیزات حل نمیشود؛ همانطور که بدون توسعه زیرساختها، افزایش نیروی انسانی نیز کافی نخواهد بود.
رضا حاجیحسینی، روزنامهنگار، به ایراناینترنشنال گفت به نظر میرسد متن تفاهم آمریکا و جمهوری اسلامی به گونهای تنظیم شده که هر دو طرف بتوانند روایت مطلوب خود را ارائه کنند.
به گفته او، تعهدات محرمانه تهران برای واشینگتن اهمیت بیشتری از متن علنی توافق دارد.
نسخه مرمتشده «فرستاده» ساخته پرویز صیاد محصول ۱۹۸۳، پس از دههها، در این ماه در چندین شهر آلمان به صورت تور نمایش خواهد داشت و پرویز صیاد که حالا ۸۷ سال دارد، در این نمایشها حاضر خواهد بود.
این فیلم که اولین ساخته صیاد پس از مهاجرت محسوب میشود، توانست با دریافت جایزه برنز نقرهای جشنواره لوکارنو و نمایش در بخش مسابقه برلیناله در سال ۱۹۸۳ (بهعنوان محصولی از آمریکا و آلمان غربی) توجه زیادی را به سینمای در تبعید ایران در سالهای اولیه پس از انقلاب جلب کند، اما این حرکت در سالهای بعد چندان که باید شکل نگرفت و به موفقیت نرسید تا دههها بعد که در این سالهای اخیر، سینمای در تبعید ایران دوباره جان تازهای گرفته است.
اما فرستاده به خودیخود نمونه موفقی بود از سینمای در تبعیدی که بدون سانسور موضاعاتی را میتواند مطرح کند که پرداختن به آنها در سینمای بسته و تحت کنترل داخل ایران ناممکن مینمود.
فیلم داستان یک مامور انقلابی با بازی هوشنگ توزیع را روایت میکند که در اولین سالهای پس از انقلاب به آمریکا آمده تا کسی را ترور کند. یک سرهنگ سابق ساواک با بازی خود صیاد باید ترور شود، اما آشنایی این دو همه چیز را تغییر میدهد.
فیلم در شکل و ساختار به نوعی ادامه دنیای «بن بست» (۱۳۵۷) بهترین ساخته پرویز صیاد است؛ مضمونی سیاسی که با ریتمی آرام و فضایی سرد تماشاگر را وارد دنیای خاص خود میکند.
اینجا هم دوربین از برخورد احساسی و درگیری عاطفی با شخصیتها پرهیز دارد و بهنوعی تنها ناظر است. دوربین صیاد از ما نمیخواهد که با کسی همذاتپنداری کنیم یا شخصیتهای فیلم را مورد قضاوت قرار دهیم.
در فضای سیاستزده آن روزها، این نوع نگاه و این برداشت از شخصیتها ، نقطه قوت فیلم را رقم میزد، جایی که قرار نیست با یک فیلم شعاری و آشکارا سیاسی درباره ایران بعد از انقلاب روبرو باشیم، در عوض با فضا و شخصیتهای پیچیدهای روبرو هستیم که در یک فضای ساده ترسیم میشوند و تماشاگر را به راحتی با خود همراه میکنند؛ فیلمی کمدیالوگ که سعی دارد با تصاویر خود داستانش را پیش ببرد و در فضا و تونالیته رنگ حاکم بر تصویر، نیویورک غریبی را روایت میکند که با حال و احوال مهاجرانی که غربت را به تازگی آغاز کردهاند سازگار میشود.
فیلم دو نوع تفکر را در برابر هم قرار میدهد: تفکر این مامور بهعنوان شخصی متعصب و مذهبی که از انقلاب دفاع میکند و تفکر ملیحه، دختری عاشق موسیقی که از قید و بندهای انقلاب ایران گریخته است.
صحنه مهمانی در خانه ملیحه و بحث بدون تعارف این دو، که از گناه بودن نواختن پیانو در نظر مامور آغاز میشود، چکیده فضای متشنج و دو قطبی اوایل انقلاب را تصویر میکند که در آن دو گروه با دو دنیای متضاد رو در روی هم قرار گرفتند و گروه اول با زور اسلحه پیروز شد.
اینجا صیاد بیش از علاقه به ثبت واقعیت و نوعی وفاداری به رئالیسم، با نوعی رمانتیسم داستانش را روایت میکند؛ از سویی به تغییر شخص و باورهای متعصبانهاش ایمان میآورد و از سوی دیگر شخصیت سرهنگ را بیش از حد مثبت تصویر میکند تا آنجا که اعتماد بیش از اندازه او به یک غریبه در ساختار فیلم چندان جا نمیافتد، در حالی که خودش هم در صحنهای اشاره دارد که جانش در خطر است و طبیعتا به این دلیل باید احتیاط بیشتری به خرج دهد، تا اینکه به سادگی مرد ناشناسی را به خود و خانوادهاش نزدیک کند.
فیلم تا نزدیک به انتها هم هیچ شک و شبههای در این اعتماد به نمایش نمیگذارد و تنها در صحنه روبرو شدن با گذرنامه سوریهای این مامور، فیلم با چند قطع سریع به گذشته به ما میگوید که سرهنگ تازه متوجه ماجرا شده است.
اما صحنه انتهایی فیلم، آن را نجات میدهد، جایی که از این رمانتیسم خبری نیست و فیلمساز باز به همان فضای سرد و خشن بازمیگردد، زمانی که به همان صحنههای ابتدایی فیلم باز میگردیم و میفهمیم که این چرخه تلخ پایان نمیپذیرد.
علیرضا نامور حقیقی، تحلیلگر سیاسی، درباره تفاوت تفاهم احتمالی تهران و واشینگتن با برجام به ایران اینترنشنال گفت: «ترامپ هم امتیازهای بیشتری از ایران گرفته و هم امتیازهای بیشتری داده است، زیرا مذاکرات فعلی صرفا درباره برنامه هستهای نیست، بلکه مذاکراتی جامع درباره کل خاورمیانه است.»
او افزود: «بنابراین ایران باید سیاست نابودی آمریکا و اسرائیل و همچنین تحریک، سازماندهی و مسلح کردن نیروهای نیابتی خود را کنار بگذارد.»
جمهوری اسلامی سالها کوشید در برابر هر «خیابانِ معترض»، یک «خیابان حکومتی» بسازد، اما اکنون بخشی از همان نیروهایی که برای تصرف خیابان و عرضاندام در برابر معترضان به میدان آورده شدند، در برابر توافق مدنظر حکومت با آمریکا ایستادهاند. چگونه خیابان حکومتی به دردسر حکومت تبدیل شد؟
حکومتهای اقتدارگرا همیشه از خیابان میترسند. خیابان برای اقتدراگرایان جایی است که ترس خصوصی به قدرت عمومی تبدیل میشود. دیکتاتوری میتواند روزنامه را ببندد، حزب را منحل کند، دانشگاه را امنیتی کند، انتخابات را مهندسی کند و دادگاه را به شعبه بازجویی بدل کند، اما خیابان همچنان میدانی متفاوت با قواعد خاص خود در شکلدهی به قدرت جمعی است؛ خیابان یعنی بدنهای واقعی، جمعیت واقعی، خشم واقعی و امکان سرایت. برای همین وقتی خیابان، حتی برای مدت زمانی کوتاه، صحنه قدرتنمایی شهروندان عادی و معترض میشود، جمهوری اسلامی علاوه بر سرکوب، خیابان را بهشیوهای نمایشی بازسازی میکند و میکوشد حضور واقعی مردم را با صحنهآرایی حکومتی بپوشاند؛ تلاشی برای از معنا تهی کردن میدان قدرت جمعی.
این خیابانِ بدلی همان جمعیت سازمانیافته هواداران حکومت است؛ گروههایی که با اتوبوس، وعده غذا، پاداش، کارت هدیه، کنسرت، مناسک مذهبی، شعارهای حکومتی و تهدیدهای اداری یا حتی با اتکا به باورهای قلبیشان به میدان آورده میشوند و طوری سازمان مییابند تا تصویر مشخص و دستکاریشده ساخته شود: حکومت تنها نیست. در ظاهر، هدف ساده است: معترضان باید ببینند خیابان در اختیار آنان نیست، جهان باید ببیند رژیم هنوز پایگاه اجتماعی دارد و نیروهای درون حکومت باید مطمئن شوند سقوط نزدیک نیست. اما مساله از همینجا آغاز میشود: دیکتاتوری برای شکست خیابان واقعی، خیابان مصنوعی تولید میکند، و و همین خیابان مصنوعی، در نقطهای، میتواند به نیرویی بدل شود که از حکومت مطالبه میکند.
متن کامل این تحلیل را اینجا بخوانید