مستند «یک رفاقت: از زندان وکیلآباد مشهد تا سن دیگو» برنده جایزه تلی ۲۰۲۶ شد
مستند «یک رفاقت از زندان وکیلآباد مشهد تا سن دیگو» تهیه شده از سوی شبکه ایراناینترنشنال به کارگردانی اردوان روزبه، در بخش مستند و تحلیل سیاسی تلویزیونی برنده جایزه تلی سال ۲۰۲۶ شد.
جایزه تلی یک رقابت بینالمللی در حوزه تولیدات ویدیویی، تلویزیونی، تبلیغات و محتوای دیجیتال است که از سال ۱۹۷۹ میلادی برگزار میشود و داورانی از شرکتهایی بزرگ مثل نتفلیکس و اچ.بی.او، هزاران اثر ارسالی را بررسی میکنند.
مستند «یک رفاقت: از زندان وکیلآباد مشهد تا سن دیگو» امسال در رقابت با ۱۳ هزار اثر از از سراسر جهان برنده جایزه شد.
این مستند روایتگر داستان واقعی و غیرمنتظره دوستی میان مایکل وایت، کهنهسرباز آمریکایی، و مهدی وطنخواه، فعال سیاسی ایرانی است؛ دو زندانی که در بند عمومی زندان وکیلآباد مشهد با یکدیگر آشنا شدند.
مایکل وایت در سال ۲۰۱۸ پس از سفر به ایران بازداشت شد و در بازداشتگاههای امنیتی جمهوری اسلامی تحت بازجوییهای سنگین، شکنجه روانی و فشار برای اعتراف اجباری قرار گرفت. او بعدها روایت کرد که بازجویان تلاش داشتند او را وادار کنند اعتراف کند برای آمریکا و اسرائیل جاسوسی میکرده است.
مستند، فراتر از یک روایت شخصی، به موضوع گروگانگیری شهروندان خارجی از سوی جمهوری اسلامی بهعنوان ابزاری برای فشار سیاسی و باجخواهی دیپلماتیک میپردازد؛ سیاستی که در سالهای گذشته در پروندههایی چون جیسون رضاییان، نزار زکا و دیگر زندانیان دوتابعیتی نیز تکرار شده است. در بخشی از روایت، حتی به مایکل وایت گفته میشود که او میتواند بخشی از معامله تبادل زندانیان میان تهران و واشینگتن باشد.
این مستند همچنین تصویری از ساختار سرکوب در جمهوری اسلامی ارائه میدهد؛ کشوری که از سوی نهادهای حقوق بشری بهعنوان یکی از بزرگترین زندانهای روزنامهنگاران، فعالان سیاسی و مخالفان شناخته میشود و همواره در فهرست کشورهایی با بالاترین آمار اعدام در جهان قرار دارد.
داستان «یک رفاقت: از زندان وکیلآباد مشهد تا سن دیگو» اما تنها درباره زندان و شکنجه نیست؛ این فیلم درباره پیوند انسانی میان دو انسان از دو سرزمین است که در دل یکی از تاریکترین تجربههای زندگیشان شکل گرفت.
مایکل وایت پس از آزادی و بازگشت به آمریکا، تلاش گستردهای را برای کمک به خروج مهدی وطنخواه، زندانی سیاسی، از ایران آغاز کرد و در نهایت مهدی توانست به آمریکا مهاجرت کند و اکنون در سن دیگو زندگی میکند.
این مستند پیش از این جوایز بهترین فیلمبرداری و تدوین را در جشنواره فیلم مستند کوتاه نیویورک برای آیدین روزبه به ارمغان آورده بود.
فیلم مستند «تمرینهایی برای یک انقلاب» ساخته پگاه آهنگرانی در بخش نمایش ویژه جشنواره کن به نمایش درآمد.
آهنگرانی که کار خود را با بازیگری در سینمای ایران آغاز کرد، پس از مهاجرت بر مستندسازی متمرکز شد و پس از ساخت چند فیلم مستند کوتاه و تلویزیونی، با این فیلم به عنوان اولین فیلم بلندش در جشنواره کن شرکت کرده است.
فیلم بهطور کامل با استفاده از تصاویر آرشیوی و روایت خود فیلمساز ساخته شده و میکوشد در چند بخش، تصویری از وقایع پس از انقلاب تا امروز را در پیوند با بخشی از زندگی شخصی فیلمساز به نمایش بگذارد. از نوع فیلمی که پیشتر مشابه آن را در آثار فیلمسازان مختلفی چون فیروزه خسروانی و بنی خشنودی دیدهایم که با چندین فیلم از این نوع درباره انقلاب، وضعیت زنان و «زن، زندگی، آزادی» در جشنوارههای مختلف جهانی شرکت کردهاند و سعی داشتهاند تصویری از این وقایع را با ترکیبی از زندگی شخصی خود و اعضای خانوادهشان روایت کنند.
قاعدتاً مخاطب این نوع فیلمها را باید تماشاگر خارجی فرض گرفت، تماشاگری که - احتمالاً - چیز زیادی درباره ایران نمیداند و از طریق این تصاویر و گفتار روی فیلم با شرایط اجتماعی/ سیاسی و وضعیت مردم ایران تا حدی آشنا میشود. اگر هدف این فیلم پگاه آهنگرانی را اینچنین فرض کنیم، فیلم او تا حدی میتواند تماشاگر خارجی را با بخشی از شرایط پیچیده ایران آشنا کند، به ویژه که حرفهای خود فیلمساز در جشنواره کن و تقدیم فیلمش به عنوان یک مادر به مادران داغدیده میتواند توجه عدهای را در جشنواره کن به کشتار در ایران جلب کند، اما اگر این وجه سیاسی-اجتماعی را کنار بگذاریم، فیلم تازه آهنگرانی چیزی نیست جز تکرار فیلمهای قبلی (از جمله «سعی میکنم فراموش نکنم» که فیلم جمع و جورتری بود)، این بار در ساختاری طولانی و کسلکننده که از منظر سینمایی نکتهای برای مخاطبش ندارد و تنها باید به عنوان یک «پیام» مقطعی برای جلب توجه به وضعیت ایران در جشنوارههای بینالمللی به آن نگاه کرد.
فیلم با شرح انقلاب ایران از دید پدر فیلمساز روایت میشود؛ یک بخش ده دقیقهای که توأم با ستایش بسیار از انقلاب و شخص خمینی از دید پدر انقلابی اوست. با آن که میدانیم طبیعتاً این پدر به زودی پشیمان خواهد شد، باز تحمل این صحنهها با این میزان ستایش - و این گفتار متن با تاکیدهای پرستشگونه از خمینی از دید «سرباز او»- برای تماشاگر ایرانی بسیار شوکدهنده و غیرقابل باور است، تا این که بالاخره به اعدام دوست نزدیک پدر در دهه شصت میرسیم، و این جایی است که او از جنگ بازمیگردد و به جای عکس خمینی در هفت سین سال نو، عکس دوست اعدام شدهاش را میگذارد، اما حتی تا پیش از اعدام او، قصد دارد به «آقا»یش نامه بنویسد که چرا دوستش را دستگیر کردهاند.
بخش دوم برشی است از کودکی فیلمساز و رابطهاش با معلم مدرسهای که عکسهای بیحجاب او باعث اخراجش میشود. اما تا به نقطهعطف ماجرا برسیم، با صحنههای بسیار طولانی و بیدلیلی روبرو هستیم که یک گفتار نه چندان حساب شده آن را همراهی میکند. در فیلمی این چنین - که همه چیز در تصاویر آرشیوی و یک گفتار متن خلاصه میشود - نقش این گفتار خودبخود دو چندان است، اینجا اما با متن بسیار سبکی روبرو هستیم که حتی فارسی جذاب و قابل توجهی ندارد و عجیب است که فیلمساز حداقل برای پالایش این متن از یک نویسنده خبره استفاده نمیکند، و در عین حال دیگر مشکل فیلم هم با همین گفتار متن رقم میخورد: صدای یکنواخت فیلمساز که این متن ساده را با ساختاری ساده و بدون جذابیت میخواند و خیلی زود تماشاگرش را خسته میکند.
در بخشهای بعدی طبیعتاً به وقایع دیگری از تاریخ پس از انقلاب میرسیم از جمله کوی دانشگاه. در ابتدای این بخش باز با شور و شوق و تحسین از دوران خاتمی روبرو هستیم تا بالاخره به خودکشی عموی فیلمساز پس از آزادی از زندان میرسیم.
بخش بعدی به وقایع سال ۸۸ میرسد که فیلمساز خود در آن حضور داشته و تصاویری را ضبط کرده است. ابتدا این تصاویر را به شکلی بسیار طولانی میبینیم، بیآن که نکته ویژهای در آنها باشد، و بعد که این تصاویر کم میآید، فیلمساز طبیعتاً به همان تصاویر اینترنتی معروف - از جمله تصویر کشته شدن ندا آقا سلطان- میرسد.
عجیب این که زمانی که تماشاگر انتظار پرداختن به «زن، زندگی، آزادی» به عنوان یکی از نقاط عطف مقاومت و «تمرین انقلاب» مردم را دارد، فیلم کاملاً به آن بیتوجهی میکند و مستقیم به وقایع دی ماه سال گذشته و کشتار مردم و جنگ میرسد، آن هم با چند تصویر بر روی صفحه تدوین فیلم و یک گفتار متن تصنعی که از عاجز شدن فیلمساز میگوید، در حالی که در تمام گفتار فیلم (حتی در این بخش انتهایی) یک بار هم نام خامنهای - به عنوان رهبر [حکومت] ایران و عامل اصلی این کشتار و البته کشتارهای قبلی در کوی دانشگاه و وقایع ۸۸ و «زن، زندگی، آزادی» - برده نمیشود.
اصغر فرهادی، فیلمساز ایرانی، در پاسخ به سوال خبرنگار ایراناینترنشنال، کشته شدن معترضان بیگناه در جریان انقلاب ملی ایرانیان را محکوم کرد و گفت با هر دیدگاهی، کشتن انسانها در جنگ، در اعتراضات یا با اعدامها، قابل پذیرش نیست.
فرهادی که جمعه ۲۵ اردیبهشت در نشست خبری فیلم «داستانهای موازی» در جشنواره کن شرکت کرده بود، در پاسخ به ایراناینترنشنال، تاکید کرد: «مخالفت با کشته شدن بیگناهان و غیرنظامیان در جنگ به معنی موافقت با کشته شدن معترضان نیست.»
او گفت در ماههای گذشته و همزمان با مراحل پایانی پستولید فیلمش، دو اتفاق «بسیار دردناک» در ایران رخ داده است: «هفته پیش در تهران بودم و هنوز اثر این اتفاقها همراه من است.»
فرهادی با اشاره به جنگ اخیر گفت: «یکی از این اتفاقها کشته شدن آدمهای بیگناه زیادی بود؛ کودکان و غیرنظامیهایی که در جنگ کشته شدند.»
او گفت: «هر دو بسیار دردناک است و هیچگاه فراموش نخواهد شد. مخالفت با کشته شدن بیگناهان و غیرنظامیان به معنی موافقت با کشته شدن گروهی دیگر در خیابانها نیست.»
فرهادی ادامه داد: «همدلی با کشتهشدگان در خیابانها نیز به معنی همدلی نکردن با کسانی که در جنگ کشته شدند نیست. به نظرم کشته شدن هر انسانی یک جنایت است؛ چه در جنگ، چه در اعدام و چه کشتن معترضان.»
او تاکید کرد: «بسیار دردناک است که در قرن حاضر، با این همه پیشرفت، هنوز هر روز صبح خبر کشته شدن انسانهای بیگناه را میخوانیم.»
داستانهای موازی
فرهادی پنج سال پس از فیلم «قهرمان» و پس از حضورش بهعنوان عضو هیات داوران جشنواره کن در سال ۲۰۲۲، با فیلم جدیدش «داستانهای موازی» به جشنواره کن بازگشته و در بخش مسابقه اصلی این جشنواره شرکت کرده است.
این دهمین فیلم اوست که الهام گرفته از قسمت ششم مجموعه «ده فرمان» ساخته کریشتوف کیشلوفسکی است و بازیگرانی چون ایزابل هوپر، ونسان کسل، ویرجینی افیرا، کاترین دونو، پیر نینه و آدم بسا در آن حضور دارند.
داستان فیلم درباره سیلوی، نویسندهای با بازی هوپر، است که برای یافتن ایدهای برای رمان تازهاش، زندگی همسایههایش را زیر نظر میگیرد و آنها را به شخصیتهای داستان خود تبدیل میکند.
او همزمان جوانی به نام آدم را بهعنوان دستیار استخدام میکند؛ حضوری که زندگیاش را دگرگون میکند و مرز میان واقعیت و خیال را کمرنگتر میسازد.
فرهادی تاکنون دو بار جایزه اسکار بهترین فیلم بینالمللی را برای فیلمهای «جدایی نادر از سیمین» و «فروشنده» دریافت کرده است، فیلمهای که معمولا بر روابط انسانی، بحرانهای اخلاقی، خانواده، طبقه متوسط و تنشهای اجتماعی در ایران تمرکز دارند.
حمایت اهالی سینما از مردم ایران
فرهادی پیشتر نیز در ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ او به همراه تعدادی از سینماگران در بیانیهای سرکوب اعتراضهای جاری در ایران را محکوم و اعلام کردند اعتراض، «حق طبیعی و مدنی» هر انسانی است و هیچ قدرتی حق ندارد خود را «مافوق مردم» بداند.
در این بیانیه آمده است: «این روزها و این زخمها را تصویر خواهیم کرد و با تمام توان از حق اعتراض مردم دفاع کرده و سرکوب و کشتار مردم معترض را محکوم میکنیم و در کنار مردم ایران ایستادهایم.»
امضاکنندگان این بیانیه افزودند: «شلیک به مردمی که با دست خالی به خیابان آمدهاند، جنایت علیه حق حیات است و هیچ توجیهی ندارد.»
بر اساس این بیانیه «فساد سازمانیافته و چپاول ثروت عمومی و ایدئولوژی هراسآفرین، زندگی مردم را به ورطه فقر، خفقان و ناامیدی کشانده و سرمایههای ملی در چالشهای منطقهای نابود شده است».
جعفر پناهی، مجید برزگر، رخشان بیناعتماد، مصطفی آلاحمد، پگاه آهنگرانی، ویشکا آسایش، ستاره اسکندری، کتایون ریاحی، روحالله حجازی، لیلی رشیدی، محمد رسولاف، کیانوش عیاری، باران کوثری، حسن فتحی، سهیلا گلستانی، علی مصفا، حمید نعمتالله، مرضیه وفامهر، مهناز افشار، خسرو معصومی، بهتاش صناعی و مریم مقدم از امضا کنندگان این بیانیه بودند.
تازهترین فیلم اصغر فرهادی با عنوان «داستانهای موازی» که در فرانسه ساخته شده، در بخش مسابقه جشواره کن به نمایش درآمد.
فرهادی در این دومین فیلمش در فرانسه (پس از «گذشته») و سومین فیلمش در خارج از ایران (پس از تجربه «همه میدانند» در اسپانیا)، یک فیلم کاملا اروپایی با حال و هوای فیلمسازان برجسته این قاره، از کریشتوف کیشلوفسکی گرفته تا حتی میشائل هانکه خلق کرده است.
فیلم که در بخشهایی به «ده فرمان» کیشلوفسکی رجوع میکند، از زاویه چشمچرانی و عاشق شدن بر زنی که در ساختمان روبرویی زندگی میکند به «فیلمی کوتاه درباره عشق» پیوند میخورد و در صحنه قتل به «فیلمی کوتاه درباره کشتن».
اما رجوع فرهادی به کیشلوفسکی در همین حد باقی میماند (بهاضافه موسیقی نوستالژیک فیلم که ساخته آهنگساز کیشلوفسکی است و حال و هوای فیلمهای او را به خاطر میآورد، به ویژه «آبی») و روایت و داستان پیچیده فیلم به دیگر آثار خود فرهادی پهلو میزند، هرچند در نگاه اول فیلم متفاوتی از آنها به نظر میرسد.
اینجا باز با فرضیه پیاز روبهرو هستیم: هر لایه ای که از داستان روایت میشود، گویی به برداشتن لایهای از پیاز شبیه است که به لایه دیگری میرسد. اینجا هم با لایههای مختلفی روبهرو هستیم که گام به گام با تماشاگر قسمت میشود، اما این لایهبرداری شکل سادهای ندارد و گاه روایتها و داستانها در هم آمیخته میشوند؛ داستانهایی موازی که گویی پیوند ادبیات و واقعیت را شکل میدهند و بر هم تاثیر میگذارند.
فیلم با داستان نویسی یک نویسنده (ایزابل هوپر) آغاز میشود که درباره افراد استودیو روبهرویی خانهاش خیالپردازی میکند و داستانی از عشق و خیانت را مینویسد.
اما این لایه اولی که به شکل موازی پیش میرود (داستان این زن و داستان رمان او)، با یک پیچ داستانی که پس از یک ساعت اول فیلم رخ میدهد، به هم میخورد و با تغییر محوریت زن نویسنده (ضمن بازگشت به او) شاهد قصه تعلیقی پیچیده دیگری میشویم که در آن راوی عوض میشود و در دل همه اینها زندگی آدمهایی را میبینیم که بیآنکه بخواهند زندگی یکدیگر را به شدت تحت تاثیر قرار میدهند.
فیلم در واقع روایتگر وقایعی است که در آن مثل یک دومینو، همه چیز به هم میریزد و واقعیت جاری، و پذیرفته شده از سوی همه، و موقعیت به قول شخصیت فیلم «معمولی» زندگی آنها را به یک چالش عمیق مبتلا میکند که در آن، زندگی همه شخصیتهای فیلم دگرگون میشود.
فیلم روایتگر این تغییر است، اینکه اتفاقات ساده و معمولی روزمره چطور میتوانند تمام زندگی آدمهای مختلف را تغییر دهند، بیآنکه هر یک از آنها در ابتدا متوجه دامنه این تغییر شده باشند.
در این میان، ادبیات مهمترین محور فیلم است. جدای از اینکه فیلم با یک نویسنده آغاز میشود و پیش میرود و ما اساسا در حال تماشای وقایع رمان او هم هستیم، فیلم بهنوعی در ستایش تخیل هم هست، جایی که نویسنده با تخیلاش میتواند بر جهان اطرافش تاثیر بگذارد، گویی که آدمهای واقعی کناری او چیزی نیستند جز شخصیتهای داستانی که او در ذهناش میسازد و پیش میبرد.
در بخشهایی مرز ادبیات و واقعیت از بین میرود و این دو دنیا به هم میرسند. تماشاگر که از بیرون شاهد تقابل و بعد تعامل این دو دنیاست، با جهان سومی روبهرو میشود که جهان سینماست.
اینجاست که سینما پا میگذارد در دل واقعیت، و در دل ادبیات، و در فیلمی که اساسا ادای دینی به سینمای روشنفکرانه اروپاست، تماشاگر خود به یک چشمچران، مایه اصلی فیلم، بدل میشود که در آن دوربین فیلمساز بهعنوان تلسکوپ یکی از شخصیتهای فیلم که برای دیدن خانه روبهرویی از آن استفاده میشود، خود شاهد خصوصیترین لحظات شخصیتهاست که حالا اینجا فرهادی برای اولین بار ابایی از نمایش آن ندارد (اولین صحنههای بوسه و همآغوشی در سینمای فرهادی).
اما سه جهان واقعیت/ادبیات/سینما سرانجام در انتها در یک نقطه به هم میرسند، جایی که داستان همه گرههایش را باز میکند.
هر چند باز ماندن سرنوشت دو برادر در انتها و اینکه ما مطمئن نیستیم آن اتفاق در اتوموبیل رخ خواهد داد یا نه، از نقاط قوت پایان آن است، اما نمایش تلویحی یافتن عشق در صحنه آخر میتواند فرهادی را به سانتیمانتالیسم متهم کند.
با این حال، صحنه آخر را میتوان به شکل دیگری هم دید: بهوجود آمدن یک نویسنده و ادامه یافتن و غلبه کردن ادبیات و نوشتن بر دنیای تلخ روزمره آدمهای فیلم که ستایش و علاقه بینهایت فرهادی را به داستانگویی بازتاب میدهد.
«رویا»، ساخته مهناز محمدی، که به تازگی در سینماهای آلمان به اکران عمومی درآمده، تصویر روشنی است از احوال یک زن زندانی گرفتار در اوین.
فیلم که از نظر زمانی به زندانها و شکنجههای پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» مربوط است، حالا پس از وقایع انقلاب اخیر ایران که به کشته شدن دهها هزار نفر و زندانی شدن افراد بسیار بیشتری انجامید، رنگ و بوی خاصی به خود میگیرد و از قید و بند زمان میگریزد.
محمدی که خود بارها بهوسیله نیروهای امنیتی دستگیر شده و ماهها در زندان انفرادی در اوین بوده است، این فیلم را حاصل تجربه شخصی خودش میداند. جایی که یک زن در یک سلول سه متر در سه متر نگهداری میشود و با توهین و تحقیر و شکنجه از او میخواهند که علیه خودش اعتراف کند.
فیلمساز شخصیت اصلی داستان را به معلمی تغییر داده که متهم است از شاگردانش خواسته تا روسریهای خود را بسوزانند.
فیلم اطلاعات بسیار اندکی درباره شخصیت اصلیاش به ما میدهد و سعی دارد در حالتی رویاگونه احوال یک زن زیرشکنجه را ترسیم کند. از این رو ۲۰ دقیقه اول فیلم - نقطه قوت آن - سکانس تکاندهندهای است در داخل زندان که به تمامی از نقطهنظر این زن روایت میشود و دوربین جای چشمهای او را میگیرد. زنی محبوس در سلول که چیز زیادی نمیبیند - چون چشمبند دارد - و تنها از طریق صداها تا حدی میفهمد که چه اتفاقاتی در اطراف او رخ میدهد و از این رو صدا به ابزاری بسیار مهم در طول فیلم بدل میشود که در مجموع بار بزرگی از فیلم را به دوش میکشد؛ حتی بیش از تصویر.
۲۰ دقیقه ابتدایی هر چند میتواند برای تماشاگر آزارنده باشد - چرا که تصویرها روشن و واضح نیستند و هنوز چیز زیادی درباره این شخصیت نمیدانیم - اما در نهایت به یک تجربه عینی از وضعیت یک زندانی تحت شکنجه بدل میشود که در آن تماشاگر خواهناخواه در رنج شخصیت اصلی شریک میشود.
حالا دیگر اهمیتی ندارد که این شخصیت را میشناسیم یا نه. فیلم از این نقطه میگریزد و از ما میخواهد که در یک تجربه تلخ شریک شویم. همان تجربهای که خود فیلمساز از سر گذرانده و حالا میخواهد با ما به اشتراک بگذارد.
او میگوید که تجربهاش در زندان اطلاعات سپاه در داخل اوین، دقیقا به همین شکل بوده و او در واقع به دلیل داشتن چشمبند، چیز زیادی درباره این زندان نمیداند. درست به مانند شخصیت اصلی فیلم که تنها با صداهایی ترسناک روبهروست.
از اینجاست که فیلم از تماشاگرش میخواهد به تخیل پناه ببرد و ساختار و دیوارها و آدمهای زندان را در ذهن خود بسازد. فیلمساز حتی از این طریق وضعیت شخصیت اصلی فیلمش را به همه افراد در بند در زندانهای ایران پیوند میزند: ما نمیدانیم که او کیست، چه کرده و حتی ظاهر فیزیکی و چهرهاش را نمیبینیم، گویی که هیچکدام از اینها اهمیتی ندارد و تنها در حال همذاتپنداری با بیشمار زندانیان مشابه در جمهوری اسلامی هستیم.
همین ترفند جسورانه در این ۲۰ دقیقه ابتدایی، میتواند فیلم را در ذهن تماشاگرش حک کند.
ادامه فیلم به قوت این شروع تکاندهنده نیست. زمانی که پس از این سکانس پر تنش، سرانجام چهره زن را میبینیم که برای مرخصی سه روزه، از زندان بیرون میآید.
اما ادامه روایت هم به یک روایت رئالیستی معمول - از جمله فیلم پیشین این فیلمساز با عنوان «پسر-مادر» - ارتباطی ندارد و این فضای پر تردید و پر رویا تا انتها ادامه پیدا میکند. جایی که مکانها و زمانهای مختلف در هم تنیده میشوند و در تمام طول فیلم این زن - با بازی ملیسا سوزن، بازیگر اهل ترکیه که در فیلم برنده نخل طلای نوری بیلگه جیلان، «خواب زمستانی»، درخشیده بود - کلمهای بر زبان نمیآورد تا عدم قطعیت در رفتار و گفتار اطرافیان او موکد شد، از فضای قبرستان و خواهر خودکشی کرده - که باز معلوم نیست به چه دلیل - تا گفتوگو با پدر مرده.
همه این فضاها و اتفاقات به شکلی به همان سکانس دیدنی ابتدایی باز میگردد: این که یک زن باید به هر قیمت و هر طریقی بهوسیله بازجویانش خرد شود و بین سالها زندانی شدن یا اعتراف تلویزیونی علیه خود، یکی را انتخاب کند.
فیلم به ما نمیگوید که شخصیت اصلیاش کدام را برمیگزیند.
با گذشت نزدیک به دو ماه از آغاز جنگ در ایران و در حالی که چشماندازی برای پایان آن دیده نمیشود، فعالان صنعت سینمای این کشور از فشارهای همزمان ناشی از حملات نظامی و انزوای بینالمللی سخن میگویند.
همزمان با ادامه درگیریها و تنشها در تنگه هرمز، فیلمسازان ایرانی میگویند زیرساختهای غیرنظامی هدف قرار گرفته و آنها خود را «زیر حمله» و در عین حال «رهاشده» احساس میکنند.
به گزارش نشریه هالیوود ریپورتر، برخلاف برخی پیشبینیها، کشته شدن علی خامنهایi در ۹ اسفند به تضعیف جریانهای تندرو در جمهوری اسلامی منجر نشده و حتی نشانههایی از تمرکز بیشتر قدرت در میان نیروهای نزدیک به سپاه پاسداران دیده میشود. در همین حال، با وجود یک آتشبس شکننده، زندگی روزمره در تهران تا حدی به جریان افتاده، اما فضای عمومی همچنان تحت تاثیر بحثها درباره جنگ و پیامدهای آن قرار دارد.
این گزارش میافزاید صنعت سینما از نخستین بخشهایی بوده که تحت تاثیر جنگ قرار گرفته است. تعطیلی ۱۸ روزه سینماها در آغاز درگیریها و آسیب جدی به اکران نوروزی، رکود قابل توجهی در گیشه ایجاد کرده است. علاوه بر این، حملات هوایی به زیرساختهای فرهنگی نیز خسارت زدهاند؛ از جمله آسیب به ساختمان «خانه سینما»، تعطیلی سینمای تاریخی شکوفه و خسارت به خانه عباس کیارستمی و دیگر مراکز آموزشی و دفاتر سینمایی.
به گفته منابع این گزارش، تاثیر جنگ فراتر از صنعت سینما بوده و زندگی عمومی مردم را نیز بهشدت تحت تاثیر قرار داده است؛ بهطوری که دهها هزار واحد مسکونی آسیب دیدهاند. در واکنش به این وضعیت، چهرههایی مانند اصغر فرهادی و گلشیفته فراهانی از جامعه جهانی خواستهاند در برابر حملات به زیرساختهای غیرنظامی موضعگیری کنند.
در عین حال، گزارش هالیوود ریپورتر به شکاف در میان فیلمسازان ایرانی در داخل و خارج از کشور نیز اشاره میکند. برخی از فعالان خارج از ایران در ابتدای جنگ از اقدام نظامی با هدف تغییر حکومت حمایت کردند، اما با ادامه درگیریها، نگرانیها درباره تشدید سرکوب داخلی افزایش یافته است. به گفته نمایندگان «انجمن فیلمسازان مستقل ایران»، اموال تعدادی از هنرمندان مصادره شده و دهها نفر بازداشت یا ناپدید شدهاند.
در ابتدای جنگ، برخی از فیلمسازان ایرانی در خارج از کشور از اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل حمایت کردند، با این امید که به تغییر رژیم منجر شود. «انجمن فیلمسازان مستقل ایران» نیز از «اقدامات هدفمند علیه مقامهای حکومتی» حمایت کرد، در عین حال خواستار حفاظت از غیرنظامیان شد.
اما با ادامه جنگ، به گفته مهشید زمانی از اعضای این انجمن، سرکوب در داخل ایران تشدید شده و این درگیری در عمل به تقویت همان نیروهایی انجامیده که قرار بود تضعیف شوند. او میگوید: «دولت دیگر به کسی پاسخگو نیست و ادامه جنگ به نفع آن است.»
این انجمن مدعی است که مقامات ایرانی اموال دستکم ۱۱ فیلمساز و بازیگر، از جمله شیرین نشاط، نیکی کریمی و حمید فرخنژاد را مصادره کردهاند و دهها نفر دیگر بازداشت شده یا سرنوشتشان نامشخص است.
زمانی همچنین از تلاشهای واشینگتن برای پایان دادن به جنگ بدون تغییر حکومت در تهران ابراز ناامیدی کرده و گفته است: «همه احساس میکنند که رها شدهاند.»