جورج هارونیان: سیاستهای بریتانیا به گسترش یهودستیزی دامن زده است
کییر استارمر، نخستوزیر بریتانیا، اعلام کرد دولت او حکومت ایران یا هر کشور دیگری را که بهدنبال یهودستیزی، ترویج خشونت و نفرتپراکنی در بریتانیا باشد، تحمل نخواهد کرد.
جورج هارونیان، از پایهگذاران سازمان «نه به یهودیستیزی»، در مصاحبه با ایراناینترنشنال گفت گروههای چپ افراطی، راست افراطی و اسلامگرا در گسترش یهودستیزی نقش داشتهاند.
او افزود سیاستهای دولت بریتانیا نیز به این بحران دامن زده است.
گزارشهای اخیر ایراناینترنشنال از تنشهای بیسابقه در سطوح عالی قدرت در تهران، از وجود شکافی فراتر از یک اختلاف سلیقه مدیریتی حکایت دارد، بحرانی که میتوان آن را نشانهای از تغییر ماهیت نظام سیاسی جمهوری اسلامی و حرکت بهسوی نظمی امنیتیتر ارزیابی کرد.
آنچه امروز در فضای سیاسی ایران مشاهده میشود، عبور از مدل سنتی تقسیم کار میان دولت و نهادهای نظامی و حرکت به سمت وضعیتی است که در آن سپاه پاسداران از نقش پنهان و دستکم غیررسمی خود فراتر رفته و به بازیگر مسلط در تمامی ارکان تصمیمگیری تبدیل میشوند.
توصیف مسعود پزشکیان از اقدامات سپاه با عنوان «جنون» و هشدار او درباره پیامدهای جبرانناپذیر این رویکرد را میتوان اعتراف به این واقعیت خواند که نهاد نظامی، نهاد سیاست را به حاشیه رانده است و حاکمیت به سوی نوعی کودتای غیررسمی حرکت میکند.
در تصویر کلی، یک کودتای رسمی منطبق بر تعاریف مرسوم از کودتا دیده نمیشود، اما با بررسی میانِ خطوط میتوان دید که هیات وزیران در عمل یا از فرمانده سپاه دستور میگیرند یا اقداماتی که انجام میدهند در راستای سیاستهای تاییدی و تعیینی آنهاست.
پایان افسانه حاکمیت دوگانه و فلج راهبردی در میدان
مدل حاکمیت دوگانه جمهوری اسلامی سالها بر پایه تعامل دیپلماسی و میدان بنا شده بود. اما اکنون نشانههایی از فروپاشی درونی این تعامل و حرکت سریع بهسوی شکل دیگری دیده میشود که اگر نگوییم «فقط»، بیشتر بر میدان متکی است.
به عبارت دیگر، جمهوری اسلامی اکنون بهدست همان فرضیهای که زمانی برای تقویت موجودیت جمهوری اسلامی ایجاد شده بود، در حال بلعیده شدن است.
آنچه زمانی «میدان» نامیده میشد؛ یعنی استفاده از نیروهای نیابتی و توان موشکی و نظامی برای تقویت دیپلماسی، حالا به مسیری یکطرفه تبدیل شده است. در این مسیر، دیگر دیپلماسی نیست که از نیروی نظامی بهره میگیرد؛ بلکه سیاست خارجی بیش از پیش زیر سایه نگاه امنیتی و نظامی قرار گرفته است.
در چارچوب روابط بینالملل، وقتی ابزارهای نظامی بدون هماهنگی با بدنه دیپلماتیک وارد عمل میشوند، سیستم دچار ناکارآمدی استراتژیک میشود. بر این اساس، اقدام نظامی بدون اطلاع یا همراهی دولت، نشانهای از چندپارگی در تصمیمگیری و تضعیف انسجام راهبردی است.
آنچه از میانِ خطوط خبرها به نقل از منابع آگاه خوانده میشود، از ناهمسویی سپاه و دولت در حمله به کشورهای همسایه، بهویژه امارات متحده عربی حکایت دارد. این خوانش از فقدانِ انسجام راهبردی در تصمیمهای اساسی خبر میدهد.
در این وضعیت، وزیر امور خارجه بیش از آنکه مجری یک راهبرد دیپلماتیک منسجمْ برآمده از ساختار دیپلماسی و دولت باشد، به کارگزار فرمانده سپاه تبدیل میشود و تصمیمهایی را مدیریت و پیامهایی را منتقل میکند که خارج از دستگاه دیپلماسی اتخاذ شدهاند. این استحاله نشان میدهد که «میدان» دیگر نهتنها یک بازوی مکمل دیپلماسی نیست، بلکه به نیرویی تبدیل شده که جهت سیاست خارجی را تعیین میکند و دولت را به دنبال خود میکشاند.
سیاست جانشینی و ظهور داور نهایی در خلاء قدرت
در نظامهای تمامیتخواه و اقتدراگرا مانند جمهوری اسلامی، وجود «ناظم» اهمیت تعیینکننده دارد؛ نیرویی که اختلافهای درونی را مهار کند و مانع بروز بیرونی شکافهای قدرت شود. در سالهای گذشته علی خامنهای، دیکتاتور ایران، چنین نقشی را ایفا میکرد. اما اکنون، درخواست پزشکیان برای دیدار فوری با مجتبی خامنهای، آن هم با هدف مهار اقدامات سپاه، نشان میدهد مرکز ثقل سنتی قدرت در جمهوری اسلامی دیگر توان سابق برای کنترل بحران و برقراری تعادل میان نخبگان نظام را ندارد. توجه به این موضوع نیز ضروری است که مجتبی خامنهای در دنیای غیرمکتوب وجود ندارد و هنوز نتوانسته در جایگاه یک ناظم مقتدر پیش چشم عموم ظاهر شود. اخباری که از درون ساختار قدرت به بیرون درز میکند نشان میدهد غیبت رهبر سوم جمهوری اسلامی بهتدریج در لایههای قدرت و حتی میان هواداران نظام نمود بیشتری پیدا میکند.
رهبری مجتبی، خارج از شکل تعریفشده «رهبری» در جمهوری اسلامی است و صورتی فرقهای و آخرالزمانی پیدا کرده است؛ رهبری که گویی از عالم غیب پیام میفرستد و آن هم از طریق کسی که خود یکی از طرفهای دعوای درون نظام است.
از همین رو، حتی اگر فرض شود مجتبی خامنهای از سلامت و قدرت کافی برای هماهنگی امور برخوردار است، سادهانگارانه است که تصور کنیم درخواست پزشکیان برای دیدار با او و گلایه از سپاه پاسداران، بتواند تغییری در راهبرد نظام ایجاد کند.
تقابل عقلانیت ابزاری با رادیکالیسم آخرالزمانی
در نهایت، بحران کنونی را میتوان برخورد دو جهانبینی متفاوت در راس هرم قدرت دانست. رییس دولت و رییس مجلس بر پایه عقلانیت ابزاری و منطق هزینه-فایده، نسبت به ویرانی کامل کشور و فروپاشی غیرقابل بازگشت معیشت مردم در صورت تکرار جنگ هشدار میدهند. در مقابل، لایهای از قدرت نظامی به فرماندهی احمد وحیدی قرار دارد که با نادیده گرفتن واقعیتهای اقتصادی و ظرفیتهای واقعی کشور، نوعی رادیکالیسم تهاجمی را دنبال میکند. ادعای وحیدی مبنی بر اینکه همه پستهای کلیدی باید تحت مدیریت سپاه باشند، به معنای تیر خلاص به تهمانده بوروکراسی غیرنظامی است. این وضعیت کشور را در موقعیت «انتحار راهبردی» قرار داده است؛ جایی که منطق بقای نظام فدای ماجراجوییهایی میشود که هیچ تناسبی با توان زیرساختی و ظرفیتهای ملی ایران ندارد.
با این حال، این اختلاف را نباید به معنای وجود یک سوی مردمی در برابر یک سوی ضد مردمی در درون جمهوری اسلامی فهمید. پزشکیان-قالیباف در یک سوی جریان تندروی مصلحتگرای درون نظام قرار دارند و گروهی از سرداران سپاه به رهبری احمد وحیدی در سوی دیگر نماینده جریان تندوری آخرالزمانی. اما هر دو جریان در نهایت بر یک اصل مشترک تکیه دارند: «حفظ نظام اوجب واجبات است.» پزشکیان که در قتل عام مردم در دیماه مسئولیت جدی دارد، همانقدر میتواند مدعی دغدغه مردم باشد که احمد وحیدی. با این همه، این واقعیت نافی اختلاف درونی جمهوری اسلامی نیست؛ شکافی درون یک نظامِ فرقهای که نه بر سر حقوق مردم، بلکه بر سر شیوه حفظ قدرت و مسیر بقای خود به اختلاف خورده است.
حاکمیت برای نیل به اهداف خود، جنگ را بهترین حربه میداند و آنقدر برایش اهمیت دارد که حتی کودکان را نیز در این مسیر دخیل میکند. چرخه بیماری که از انقلاب ۵۷ و با شروع جنگ ۸ ساله با عراق آغاز شد، هنوز هم ادامه دارد.
جمهوری اسلامی از دوران کودکسربازها تا امروز، از نوجوانان برای مشروعیتبخشی به ایجاد فضای جنگی بهره برده است و از کودکان کشتهشده نیز بهرهبرداری تبلیغاتی میکند.
دهه ۶۰، کلید پلاستیکی بهشت را بر گردن کودکسربازها انداختند و آنها را به میدان مین فرستادند و امروز نوجوانان را به حضور در ایستهای بازرسی خیابانها تشویق میکنند.
حاکمیت برای نیل به اهداف خود، جنگ را بهترین حربه میداند و آنقدر برایش اهمیت دارد که حتی کودکان را نیز در این مسیر دخیل میکند. چرخه بیماری که از انقلاب ۵۷ و با شروع جنگ هشت ساله با عراق آغاز شد، هنوز هم ادامه دارد.
جمهوری اسلامی از دوران کودکسربازها تا امروز، از نوجوانان برای مشروعیتبخشی به ایجاد فضای جنگی بهره برده است و از کودکان کشته شده نیز بهرهبرداری تبلیغاتی میکند.
دهه ۶۰، کلید پلاستیکیِ بهشت را بر گردن کودکسربازها انداختند و آنها را به میدان مین فرستادند و امروز نوجوانان را به حضور در ایستهای بازرسی خیابانها تشویق میکنند. دانشآموزانی را که در میناب هدف موشک قرار گرفتند و جان باختند، در دیوارنگارهای در مشهد، در نمایشهای خیابانی، در کتابهای درسی و در بازیهای ویدیویی به عنوان «شهیدان راه خدا» بازآفرینی میکنند.
در همه این داستانها، کودکان همواره یکی از ابزارهای تبلیغاتی نظام جمهوری اسلامی بودهاند: کودک، در خدمت جنگ.
این روزها، در حالی که هنوز خاکستر حملات جنگ بر شهرهای ایران سنگینی میکند، انستیتو ملی بازیسازی ایران، زیرمجموعه بنیاد ملی بازیهای رایانهای، نخستین گیمجم سال جاری خود را با موضوع «کودک و جنگ» برگزار میکند.
از بازیسازان خواسته شده است تجربه جنگ و کودکی را در قالب بازی ویدیویی ارائه دهند.
این، تازهترین حلقه از زنجیرهای طولانی است که نظام جمهوری اسلامی در آن، کودکان را به ماده خام مشروعیتبخشی به جنگ بدل میکند.
کلید پلاستیکی بهشت
با نگاهی به الگوی حاکمیتی جمهوری اسلامی، میبینیم که از همان نخستین سالهای پس از انقلاب، کودکان به عنوان ابزار به خدمت گرفته شدهاند. الگویی که در دهه ۶۰ و در میانه جنگ هشت ساله، به عریانترین شکل خود رسید.
مدارس، ضمیمهای از جبهه شدند. هر هفته، قلکهای پلاستیکی به شکل نارنجک دستی میان دانشآموزان توزیع میشد و هفته بعد، پر از سکه و اسکناس، بازمیگشت.
شکل قلک تصادفی نبود. نخستین تصویری که نظام میخواست با کودکی پیوند بزند، نارنجک بود. در عین حال، دانشآموزان موظف بودند برای رزمندگان در جبهه نامه بنویسند؛ و آموزش شهادت در مدارس جایگاه ویژهای داشت.
اوج این الگو، حسین فهمیده بود. نوجوانی ۱۳ ساله که در آبان ۱۳۵۹ در خرمشهر، با نارنجک به زیر تانک عراقی رفت. روحالله خمینی او را «رهبر» نامید. تصویرش به دیوار هر مدرسهای رسید و در پی او، هزاران نوجوان بسیجی، به میدان مین فرستاده شدند تا با تن خود، راه را برای رزمندگان بزرگسال باز کنند. افسانهای که کارکردش تنها ابزارسازی از کودکان برای مشروعیتبخشی به جنگ بود.
نوجوانان در ایستهای بازرسی کمیته انقلاب اسلامی هم حضور داشتند. در گشتهای خیابانی شرکت میکردند. در صف اول نمازجمعه مینشستند و حکومت اصرار داشت جبهه مردمی انقلاب را به صفوف به هم پیوستهای تشبیه کند که کودکان جزیی از آن باشند.
قدیسسازی از قربانی
چهار دهه بعد، جمهوری اسلامی همچنان علاقه دارد کودکان و نوجوانان را در خط مقدم مبارزه حفظ کند. در همین جنگ اخیر، نوجوانانی در ایستهای بازرسی شهرها مستقر شدند و هدف پهپاد قرار گرفتند. اما در کنار این، چیز دیگری هم رخ میدهد: کودکانی که خود قربانی جنگ شدهاند، به ماده خام روایت تبدیل میشوند.
در ۹ اسفند ۱۴۰۴ و با آغاز جنگ، مدرسه شجره طیبه میناب هدف حمله موشکی قرار گرفت. تعداد زیادی از دانشآموزان کشته شدند. این جنایتی است که باید یادآوری شود، باید ثبت شود، باید پاسخگو داشته باشد. اما آنچه نظام جمهوری اسلامی بر روی این جنایت بنا میکند، چیز دیگری است: ماشین قدیسسازی.
در دیوارنگارهای، چهره کودکان میناب را رونمایی و آنجا را به «پاتوق فرهنگی» کودکان مشهد تبدیل کردهاند. جایی که کارگاه «تبیینی» دفاع مقدس برای کودکان برگزار میشود.
از طرفی، وزیر آموزش و پرورش، ورود روایت میناب به کتابهای درسی را اعلام میکند و از سوی دیگر، بهمن کارگر، سردار سپاه پاسداران، پیشنهاد میکند مدرسه میناب به یادمان دائمی در مسیر «راهیان نور» تبدیل شود.
حالا، حرف گیمجم «کودک و جنگ» است، تا روایت میناب به نسل گیمر هم برسد و کودک کشتهشده، در قالب کاراکتر بازی، باز هم بازآفرینی شود.
وقتی چهره کودک کشتهشده بر دیواری نقش میبندد، وقتی در کتاب درسی به اسطوره تبدیل میشود، وقتی در بازی ویدیویی شخصیتپردازی میشود، حکومت پیامی برای جامعه میفرستد: مرگ این کودک، چیزی بزرگتر از مرگ بود. مرگش، شهادت بود. و شهادت، اشتیاقبرانگیز است.
این همان منطق دهه ۶۰ است، با ابزار تازه. آن دوران، با تصویر حسین فهمیده، نسلی به جبهه فرستاده شد. این دوران، با چهره کودکان میناب، نسلی برای جنگ بعدی تربیت میشود.
ابزارسازی از کودک
بذری که در دهه ۶۰ با نامهنگاری و بازی احساسیِ مشارکت کودک در جنگ با قلک نارنجک پلاستیکی شروع شد، حالا به مرحله نوینی رسیده است.
نظام امروز با گیمجم «کودک و جنگ» ادامه میدهد. بین این دو، نه تنها فاصله فناوری است، که فاصله شکل ابزارسازی از کودکی هم هست.
کودک ایرانی، در همه این چهار دهه، به عنوان کودک دیده نشده و تنها ابزاری برای مقدسسازی جنگ و خشونت برای نظام جمهوری اسلامی بوده است. نظامی که حتی حق کودک بودن را از کودکان ایران دریغ کرده است.
محمدجواد اکبرین، عضو تحریریه ایراناینترنشنال، گفت: «جمهوری اسلامی نه توان پیروزی در برابر کشورهایی را دارد که به آن حمله میکنند و نه قادر است بر مردم خود غلبه کند.»
او افزود حکومت ایران تنها میتواند بهطور موقت حملات علیه خود را متوقف کند.