در دیماه ۱۴۰۴، همزمان با سرکوب خونین معترضان، قطع اینترنت و استقرار نیروهای امنیتی در بیمارستانها، نبردی دیگر نیز آغاز شد؛ نبردی بر سر روایت قربانیان و اینکه کدام مرگها در حافظه رسانههای جهان ثبت میشوند و کدامیک در سکوت فراموش میشوند.
دیماه ۱۴۰۴؛ خیابانها و کوچههای ایران صحنه سرکوبی شد که هنوز ابعاد کامل آن روشن نیست. اینترنت در بسیاری از نقاط کشور قطع یا مختل شد، آنتندهی موبایلها محدود بود، بیمارستانها زیر نظر نیروهای امنیتی قرار گرفتند و خانوادهها برای یافتن پیکر عزیزانشان با دیوار سکوت و تهدید روبهرو شدند.
مساله تنها ابعاد سرکوب نبود؛ پرسشی همپای آنچه رخ داده مطرح میشد: کدام بخش از حقیقت اجازه روایت شدن پیدا میکند؟ چه کسانی کشته شدند، چه کسانی شلیک کردند، و کدام عدد میتواند از سد سانسور، ملاحظات سیاسی و احتیاط رسانههای جهانی عبور کند و به خبر بینالمللی تبدیل شود؟
جمهوری اسلامی، مطابق الگوی شناختهشده و تکراریاش در بحرانهای مشابه، ابتدا کوشید با عددهای محدود و روایتهای پراکنده، ابعاد کشتار را کوچک نشان دهد. در مقابل، نهادهای حقوق بشری، رسانههای مستقل، با احتیاط و بر پایه شواهد، آمارهایی متفاوت منتشر کردند.
شورای سردبیری ایراناینترنشنال، بر اساس اطلاعات محرمانه رسیده از داخل ایران، اعلام کرد دستکم ۳۶،۵۰۰ نفر در جریان سرکوب اعتراضات، در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی کشته شدهاند.
همزمان، هرانا، وبسایت وابسته به سازمان حقوق بشری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، در گزارش «زمستان سرخ» درباره ۵۰ روز نخست اعتراضات، از حداقل موارد قابل راستیآزمایی سخن گفت: ۶،۴۸۸ جانباخته. همان گزارش تاکید کرد که ۱۱،۷۴۴ پرونده دیگر همچنان در دست بررسی است. این فاصله میان موارد تاییدشده و پروندههای در حال بررسی، نشان میدهد آمار نهایی قربانیان هنوز میتواند بسیار فراتر از اعداد منتشرشده باشد.
سازمان دیدهبان حقوق بشر نیز از شواهد فزاینده درباره کشتارهای سراسری سخن گفت. عفو بینالملل، در ۶ ماهگی اعتراضات دی، هشدار داد که نبود عدالت بینالمللی برای کشتار هزاران معترض و رهگذر، خطر وقوع جنایتهای بیشتر از سوی جمهوری اسلامی را افزایش میدهد.
اما در میان این آمارها، روایت دیگری هم از واشینگتن رسید؛ از زبان دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا. ترامپ در اسفند ۱۴۰۴، از کشتهشدن ۳۲،۰۰۰ نفر در سرکوب اعتراضات ایران سخن گفت. در فروردین ۱۴۰۵، این عدد را ۴۵٬۰۰۰ نفر اعلام کرد. سپس در ۱۷ تیر گفت جمهوری اسلامی تاکنون ۵۴،۰۰۰ معترض را کشته است.
اهمیت این اظهارات فقط در بزرگی عددها نبود. گوینده این ارقام، رییسجمهوری ایالات متحده بود؛ مقامی که به گزارشهای اطلاعاتی، ارزیابیهای امنیتی و دادههای محرمانه نهادهای امنیتی آمریکا دسترسی دارد. با این حال، واکنش رسانههای غربی به این سخنان، سکوت یا عبور سریع بود؛ نه راستیآزمایی جدی، نه مقایسه نظاممند با گزارشهای حقوق بشری، و نه پیگیری روشن درباره مبنای این اعداد.
این سکوت، خود به بخشی از ماجرا تبدیل شد. پرسش اینجاست: چرا آمار اعلامشده از سوی رییسجمهوری آمریکا درباره کشتهشدگان ایرانی، حتی برای رد، بررسی یا راستیآزمایی دقیق، وارد دستور کار جدی آژانسهای خبری و رسانههای بزرگ نشد؟ چرا عددی که درباره مرگ هزاران انسان در یک سرکوب حکومتی مطرح شده، در بسیاری از اتاقهای خبر جهان بایکوت شد؟
چند ماه بعد، همان رسانهها در برابر عددی دیگر واکنشی سریع نشان دادند: ادعای حضور ۹ میلیون نفر در مراسم تشییع علی خامنهای. عددی که از دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامی بیرون آمد و در بخشی از پوششهای خارجی، بیآنکه امکان راستیآزمایی مستقل آن روشن باشد، به زبان خبر راه یافت.
این مقایسه، برای بسیاری از کاربران ایرانی شبکههای اجتماعی پرسشی ساده اما بنیادین ساخت: اگر عدد مربوط به یک تشییع حکومتی دیکتاتور تهران ارزش پوشش خبری دارد، چرا عددهای مربوط به کشتهشدن دهها هزار ایرانی به دستور همان شخص، ارزش پیگیری چند برابر نداشته باشد؟
سانسور همیشه با حذف کامل آغاز نمیشود. گاهی با جابهجا کردن اولویتها شروع میشود؛ با برجسته کردن عددهای مطلوب دستگاه کشتار و پایین آوردن صدای قربانیان. برخی خبرها رسما از گردونه اخبار حذف نمیشوند، فقط آنقدر در صف انتظار راستیآزمایی، تردید و ملاحظات سیاسی نگه داشته میشوند که از چرخه خبر بیرون بمانند.
پرونده جنایات هولناک دیماه ۱۴۰۴ تازه گشوده شده و هنوز نام بسیاری از کشتهشدگان منتشر نشده، هنوز خانوادههای زیادی در جستوجوی حقیقتاند و هنوز نحوه جان باختن بسیاری از جاویدنامان مشخص نیست. اما آنچه از همین حالا روشن است گشوده شدن پرونده ای دیگر در کنار پرونده جنایت جمهوری اسلامی است: آزمون اعتبار رسانههایی که خود را راوی حقیقت میدانند.
شش ماه پس از وقایع هجده و نوزده دی ۱۴۰۴، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: کدام مرگها خبر میشوند، و کدام مرگها برای ورود به تیتر خبرگزاریهای بزرگ جهان، باید دوباره ثابت کنند که واقعا رخ دادهاند؟
شایان سمیعی، کارشناس امنیت ملی، گفت: «ریشه بحران موجود در خاورمیانه، خود جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی تلاش میکند فضای بحران را زنده نگه دارد و از آن بهعنوان ابزار سیاست خارجی استفاده کند.»
او افزود: «اما در این چرخه، اگر یک خطای محاسباتی یا اشتباه تاکتیکی رخ دهد، به نظر من شرایط میتواند بهسرعت از کنترل خارج شود. به همین دلیل، جمهوری اسلامی هم تلاش میکند اجازه ندهد کار به آن مرحله برسد.»
علیرضا نامور حقیقی، تحلیلگر سیاسی، گفت: «مجموعهای از سردرگمی دیپلماتیک، ابهام در راهبرد نظامی و نداشتن چشمانداز روشن درباره وضعیت اقتصادی، جمهوری اسلامی را به مسیر درگیری نظامی کشانده است. اگر راهحلی برای این شرایط پیدا نشود، ایران در آستانه بحرانی جدی قرار خواهد گرفت.»
او افزود: «هرچند همچنان فکر میکنم کار به یک جنگ تمامعیار نخواهد کشید، اما این توازن بسیار شکننده است.»
در هفتههای اخیر، دو رویداد مهم مرتبط با میراث ادبی آلبر کامو، نویسنده و فیلسوف برجسته فرانسوی و برنده جایزه نوبل ادبیات، نام این نویسنده را به سرخط خبرهای فرهنگی و ادبی برده است.
از یک سو، نخستین ترجمه کامل انگلیسی نامهنگاریهای عاشقانه کامو و ماریا کاسارس منتشر شده و از سوی دیگر، دولت فرانسه آرشیو گسترده دستنوشتهها، اسناد و آثار شخصی این نویسنده را برای نگهداری در مجموعههای ملی خریداری کرده است.
این دو رویداد، فرصتی تازه برای بازخوانی زندگی، اندیشه و فرآیند خلاقیت یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم فراهم کردهاند.
نامههای عاشقانه
انتشارات معتبر پنگوئن بهتازگی ترجمه کامل مجموعه نامههای آلبر کامو و ماریا کاسارس را در قالب کتابی با بیش از ۱۲۰۰ صفحه منتشر کرده است.
این مجموعه که شامل ۸۶۵ نامه است، یکی از مهمترین اسناد شخصی باقیمانده از زندگی کامو به شمار میرود و تصویری کمسابقه از جنبههای عاطفی و انسانی زندگی او ارائه میدهد.
داستان این رابطه به شش ژوئن ۱۹۴۴ بازمیگردد؛ روزی که در تاریخ اروپا بهعنوان «روز دی» و آغاز عملیات بزرگ متفقین در نرماندی شناخته میشود.
در همان روز، کامو و ماریا کاسارس برای نخستینبار در پاریس با یکدیگر آشنا شدند. کامو در آن زمان نویسندهای جوان اما شناختهشده بود که علاوه بر فعالیت ادبی، در روزنامه «کومبا» (مبارزه) و جنبش مقاومت فرانسه نقش داشت. کاسارس هم بازیگری جوان و آیندهدار بود که بعدها به یکی از چهرههای برجسته تئاتر فرانسه تبدیل شد.
آشنایی آنها بهسرعت به رابطهای عاشقانه انجامید. نامههای منتشرشده نشان میدهند که این رابطه از همان آغاز با شدت و صمیمیتی کمنظیر همراه بوده است. در یکی از نخستین نامههای کامو آمده است: «من و تو مشتاق، عجول و بهشکلی خطرناک یکدیگر را ملاقات کردیم و عاشق شدیم.»
با این حال، شرایط زندگی شخصی کامو پیچیدگیهای فراوانی داشت. او متاهل بود و همسرش فرانسین فور در سالهای جنگ در الجزایر زندگی میکرد. پس از بازگشت فرانسین به فرانسه در پاییز ۱۹۴۴، رابطه کامو و کاسارس متوقف شد، اما این جدایی دائمی نبود. چهار سال بعد، آنها بار دیگر به یکدیگر نزدیک شدند و ارتباطشان تا زمان مرگ ناگهانی کامو در ژانویه ۱۹۶۰ ادامه یافت.
اهمیت این مکاتبات تنها به جنبههای عاطفی آن محدود نمیشود. پژوهشگران ادبی معتقدند نامهها اطلاعات ارزشمندی درباره زندگی روزمره، دغدغههای فکری، وضعیت جسمی و روحی و حتی روند نگارش برخی آثار مهم کامو در اختیار قرار میدهند.
از اینرو، این مجموعه نهتنها یک سند عاشقانه، بلکه منبعی مهم برای شناخت بهتر نویسنده شاهکارهایی چون «بیگانه»، «افسانه سیزیف»، «طاعون» و «انسان طاغی» محسوب میشود.
این نامهها نخستین بار در سال ۲۰۱۷ به زبان فرانسوی منتشر شدند. اکنون انتشار ترجمه کامل انگلیسی آنها، امکان دسترسی مخاطبان گستردهتری را به یکی از مهمترین مجموعههای مکاتبات ادبی قرن بیستم فراهم کرده است.
آرشیو آلبر کامو در کتابخانه ملی فرانسه
دولت فرانسه با همکاری حامیان مالی خصوصی از جمله شرکت مد هرمس و بانک سی ائی سی، آرشیو گسترده آلبر کامو را از خانوادهاش خریداری کرده و به مجموعه کتابخانه ملی فرانسه افزوده است.
این مجموعه از سوی نهادهای مسئول میراث فرهنگی فرانسه بهعنوان یکی از ارزشمندترین آرشیوهای ادبی معاصر شناخته شده و خرید آن از سوی دولت بهعنوان اقدامی مهم در حفاظت از میراث فرهنگی فرانسه ارزیابی میشود.
بر اساس گزارش رسانههای فرانسوی، ارزش این معامله حدود ۹ میلیون یورو برآورد شده است.
آرشیو یادشده شامل هزاران صفحه دستنوشته، یادداشت، دفترچه شخصی، مکاتبات، عکس و اسناد مرتبط با زندگی و فعالیتهای ادبی و فکری کامو است.
در میان مهمترین آثار موجود در این مجموعه، نسخه خطی رمان «بیگانه» جایگاه ویژهای دارد؛ اثری که همچنان یکی از شناختهشدهترین و پرخوانندهترین رمانهای ادبیات فرانسه در سطح جهان محسوب میشود.
همچنین پیشنویسها و یادداشتهای مربوط به آثاری چون «سقوط» و «آدم اول» در این آرشیو نگهداری میشود. «آدم اول» آخرین اثر ادبی کامو بود که در زمان حیاتش به چاپ نرسید. نسخه خطی این اثر پس از تصادف مرگبار ژانویه ۱۹۶۰ در اتومبیلی که بر آن سوار بود پیدا شد و سالها بعد منتشر شد.
بهگفته مسئولان کتابخانه ملی فرانسه، این آرشیو تصویری کمنظیر از شیوه کار، روند شکلگیری آثار و تحولات فکری کامو در اختیار پژوهشگران قرار خواهد داد.
افزون بر آثار ادبی، اسناد موجود در این مجموعه شامل یادداشتهای شخصی، تاملات سیاسی و مجموعهای ارزشمند از عکسهای خانوادگی و شخصی است که میتواند به درک بهتر جایگاه او در فضای فکری و سیاسی فرانسه پس از جنگ جهانی دوم کمک کند.
تور و نمایش عمومی
کتابخانه ملی فرانسه اعلام کرده که در سالهای آینده بخش قابل توجهی از این آرشیو، دیجیتالی خواهد شد تا پژوهشگران و علاقهمندان در سراسر جهان بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند.
این مجموعه در کنار آرشیو دیگر چهرههای برجسته اندیشه و ادبیات فرانسه، از جمله مارسل پروست و مارگریت دوراس نگهداری خواهد شد.
برنامهریزی شده که در مارس ۲۰۲۷، در آستانه هفتادمین سالگرد دریافت جایزه نوبل ادبیات از سوی کامو، نمایشگاهی بزرگ در کتابخانه ملی فرانسه برگزار شود. این نمایشگاه نخستین فرصت برای نمایش عمومی بخش مهمی از اسناد تازه خریداریشده خواهد بود.
همزمانی انتشار ترجمه انگلیسی نامههای عاشقانه کامو و انتقال آرشیو شخصی او به مجموعههای ملی فرانسه، بار دیگر توجه افکار عمومی را به میراث یکی از مهمترین نویسندگان قرن بیستم معطوف کرده است.
اگر نامهها چهرهای صمیمیتر و انسانیتر از کامو را آشکار میکنند، آرشیو تازهخریداریشده هم امکان مطالعه دقیقتر مسیر فکری و ادبی او را فراهم خواهد کرد.
مجموعه این تحولات نشان میدهد که بیش از شش دهه پس از مرگ کامو، آثار و زندگی او همچنان موضوعی زنده برای پژوهش، گفتوگو و بازخوانی در جهان ادبیات و اندیشه باقی مانده است.
تازهترین فیلم نادر ساعیور با عنوان «حجامت» که در آلمان ساخته شده در شصتمین دوره جشنواره کارلووی واری، یکی از بزرگترین جشنوارههای سینمایی اروپا در بخش مسابقه به نمایش درآمد.
ساعیور که سه فیلم زیرزمینی در داخل ایران با موضوع نیروهای امنیتی و مقاومت مردمی در کارنامه دارد (نامو، بی پایان و شاهد) حالا پس از مهاجرت به آلمان، اولین فیلم خود در خارج از کشور را به ثمر رسانده است: فیلمی با موضوعی جنجالی درباره یک خانواده ترک مذهبی در آلمان که روابط همجنسگرایانه پسر جوان آنها در جامعه ترکیهایهای مقیم برلین، دردسر ایجاد میکند و وقایع غریب بعدی را رقم میزند؛ در فیلمی به تهیهکنندگی جعفر پناهی و حضور او بهعنوان تدوینگر.
فیلم در ظاهر درباره کرم پسر جوانی است که تمایلات همجنسخواهانه دارد، اما در واقع محور فیلم برادر او یعنی مراد (مورات) است که فیلم رفته رفته به او نزدیک میشود و رازهایش را برای ما آشکار میکند.
فیلم تعارف ندارد و با صحنهها و جزییات دقیق شخصیتهایش را شکل میدهد و در یک موقعیت بغرنج تصویر میکند، جایی که تقابل سنت و مدرنیته به مایه اصلی بدل میشود و دو نوع نگاه به زندگی در سایه مذهب و قوانین آن شکل میگیرد. از سویی امام این جامعه، تاثیر پررنگی بر همه جوانب زندگی این خانواده دارد و میخواهد از دید خودش کرم را به راه راست هدایت کند (ضمن اینکه با قضیه فشار برای فروش رستوران منافع دیگری را دنبال میکند) و از سوی دیگر مراد شخصیتی است که فشار مضاعف بر برادرش را حس میکند و از سویی راز پنهانی دارد که سالها زیر فشار خانواده و جامعه، و سیطره بلامنازع اسلام بر زندگی آنها، جرات ابرازش ندارد.
فیلم برخلاف بسیاری از فیلمهایی که فیلمسازان ایرانی با بودجه اندک و امکانات کم در خارج از کشور میسازند، فیلمی کاملا حرفهای به نظر میرسد که در آن کارگردانی، بازیها و طراحی صحنه نقاط قوت فیلم را شکل میدهند تا ساعیور را در اولین تجربهاش در فرهنگ و جامعهای دیگر موفق نشان دهند، گویی ساعیور سالها در میان جامعه اهل ترکیه برلین زندگی کرده و حالا برشی از این زندگی را به تصویر میکشد.
در فیلم از شعارهای معمول و کلیشههای ضدمذهب خبری نیست، برعکس با موقعیتهایی روبهرو هستیم که به شکلی درونیتر نقد و انتقادش را به محدودیتهای مذهبی و قوانین کهنه آن به تصویر میکشد.
تقابل مراد با امام یک تقابل لحظهای و از سر احساس نیست. در صحنههای مختلف احترام او به امام و تلاش برای رسیدن به یک راه حل را میبینیم، اما فیلم که وجود یک راه حل و رسیدن به نقطه تفاهم را در دو سوی ماجرا غیرممکن میبیند، رفته رفته تقابل دو نوع نگاه را برجستهتر میکند تا به صحنه شورش مراد و درگیری او با امام میرسیم.
فیلم در روایتش عجله ندارد. دوربین با فاصله میایستد و قرار نیست صحنههای اشکآور و موقعیتهای احساسی سطحی را ثبت کند، برعکس در حال نظاره وضعیت بغرنجی است که حاصل تقابل صدها سال نگاه بسته مذهبی است با زندگی مدرن و آزادیهای فردی.
در نتیجه باورهای مذهبی، که در تابلوها و وسایل و فضاهای فیلم حضور پررنگی دارد، از نوعی نماد و استعاره به دل شخصیتها نفوذ کرده و فضای خاصی را خلق میکند.
در این میان حضور دو زن از فرهنگی دیگر در فیلم (یکی لیلا همسر مراد و دیگری پیرزن همسایه با بازی ناستازیا کینسکی) جهان حساس زنانه را در برابر دیوارهای مردانه قرار میدهند: یکی لیلا که سرانجام علیه مراد میشورد و در صحنهای غریب ظرفها را میشکند (سکوتی که با صدای شکستن ظرفها شکسته میشود: نوعی استعاره از شکست درونی)، و دیگری زن همسایه که در ذهن بیمارش فرق گذشته و امروز را درک نمیکند، در کنار دیوار برلین از جداییها شکایت دارد و غم درونیاش را از پس چند دهه فریاد میزند.
در هر دو مورد به شکلی استعاری کاری از دست مراد برنمیآید و او تنها به یک نظارهگر بدل میشود.
فیلم اما در پایان هم باج نمیدهد؛ از یک نقاشی امروزی از یک موقعیت خلاف جریان به یک نقاشی کلاسیک میرسد که در آن یعقوب با خدا، یا نماینده خدا، کشتی میگیرد.
ششمین ماه پس از کشتار خونین ۱۸ دی، با مراسم حکومتی دفن بقایای علی خامنهای، دیکتاتور کشتهشده ایران، همزمان شده است. این روزها تمامی دستگاههای جمهوری اسلامی در تلاش برای بخشیدن هویتی ویژه به مردی هستند که نسبتی با زندگی معمولی نداشت: تحمیل انسانیت به یک تابوت احتمالا خالی.
مراسم چندین روزه سوگواری برای کسی که ۱۸۰ روز پیش نیروهای تحت فرمانش بزرگترین کشتار تاریخ معاصر ایران را رقم زدند و پس از آن، دهها هزار تن دیگر به خانههایشان بازنگشتند، در حالی انجام میشود که بازماندگان، هرگز امکان یک سوگواری شایسته را پیدا نکردند و در این میان، افرادی پشت خطوط قرمز و شرع جمهوری اسلامی، به سوگواران نامرئی و خاموش تبدیل شدند.
عشقهایی که اندوه نبودنشان به رسمیت شناخته نمیشود
در پس آمارهای هولناک و نامها و روایتهایی که تاکنون از کشتار دی ثبت و ارائه شدند، لایه پنهانی از رنج وجود دارد که کمتر به آن پرداخته شده است: سوگوارانی که اندوه ایشان به رسمیت شناخته نمیشود و ناچارند رنج از دست دادن عشق و شریک عاطفی خود را در انزوا پنهان کنند.
جامعه ایران در سالهای اخیر با تلاشهای بسیار برای عبور از روایت رسمی سیستم و شکستن قواعد تحمیلشده بر زندگی و روابط انسانی، تلاش کرده است تا خواست حکومت در یکدست کردن سبک زندگی دینی را پس بزند.
با این حال، بسیاری شهروندان همچنان در قید و بندهای برآمده از خانواده، جغرافیای محل زندگی، سایه سنگین مذهب و قوانین کیفری جمهوری اسلامی، گرفتارند.
در حالی که روابط عاطفی خارج از چارچوبهای رسمی و سنتی میان جنس مخالف، دستکم در شهرهای بزرگتر و میان برخی طبقات اجتماعی تا حدی پذیرفته شده است، اما در خانوادههای مذهبی-سنتی و شهرهای کوچک و روستاها، این روابط همچنان پشت خط قرمزهایی از جمله به نام «آبرو»، پنهان ماندهاند.
این فشارهای اجتماعی در کنار استبداد سیاسی و دینی، پس از کشتار دی، گروه بزرگی از بازماندگان را به سوگوارانی بیصدا تبدیل کرده است.
در میان بازماندگان روزهای خونین دی ۱۴۰۴، کسانی وجود دارند که نامشان بر روی برگههای هویتی نوشته نشده، در مناسبات خانوادگی تعریف نمیشوند و نامی از آنها روی سنگهای مزار، اعلامیهها و حتی شبکههای اجتماعی نیست؛ نامی که این روزها به عنوان «خانوادههای دادخواه» شناخته میشود.
این افراد اغلب در یک تاریکی بیانتها، برای عشق از دست رفته خود سوگواری میکنند.
یکی از این سوگواران خاموش، دختر جوانی است که شریک عاطفیاش ۱۸ دی در تهران، با شلیک مستقیم گلوله کشته شد. او حالا شش ماه است از بدیهیترین حق انسانی، یعنی سوگواری برای عشق از دست رفته و بیان احساسات و رنجی که متحمل شده، محروم مانده است.
فشار وارد شده بر او، هم از خانوادهای سنتی میآید که داشتن روابط خارج از چارچوب ازدواج را «نامناسب» میداند و برایش، بیان علنی این اندوه، معادل «به مخاطره افتادن آینده زندگی شخصی» است و هم از سوی دیگر، وابستگی یکی از اعضای خانواده پسر کشتهشده به سپاه پاسداران و باورهای عمیق مذهبی آنان، فضای انسانی بروز عواطف را برایش ناممکن کردهاند.
ناممکن کردن گریستن، سوگواری و در پی آن نبودن فضای همدلی و همدردی جمعی با بازماندگانی که شریک عاطفی خود را از دست دادهاند، تنها از آستین جامعه سنتی بیرون نمیآید، بلکه ابعاد سیاسی و امنیتی وسیعتری دارد.
در جریان انقلاب ملی ایرانیان، افرادی کشته شدند که خانوادههایشان بهدلیل همراستا بودن با ایدئولوژی حکومت، وابستگی به نهادهای نظامی و انتظامی، یا قرار گرفتن تحت فشارهای امنیتی، از روایت حقیقت کشتهشدن عضو خانواده خود امتناع کردند.
این خانوادهها، مایل یا مجبور به پذیرش روایت رسمی حکومت شدند؛ روایتی که جانباختگان را «کشتهشده به دست تروریستها» یا قربانی «اغتشاشگران» معرفی میکند.
پذیرش سناریوهای امنیتی، راه را بر سوگواری واقعی بسته است و شریک عاطفی جانباختگان را در بنبستی روانی قرار داده است. آنها نه تنها در رنج بزرگ یک فقدان گرفتار شدهاند، بلکه شاهدی بر این فاجعه هستند که هویت و دلیل مرگ نیز بهوسیله سیستم و عاملان آن، جعل و تحریف میشود.
در این میان، گروهی از سوگواران با نادیدهانگاری و سرکوب سیستماتیک و خشنتری روبهرو هستند: زوجهای همجنس و اعضای جامعه الجیبیتیکیوپلاس (LGBTQ+).
اگر روابط دگرجنسگرایانه خارج از ازدواج همچنان در ایران با موانعی روبهروست که برآمده از «عرف» هستند، روابط همجنسگرایانه در قوانین برآمده از شرع جمهوری اسلامی تماما جرمانگاری شده و احکام سنگینی چون اعدام، شلاق و زندان برای آن در نظر گرفته شده است. این موضوع، در میان بخش بزرگی از جامعه ایران نیز همچنان پذیرفته نیست.
افرادی از این جامعه که در جریان کشتار دی شریک عاطفی و زندگی خود را از دست دادهاند، در سکوتی مطلق رها شدند.
بیان این اندوه، نه تنها با احتمال عدم پذیرش اجتماعی مواجه میشود، بلکه میتواند تبعات قضایی جبرانناپذیری نیز به همراه داشته باشد.
بسیاری از این افراد، حتی در زمان حیات شریک عاطفیشان نیز ناچار به زندگی در سایه بودند؛ پنهانی عاشقی کردند و محکوم به داشتن یک زندگی موازی در کنار هویتی شدند که جامعه آن را میپذیرد.
بازماندگانی که حالا با مرگ عشق، شریک عاطفی و زندگی خود، برای سانسور، پنهان کردن و حتی انکار این فقدان در عرصه عمومی تلاش میکنند.
این خفقان مضاعف، علاوه بر ناممکن کردن بیان رنج شخصی و برخوردار شدن از همدلی و احترامی که ملت ایران برای خانوادههای جاویدنامان انقلاب ملی قائل است، روند ثبت روایات، مستندسازی جنایات و روشن کردن تکثر و گستره هویتی کشتهشدگان در این بازه زمانی را نیز با چالشهای جدی و پیچیدهای مواجه کرده است.
اکنون باید به طبقهبندی آسیبهای ناشی از سلب آزادیهای اجتماعی، حقوقی و شهروندی زیر سایه جمهوری اسلامی، از دست رفتن حق بروز اندوه، ریختن اشک و روایت خاطرات را هم اضافه کرد. حق سوگواری برای جانهای عزیز خفته در خاکی که در لایههای پنهان و پیچیده ساختار تحمیلی اجتماعی و سیاسی برآمده از جمهوری اسلامی میزیستند، حالا تحت کنترل درآمده است.
… و بازماندگانی که رنج و اندوهشان را در قلبشان نگه داشتهاند، تا روزی که با فروریختن این حصارهای تحمیلی، هویت غایبان عاشق، کنار سنگ مزارها و در تمام شهر، به رسمیت شناخته شود.